معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦١ - ٦- رابطه (آرامش) و (جهان بينى)
به گربه و سگ عزيزش! مىبخشد و او را صاحب الاف و الوف مىكند، چرا بيمارىها بى رحمانه كودكان بى گناه و افراد خدمتگزار را درو مىكنند، در حالى كه جمعى از دزدان و چپاولگران به رقص و پايكوبى مشغولند.
* قانون جبر علت و معلول با خشونت انعطاف ناپذيرى بر سراسر وجود ما، بلكه بر تمام جهان هستى حكومت مىكند و در واقع سلطان حكمران جهان، همين قانون چشم و گوش بسته فاقد رحم و عدالت است، نه تنها تاريخ زندگى ما، بلكه سرتاسر تاريخ بشريت را گويا از اول نوشتهاند، و همچون نمايشنامهاى بدون ذرهاى كم و كاس تاجرا مىشود و ما در چنگال اين سرنوشت كمترين اختيارى از خود نداريم!
* اصلًا يكى نيست بپرسد (و اگر هم بپرسد، كسى نيست جواب بدهد) كه ما براى چه به اين جا آمديم و چرا از اينجا مىرويم؟ نه در آمدنمان با ما مشورت شده و نه در رفتنمان مشورت خواهد شد، ولى نه، معلوم است كه طبيعت كور و كر هدفى نداشته، يك بازى بى معنى شروع كرده و آن را پايان