معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٠٥
سرچشمه مىگيرد، مقايسه آفريدگار جهان كه وجود نامتناهى از هر جهت است، به وجود خودمان كه محدود از هر نظر مىباشد.
فرزندى از پدر ثروتمندش مىپرسد پدر! من با اين پولم مىخواهم فلان بازيچه براى خودم بخرم شما با آن همه پولها چه بازيچه هايى براى خودتان مىخريد؟ او تصور مىكند همه مثل او كودكند و عاشق بازيچه!
از آنجا كه تار و پود وجود ما با نيازها بافته شده و هرگامى بر مىداريم براى رفع نيازى است. روى همان «مقايسه گمراه كننده» تصور مىكنيم خداوند هم اگر كارى مىكند بايد براى رفع نيازى باشد و سودش به او بازگشت كند و در حالى كه اين كار براى او اصلًا مفهومى ندارد، يعنى كار او همواره از اين نظر به عكس كارهاى ماست، كه ما معمولًا براى رفع نياز خود كار مىكنيم و او براى رفع نياز ديگران و تكامل و پرورش «بندگان».
ذات او همچون آفتاب درخشان نورافشانى مىكند و اين نور افشانى نه به خاطر سودى است كه استفاده كنندگان از