معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٧ - ٩- چگونه فكر كنيم و در چه بينديشيم
يعنى چيزى كه در زندگى ما نتيجهاى ندارد اصلًا بايد گفت وجود ندارد و يا وجود و عدمش در ترازوى فكر و انديشه ما يكسان است.
ما چه الزامى به شناسائى مبدأ نخستين هستى از نظر ادامه زندگى فردى و اجتماعى داريم، مگر نه اين است كه ملتهائى همچون «ملت چين» بدون حل اين مسئله زنده هستند و شايد از ما هم بهتر زندگى مىكنند، و هرگز زحمت مطالعه در چنان مسئله پيچيدهاى را هم به خود نمىدهند؟
ولى كسانى كه با اين منطق مىخواهند خود را حتى از زير بار فكر و انديشه در مورد اين حقيقت بزرگ كنار بكشند دو مطلب را فراموش كردهاند:
نخست اينكه براى كاوش و مطالعه در مسائل مختلف نتيجهاى بالاتر از «درك واقعيت» تصور نمى شود، و بعبارت ديگر ما هميشه علم را بخاطر علم مىخواهيم و حقايق را بخاطر درك واقعيت آنها مىجوئيم نه فقط بخاطر اثرى كه در زندگى ما دارند (دقت بفرمائيد) علم بزرگترين گمشده بشر و درك واقعيات جهان هستى آخرين هدف و آرزوى انسانهاست