داستان ياران - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٩ - ٢ در پى غذا و ادامه ماجرا
٢. در پى غذا و ادامه ماجرا
اصحاب كهف پس از آن كه از بحث پيرامون مدّت توقّف و ماندنشان در غار نتيجهاى نگرفتند و احساس گرسنگى و تشنگى نمودند به فكر تهيّه غذا افتادند.
بزرگ آنها، تلبيخا، مأمور تهيّه غذا شد. سفارشات لازم براى اين كه مورد شناسايى مأموران دقيانوس قرار نگيرد به وى شد و او براى احتياط بيشتر لباسهاى چوپان را به تن كرد و از غار خارج شد. امّا در كمال تعجّب و ناباورى نه اثرى از آن چشمه جوشان ديد و نه خبرى از آن درختان ميوه بود. گويا اصلًا وجود نداشتهاند، با خود گفت: «چطور ممكن است در يك روز آب چشمه فروكش كند و تمام درختان ميوه بخشكد؟!» به هر حال به راه خود ادامه داد تا اين كه وارد شهرشان شد، امّا اين شهر با آن شهرى كه چندى قبل از آن خارج شده بودند بسيار متفاوت بود؛ به گونهاى كه احساس مىكرد وارد شهر ديگرى شده است. خانهها، كوچهها، مغازهها، خيابانها و حتّى قيافه مردم شهر تغيير كرده بود. دستى به چشمانش كشيد؛ نكند خواب مىبيند. امّا يقين كرد كه بيدار است. به هر حال به راه خود ادامه داد، تا اين كه به يك نانوايى رسيد. سكّهاى داد تا مقدارى نان تهيّه كند. وقتى چشم نانوا به سكّه تلبيخا افتاد با كمال تعجّب از او پرسيد: اين سكّه سنگين را از كجا آوردهاى؟ آيا گنجى پيدا كردهاى؟ گفت: خير، اين پول توجيبى من و حاصل معاملهاى است كه قبل از سفر به دست آوردهام.
نانوا گفت: اين سكّه متعلّق به عهد دقيانوس است، كه از آن زمان بيش از سيصد سال مىگذرد. تو حتماً گنجى به دست آوردهاى و كتمان مىكنى. تو را رها نمىكنم تا حقيقت مسأله را در نزد سلطان روشن كنم. سپس دست او را گرفت و به زور او را به نزد سلطان برد. تلبيخا كه خود را آماده مقابله با دقيانوس مىكرد، مشاهده كرد شخص ديگرى بر جاى دقيانوس نشسته است، سلطان پس از