داستان ياران - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧٩ - على عليه السلام و تقاضاى بىمورد عقيل
گشته، و گويا صورتشان با نيل رنگ شده بود!
«عقيل» باز هم اصرار كرد، و چند بار خواستهاش را تكرار نمود، من به او گوش فرا دادم! خيال كرد دينم را به او مىفروشم! و به دلخواه او قدم بر مىدارم، و از راه و رسم خويش دست مىكشم! (امّا من براى بيدارى و هشدار به او) آهنى را در آتش گداختم، سپس آن را به بدنش نزديك ساختم (توجّه كنيد حضرت آهن را به بدن او نزد، بلكه آن را نزديك بدنش برد) تا با حرارت آن عبرت گيرد، (ناگهان) نالهاى همچون بيمارانى كه از شدّت درد مىنالند سر داد، و چيزى نمانده بود كه از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: هان اى عقيل! زنان سوگمند در سوگ تو بگريند! از آهن تفتيدهاى كه انسانى آن را به صورت بازيچه سرخ كرده ناله مىكنى! امّا مرا به سوى آتشى مىكشانى كه خداوند جبّار با شعله خشم و غضبش آن را برافروخته است. تو از اين حرارت مىنالى و من از آن آتش سوزان نالان نشوم؟! [١] و [٢]
[١]. عقيل داستان خود را براى معاويه چنين نقل مىكند:
«زندگى بر من سخت شده بود، فرزندانم را جمع كردم و به نزد برادرم على عليه السلام رفتم. گرسنگى در قيافه فرزندانم هويدا بود، به من فرمود: «شب بيا تا چيزى به تو بدهم». شب يكى از فرزندانم دست مرا گرفت، و به سوى او برد. پس از نشستن، امام به فرزندم دستور داد از آنجا خارج شود. سپس به من گفت: «بگير!» من خيال كردم كيسهاى از طلا است، دستم را دراز كردم، ناگاه احساس كردم كه پاره آهن داغى است ... صدايم بلند شد. به من فرمود: «مادرت برايت گريه كند. اين آهنى است كه آتش دنيا آن را داغ كرده است. من و تو چگونه خواهيم بود آنگاه كه به زنجيرهاى جهنّم كشيده شويم؟» آنگاه اين آيه را قرائت كرد: «إِذِ الْأَغْلَالُ فِى أَعْنَاقِهِمْ وَالسَّلَاسِلُ يُسْحَبُونَ» (سوره غافر، آيه ٧١).
سپس فرمود: «بيش از آنچه خداوند براى تو قرار داده، نزد من نيست».
عقيل مىگويد: پس از نقل اين جريان معاويه در شگفتى فرو رفت و گفت: «هيهات هيهات عقمت النساء ان يلدن مثله؛ ديگر زنان همانند على نخواهند زاييد». (شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج ١١، ص ٢٥٣).
[٢]. نهجالبلاغه، خطبه ٢٢٤.