شرح برهان شفا - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٢١ - معروفيت، امري اضافي است
و امّا راجع به طبايع جزئيهاي مثل طبيعت انسان، طبيعت شجر و بقرو... سؤال اين است كه آيا غير از نفوس شخصيهاي كه هر فردي از افراد انسان دارد، چيز ديگري بنام طبيعة الانسان وجود دارد كه داراي شعور و قصد و غايت باشد؟ به نظر ميرسد غير از نفوس فردي، نفس ديگري وجود ندارد كه داراي ويژگيهاي فوق باشد.
از اين بالاتر اين مدعا است كه بگوييم در انواع بيشعور، طبيعتي وجود دارد كه داراي شعور و قصد و غايت است. اينها تعابير مجازي است و شايد خود شيخ(رحمه الله)نيز كه در پايان اين فصل، تعبير «علي سبيل الإستعارة» را به كار گرفته، به همين نكته اشاره داشته است.
مثلا اينكه ميگويند طبيعتِ آبْ ميل دارد كه نزول كند ولي طبيعت آتش ميل دارد كه صعود كند، اينها به نظر ما بيانات مجازي و شاعرانه است. و شايد سرّ اين بيانات اين باشد كه غايت به معناي «ما ينتهي إليه الحركة» با غايت به معناي «ما لأجله الحركة» خلط شده است. در طبيعت، غايت به معناي نخست مطرح ميشود امّا غايت به معناي دوّم كه در آن شعور و اراده مأخوذ است فقط در انواع ذيشعور قابل طرح است.
البته اين صحيح است كه حركات طبيعي هر نوعي از انواع داراي جهت خاصّ و معيني است; امّا مفاهيمي مثل قصد و ميل و شعور و شوق و امثال اينها را جز در انواع ذيشعور نميتوان حقيقتاً به كار گرفت. صدرالمتألهين(رحمه الله) در برخي كلماتش فرموده است كه وجود، مساوق و توأم با عشق است. اين مطلب بر اساس مباني عقلي براي ما روشن نيست. اگر هر وجودي داراي عشق و بالتبع اراده و شعور است پس تقسيم فاعل، به طبيعي و ارادي بيمعنا است. به نظر ما شعور و قصد و غايت فقط در فاعلهاي ارادي و ذيشعور قابل اثبات است آنهم براي افراد، نه براي امر ديگري به نام طبيعت. حاصل آنكه: پارهاي از مطالب اين فصل كه اصالتاً مربوط به منطق نيست محل تأمّل و مناقشه ميباشد.