ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٦٥٦ - تفصيل داستان فتح مكه پيمان شكنى مكيان، حركت قواى اسلام، وقايع بين راه، وارد شدن به شهر و
از آنجا هم بيرون شد و به خانه فاطمه (ع) رفت و گفت: اى دختر سيد عرب، آيا قريش را پناه مىدهى و مدت پيمان ايشان را تمديد مىكنى؟ اگر چنين كنى گرامىترين خانم در همه مردم خواهى بود. فاطمه (ع) فرمود جوار من جوار رسول خدا ٦ است. پرسيد: آيا ممكن نيست به دو پسرانت دستور دهى اين كار را بكنند؟ فرمود: به خدا سوگند بچههاى من كودكند و به حدى نرسيدهاند كه بين مردم جوار دهند، علاوه بر اين، هيچ مسلمانى نمىتواند به دشمن رسول خدا ٦ پناه دهد. آن گاه رو به على بن ابى طالب (ع) كرد و گفت: اى ابا الحسن چارهام از همه جا قطع شده، از تو مىخواهم برايم خير خواهى كنى و راه چارهاى پيش پايم بگذارى. على (ع) فرمود: تو پير مرد قريشى، برخيز و بر در مسجد بايست و اعلام كن كه همه بدانيد من قريش را در پناه و جوار خود قرار دادم، اين را بگو و به ديار خودت مكه برگرد، ابو سفيان پرسيد: اين كار دردى از من دوا خواهد كرد؟ فرمود: به خدا سوگند گمان ندارم، و ليكن چاره ديگرى برايت سراغ ندارم، ناگزير ابو سفيان برخاست و در مسجد فرياد زد ايها الناس من قريش را در جوار خود قرار دادم، آن گاه شترش را سوار شد و به طرف مكه رفت.
وقتى وارد بر قريش شد، پرسيدند چه خبر آوردهاى؟ ابو سفيان قصه را برايشان شرح داد. گفتند: به خدا سوگند على بن ابى طالب كارى برايت انجام نداده، جز اينكه به بازيت گرفته، و اعلامى كه در بين مسلمانان كردى هيچ فايدهاى ندارد، ابو سفيان گفت: نه به خدا سوگند على منظورش بازى دادن من نبود، ولى چاره ديگرى نداشتم.
راوى مىگويد: رسول خدا ٦ دستور داد تا مسلمانان براى جنگ با مردم مكه، مجهز و آماده شوند، و آن گاه عرضه داشت بار الها چشم و گوش قريش را از كار ما بپوشان و از رسيدن اخبار ما به ايشان جلوگيرى فرما تا ناگهانى بر سرشان بتازيم و قريش را در شهرشان مكه غافلگير سازيم، در اين هنگام بود كه حاطب بن ابى بلتعه نامهاى به قريش نوشت و به دست آن زن داد تا به مكه برساند، ولى خبر اين خيانتش از آسمان به رسول اللَّه رسيد، و على (ع) و زبير را فرستاد تا نامه را از آن زن بگيرند، كه داستانش در سوره ممتحنه گذشت.
رسول خدا ٦ در داستان فتح مكه ابو ذر غفارى را جانشين خود در مدينه كرد و ده روز از ماه رمضان گذشته بود كه با ده هزار نفر لشكر از مدينه بيرون آمد، و اين در سال هشتم هجرت بود، و از مهاجر و انصار حتى يك نفر تخلف نكرد.
از سوى ديگر ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب (پسر عموى رسول خدا ص)