ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٢٦ - خبرى عتاب آميز حاكى از روى گرداندن از يك مرد نابينا و عنايت و توجه به توانگران
باشد تعبير از آن جناب به ضمير غايب براى اين بوده كه به قداست ساحت آن جناب اشاره كند، و بطور كنايه بفهماند گويا آن كسى كه چنين عملى كرده رسول خدا ٦ نبوده، چون مثل چنين عملى از مثل آن جناب سر نمىزند، و در نوبت دوم كه از آن جناب به ضمير خطاب تعبير كرده نيز قداست ساحت آن حضرت منظور بوده، چون هميشه اقبال بعد از اعراض، اجلال و احترامى از طرف است.
و ليكن اين حرف درست نيست، چون با خطاب(أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى ...) نمىسازد، و توبيخ در آن از توبيخ در آيه(عَبَسَ وَ تَوَلَّى) بيشتر است، و بطور قطع هيچ ايناسى هم در آن نيست.
(أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى وَ ما عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى) كلمات غنى و استغناء و تغنى و تغانى بطورى كه راغب گفته به يك معنى مىباشند[١]. پس مراد از(مَنِ اسْتَغْنى) كسى است كه خود را توانگر نشان دهد، و ثروت خود را به رخ مردم بكشد. و لازمه اين عمل اين است كه بخواهد از سايرين سر و گردنى بلندتر باشد، و رياست و عظمتى در چشم مردم داشته باشد، و از پيروى حق عارش بيايد، هم چنان كه در جاى ديگر فرمود:(إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى)[٢] و كلمه تصدى به معناى متعرض شدن و روى آوردن به چيزى و اهتمام در امر آن است.
در اين آيه و شش آيه بعدش اشاره مفصلى است به اينكه ملاك در آن عبوس شدن و پشت كردن چه بوده، كه به خاطر آن مستوجب عتاب شده، حاصل آن اين است كه: تو خيلى به وضع مستكبران و اعراض كنندگان از پيروى حق مىپردازى، و زياد به وضع آنها اعتناء مىكنى، در حالى كه اگر او نخواهد خود را پاك كند بر تو تكليفى نيست، و بر عكس از وضع آن كس كه خود را پاك كرده و از خدا مىترسد بىاعتنايى مىكنى.
(وَ ما عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى)- بعضى[٣] گفتهاند: كلمه ما نافيه است، و معنايش اين است كه: اگر او نخواست خود را تزكيه كند حرج و مسئوليتى بر تو نيست، تا رهايى از آن مسئوليت تو را حريص كند به مسلمان شدن او، و غفلت ورزيدن از آنهايى كه قبلا به طيب خاطر مسلمان شدهاند.
بعضى[٤] گفتهاند: كلمه ما استفهام انكارى است، و به آيه چنين معنا مىدهد:
[١] مفردات راغب، ماده غنى .
[٢] انسان هر گاه خود را بىنياز احساس كند طغيان مىكند. سوره علق، آيه ٧.
[٣] ( ٣ و ٤) روح المعانى، ج ٣٠، ص ٤١.
[٤] ( ٣ و ٤) روح المعانى، ج ٣٠، ص ٤١.