هدية الخير

هدية الخير - بهاء الدوله سيد حسن نوربخش - الصفحة ٤٥١

هر كه او را خوى نيك آمد شعاراز عنايت هاى حق يابد دِثار خُلق بد آمد سزاى خَلق بدخَلق نيك از خُلق خوش يابد مَدَد هركه خوى زشت دارد در سرشتمى نبيند در قيامت غير زشت و آن كه حاصل شد و را خُلق حَسَندر جوار قرب حق ، يابد وطن نقل است كه در اقصاى روم ، پادشاهى بود به غايت عادل و عاقل [١] و او را وزيرى بود در علوم ، كامل . روزى پادشاه به عزم تماشايى [٢] بر نشست و با وزير در كوچه مى گذشت . آواز [٣] شخصى را شنيد كه با يكى خشونت مى كرد و سخت مى گفت . پادشاه روى به وزير كرد و گفت: [٤] عجب دانم اگر [٥] در دنيا ، هيچ چيز بدتر از خوى بد بوَد . وزير گفت: همسايه بد و زن بد از آن ، بسيار [٦] بدترند . پادشاه ، اين سخن را نپسنديد و از او دليل خواست . وزير هر نوع سخن مى راند و پادشاه ، دفع مى كرد . در اين اثنا ، فخّارى پيش آمد و سبويى [٧] چند ، بار داشت و بر پادشاه ، سلام گفت . پادشاه گفت به وزير كه [٨] در اين مسئله ، اين [٩] فخار را حَكَم سازيم و هرچه او گويد ، قبول كنيم . وزير گفت: پادشاه ، حاكم است . [١٠] پادشاه از فخّار اين سؤال كرد . فخّار گفت: خُلق بد ، از همه [١١] بدتر است ؛ زيرا كه از زن بد به [١٢] طلاق و از همسايه بد به فراق ، خلاصى مى توان يافتن و خُوى بد ، همه جا همراه است . وزير با او برآشفت و استبعاد نمود و پادشاه را از [١٣] سخن او خوش آمد . پس گفت: چه حاجت دارى؟ بطلب تا روا كنم . [١٤] گفت: التماسى دارم كه بدان ، هيچ از پادشاه ، كم نشود و مرا هم فايده بوَد . پادشاه گفت: آن چيست؟ بخواه تا روا كنم . گفت: مى خواهم كه حكم فرمايى تا در مِهرَجان [١٥] كه روزِ جشن است و وقت بيلاك


[١] . ف: عاقل و عادل .[٢] . ف: تماشاى .[٣] . م: آوازى .[٤] . ف: + كه .[٥] . ف: ـ عجب دانم اگر .[٦] . ف: بسيار از آن .[٧] . م: سبوى .[٨] . ف: پادشاه به وزير فرمود كه .[٩] . ف: ـ اين .[١٠] . ف: + پس .[١١] . ف: + چيز .[١٢] . ف: ـ به .[١٣] . ف: ـ از .[١٤] . م: كنيم .[١٥] . ف : روز مهرجان .