مباحث تكميلى عقايد - ابراهیم زاده، عبدالله؛ سبحانی، سعید - الصفحة ٧٧
از نظر علمى، همه سلولهاى بدن انسان در طول هفت يا هشت سال بهتدريج جاى خود را به سلولهاى جديد مىسپارند، حتى با تغذيه، ماده سلولهاى مغز هم دگرگون مىشود. ولى در عين حال، انسانِ امروز خود را همان انسانِ ده سال قبل مىداند و هرگز اين حقيقت را انكار نمىكند. از اينجا ثابت مىشود كه حقيقت ديگرى در انسان غير از بدنش وجود دارد كه هميشه ثابت است و آن همان «روح» است. «١» ما تمامى افعال و انفعالات بدن را به خود نسبت داده، مىگوييم: من خوردم، با چشمم ديدم، با پايم رفتم، و با زبانم سخن گفتم، و با گوشم شنيدم و با مغزم انديشيدم.
در تمام اين تعبيرات، افعال گوناگون را به يك واحد نسبت مىدهيم، اين واحد چيست؟
آيا خود اين اعضا با هم جهت واحدى دارند؟ بى شك مىدانيم كه كار هر يك از آنها به خود آنها مربوط است و كار هر عضوى را نمىتوان به عضو ديگرى واگذار كرد و يا نسبت داد. به وسيله گوش نمىتوان ديد، بهوسيله زبان نمىتوان شنيد، بهوسيله چشم نمىتوان تكلّم كرد يا غذا خورد و ... هر يك از اين اعضا مستقل از يكديگرند و از هر يك كارى مخصوص به خود ساخته است. بايد حقيقت ديگرى غير از بدن وجود داشته باشد كه بتوان تمام اين امور را به يك سياق به آن نسبت داد و ما آن حقيقت را «روح» مىدانيم. «٢» وجود اين حقيقت واحد كه از آن با كلمه «من» تعبير مىكنيم، در نزد هر شخصى آن چنان معلوم و پذيرفته شده است كه گاه تمام افعال بدن را بدون واسطه قرار دادن عضو مخصوص، به «من» نسبت داده و مىگويد: من خوردم، من ديدم و ... حتى اگر از بدن و اعضا و افعال آن هم غافل شويم، از نفس خود غافل نخواهيم شد و معلوم است آنچه را كه از آن غافل مىشويم، غير از چيزى است كه به آن توجه داريم و از آن غافل نمىشويم. «٣»