تاريخ انبياء - ورعی و فرقانی - الصفحة ٨٦
بنىاسرائيل در انتظار نجات دهنده بنى اسرائيل در انتظار ظهور پيامبرى بودند كه آنان را از ظلم و بيداد فرعون نجات دهد. از طرف ديگر، برخى از پيشگويان، تولد فرزندى را به فرعون خبر مىدادند كه تاج و تخت فرعونى به دست او برچيده مىشد. از اين رو، فرعون گروهى از زنان را مأمور كرد تا مراقب زنان بنىاسرائيل باشند و چنانچه فرزند پسرى متولد شد، او را آگاه سازند. «١» مشيت الهى بر اين بود كه فرزندى از بنى اسرائيل به نام «موسى» در همان جامعه متولد شود، بدون آنكه مأموران فرعون از دوران باردارى مادر او آگاه شوند. امام باقر (ع) ماجرا را اينگونه بيان مىفرمايد:
چون موسى به دنيا آمد، مادرش با غم و اندوه به فرزندش نگريست و گريست. خداوند دل زن مأمور از جانب فرعون را نسبت به كودك مهربان كرد؛ از اين رو، از مادرش پرسيد: چرا غمگينى؟ از چه مىترسى؟ پاسخ داد: مىترسم كه فرزندم را به قتل برسانند. او كه مهر موسى در دلش جاى گرفته بود، گفت: نترس. هر كس اين فرزند را ببيند، به او علاقهمند مىشود.
سپس دستور حق تعالى به مادر موسى رسيد كه او را به صندوقى بگذار و به دريا بينداز و نترس و ناراحت مباش كه ما او را به تو بازگردانده، از پيامبران قرار خواهيم داد. مادر موسى، فرزند را در صندوق نهاده، به رود نيل سپرد. فرعون كنار رود نيل قصرى داشت و همراه همسرش رودخانه را تماشا مىكرد. صندوق را در ميان امواج آب ديد. چون در صندوق را بازكردند، كودكى را در آن ديدند. فرعون گفت: او كودك اسرائيلى است ... تصميم بر قتل او گرفت، اما همسرش آسيه گفت: او را نكش، چه بسا براى ما كه فرزندى نداريم، منشأ خيرات و بركاتى باشد. «٢» بدين وسيله، موسى زندگى جديدى را در خانه فرعون آغاز كرد. مادر موسى هم كه انتظار بازگشت فرزندش را مىكشيد، بارى ديگر به او رسيد. قرآن مىفرمايد:
صبح هنگام، دل مادر موسى تنها به ياد فرزندش بود و به اندازهاى غم و اندوه قلبش را فرا گرفته بود كه اگر ما دلش را نگه نمىداشتيم تا ايمانش را حفظ كند، نزديك بود كه درونش را برملا سازد. [مادر موسى] به خواهرش گرفت: دنبال فرزندم برو. او نيز از دور ماجرا را مشاهده كرد در حالى كه آنان بىخبر بودند. ما شير هر دايهاى را بر او حرام كرديم [و آل فرعون به سراغ دايه