تاريخ انبياء - ورعی و فرقانی - الصفحة ٧٧
از خطاهايشان چشم پوشيد و از آنان خواست تا پدر و مادرش را به مصر بياورند. برادران به محضر پدر رسيدند و ضمن بيان ماجرا از او طلب عفو كردند. حضرت يعقوب نيز بزرگوارانه به آنان وعده دعا و استغفار به درگاه الهى را داد. خاندان يعقوب به مصر آمدند و نزد يوسف رفتند. شكوه و عظمت يوسف آنان را به تعظيم واداشت و به شكرانه اين نعمت بر خدا سجده كردند و بدين وسيله خواب يوسف در كودكى تعبير شد:
(يوسف) پدر و مادر خويش را بر تخت نشاند و آنها به شكرانه اين نعمت سجده كردند و يوسف به پدر گفت: اين همان تعبير خوابى است كه پيش از اين ديدم كه خداوند آن را بر من محقق ساخت و درباره من احسان كرد كه مرا از زندان نجات داد و شما را از آن بيابان [به اين سرزمين] آورد پس از آنكه شيطان ميان من و برادرانم جدايى افكند. لطف و كرم خداى من نسبت به همه چيز فراگير است و او آگاه و حكيم است. «١» و شايد در همين مجلس بود كه يوسف پس از عذرخواهى برادران، به گونهاى بزرگوارانه گفت:
شما باعث افتخار من هستيد و من به وجود شما در ميان مردم مصر مباهات مىكنم، تا ديروز مردم مرا به چشم همان غلامى مىديدند كه به بهاى بيست درهم خريدارى شد، امّا امروز به واسطه شما مردم مىبينند كه نوادگان ابراهيم، برادران من هستند. «٢» و در پاسخ پدرش كه از ماجراى زندگىاش پرسيد، گفت:
پدر جان! از آنچه برادرانم با من كردند، سؤال نكن و از آنچه خدا با من كرد، سؤال كن. «٣» از يوسف صديق، كه از پيامبران بزرگ الهى و از سلاله پاك ابراهيم است، همين انتظار مىرفت كه پس از استغفار برادران جاهل و خطاركار خويش از خطاهاى آنان بگذرد و با ايشان بزرگوارانه رفتار كند. او به شكرانه اين نعمت، سر بر آستان با عظمت الهى ساييد و اين چنين دعا كرد:
پروردگارا! تو مرا حكومت عطا كردى و علم تعبير خواب به من آموختى، تو آفريننده آسمانها و زمينى، تو ولىّ و سرپرست من در دنيا و آخرت هستى. مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق فرما. «٤»