تاريخ انبياء

تاريخ انبياء - ورعی و فرقانی - الصفحة ٧٤

همسر عزيز مصر پس از يأس از دستيابى به يوسف براى انتقام از وى به شوهرش پناه برد، زيرا وى فرمانبر همسر خويش بود. وى به شوهر خود گفت: يوسف مرا در كار خود مفتضح كرد. من معتقدم او را زندانى كنى تا بدين‌وسيله شرافت مرا بازگيرى و سوز دل مرا شفابخشى.
يوسف با روحى خشنود وارد زندان شد و زندان را بر آلودگى به گناه ترجيح داد:
عرض كرد: پروردگارا! زندان براى من محبوب‌تر از آن چيزى است كه زنان مرا به سوى آن مى‌خوانند. اگر تو حيله و مكر اينان را از من دفع نكنى، به آنان ميل پيدا كرده و از جاهلان خواهم بود. پروردگارش دعاى او را اجابت كرد و مكر و حيله آنان را از يوسف دفع كرد؛ چرا كه او شنوا و داناست! «١» دوران صبر و استقامت‌ زندگى د تاريخ انبياء ٧٩ پرسش ص : ٧٨ ر زندان آغاز شد. يوسف در زندان با دو تن از كارگزاران زندانى عزيز مصر كه بت‌پرست بودند و خوابى ديده بودند، رو به رو گشت. آنان از او تعبير خوابشان را خواستند، اما يوسف (ع) پيش از تعبير خواب آنان، رسالت خويش در جهت هدايت انسانهاى گمراه را انجام داد. او ضمن معرفى خود و اعتقادش به توحيد، آنان را متوجه خداى يكتا ساخت و گفت:
اى دوستان زندانى من! آيا خدايان پراكنده بهترند، يا خداوند يكتاى پيروز؟! اين معبودهايى كه غير از خدا مى‌پرستيد، چيزى جز اسمهايى [بى‌مسمّا] كه شما و پدرانتان آنها را خدا ناميده‌ايد، نيست؛ خداوند هيچ دليلى بر آن نازل نكرده؛ حكم، تنها از آنِ خداست؛ فرمان داده كه غير او را نپرستيد! اين است آيين پابرجا؛ ولى بيشتر مردم نمى‌دانند! «٢» و پس از آن، خوابشان را تعبير كرد و به آن كسى كه مى‌دانست از زندان آزاد مى‌شود و به كار سقايت خود در دربار پادشاه مى‌رسد، گفت: مرا نزد سلطان مصر ياد كن تا بفهمد كه من بى‌گناهم، ولى شيطان يوسف را از خاطر وى برد. بدين سان، يوسف (ع) چند سال ديگردر زندان ماند تا اينكه روزى عزيز مصر خوابى ديد كه خوابگزاران از تعبير آن عاجز ماندند و