سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٦
نجاشى ازتأئيد و تصديق شتابزده وزيران و درباريان به خشم آمدو گفت:
«هرگز اين كار شدنى نيست، سزاوار نيست گروهى را كه به كشور من پناهنده شده اند و مرا بر ديگران برگزيده اند، پيش از گفتگو و ملاقات تسليم كنم، پس از بررسى و تحقيق چنانچه گفتار اين دو درست بود آنها را تسليم خواهم كرد و اگر سخنانشان ناروا بود، هرگز نظر خود را از آنها (مهاجران) بر نمى دارم و آنان را درحمايت خود مى گيرم.» آنگاه مهاجران را به دربار طلبيد. مسلمانان گرد آمدند و به مشورت پرداختند. عاقبت تصميم گرفتند علّت هجرت خود را بى كم و كاست بيان كنندو فرمانهاى الهى را آنچنان كه از پيامبر شنيده اند بيان نمايند و سخنگوى مسلمانان نيز جعفر بن ابيطالب باشد. مسلمانان با آداب اسلامى بى كرنش و تعظيم جاهلى در برابر نجاشى ايستادند. (نجاشى در حالى كه كشيش ها را فراهم آورده بود تا پيرامون وى كتابهاى دينى خود را بگشايند، رو به مهاجران مسلمان كرد و گفت:
«اين دينى كه جدا از قوم خود آوردهايد، و نه كيش من است و نه دين ديگرملل جهان، چيست؟» جعفربن ابيطالب، با بيان شيوا و پرجذبه و سختى آرام و آهنگى صريح با مفاهيمى متعالى كه از رسول خدا (ص) واسلام عزيزآموخته بوداينگونه آغاز سخن كرد:
«پادشاها! «ما مردمى بوديم كه در دوران جاهليت، بت ها را پرستش مى كرديم، مردار مىخورديم، كارهاى زشت انجام مى داديم، قطع رحم مى كرديم، با همسايگان و هم پيمانان خود بدرفتارى داشتيم،» «نيرومند ما ناتوان ما را مى خورد. وضع ماهمين بود تا خدا پيامبرى از خود مان» «