سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٢
پيامبر (ص) فرمود:
حق آن اين است كه تا خم نشده، دشمن را از دم تيغ آن بگذرانى.
ابودجانه گفت: اى پيامبر خدا! من حق آن را ادا مى كنم.
پيامبر اكرم (ص) شمشير رابه ابودجانه داد. ابودجانه شمشير را از دست رسول خدا (ص) تحويل گرفت و پيشانى بند سرخ رنگ را بر سر بست. اين پيشانى بند، نشانه رزم و هجوم مردانه بود. ابودجانه مغرورانه به سوى دشمن حركت كرد. رسول خدا (ص) وقتى ابودجانه را درآن حال ديد فرمود:
در معركه نبرد و در روياروئى با بى دينان و متكبران، اين عمل، زشت نيست ولى در غير اين مورد، متكبرانه راه رفتن، محبوب خدا نمىباشد. «١» درگيرى آغاز شد. ابودجانه خود رابه درياى لشكرزد. «٢» آتش جنگ زبانه مى كشيد، ابودجانه در ميان آتش و خون از اسلام و مسلمين حمايت مىكرد. و آنگونه كه رسول خدا (ص) خواسته بود، دشمن را از دم تيغ مى گذراند. اين داستان را از زبان زبير بن عوام بشنويم:
هنگامى كه رسول خدا (ص) پرسيد: كيست كه حق اين شمشير را ادا كند، برخاستم و گفتم: من. ولى پيامبر به من تحويل نداد و شمشير را به ابودجانه داد. من احساس غم و اندوه كردم و ناراحت شدم و اينطور تصميم گرفتم كه ابودجانه راتعقيب كنم و ببينم كه چه مى كند. دنبال