سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٣
گفت: انتخاب باتواست آن مرد گفت: آشكارا بهتر است. عمّار گفت:
بگو. گفت: من از خانواده خود در حالى بيرون آمدم كه داراى بينشى استوار بودم، تا اينكه شب گذشته كه امروز را در پى داشت فرارسيد، مؤذِّن ما پيش ايستاد و به يگانگى خدا و پيامبرى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گواهى داد، و مردم را به نماز فراخواند درهمين حال اذانگوى آنان (دشمنان) نيز مانند ما اذان گفت، آنگاه نماز بر پا شد، و ايشان مانند هم نماز به جاى آورديم، و يكسان نيايش برديم، و كتاب واحدى را تلاوت كرديم.
در آن شب شك به دلم راه يافت، و چنان شبى را سپرى كردم كه كسى جز خدا از آن آگاه نيست، بامدادان نزد امير مؤمنان على (ع) رفتم و ماجرا را براى آن حضرت بيان كردم على عليه السلام به من فرمود:
آيا با عمّار ياسر ملاقات داشته اى؟ گفتم: نه. فرمود: حتما او را ببين، و در آنچه مى گويد دقت كن و پيرو وى باش، و من به همين منظور نزدتو آمدهام.
عمّار به او گفت: آيا صاحب اين پرچم سياه كه رو بروى من قرار دارد را مى شناسى، آن پرچم از آنِ عمروعاص است كه من سه بار دركنار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با آن جنگيدهام، و اين چهارمين بار است كه با آن پرچم (و صاحبان آن) مى جنگم و اين در حالى است كه اين بار از دفعات قبل بهتر و نيكوتر نيست بلكه انگيزهاى بدتر و پليدتر از قبل دارند، آيا در جنگهاى بدر و احُد و حُنَيْن حضور داشتى، يا پدرت در اين جنگها حضور داشته است كه ماجرا را براى تو تعريف كند؟ گفت: نه.
(عمّار) گفت: به تحقيق كه مواضع ما همان مواضعى است كه روزهاى بدر، احُد و حنين در زير پرچمهاى رسول خدا (ص) داشتيم، و اينان