سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٣٥
واگذار كند كه پيامبرى در ايشان است، و ولىّ امرشان از آنان بوده است. ما در اين باب بر مخالفان خود حجّت روشن و دليل آشكار داريم. چه كسى جرأت دارد درامارت و قدرت محمد صلى الله عليه و آله با ما كه خويشاوندان و ياران اوييم مخالفت كند مگر كسى كه راه باطل رود، و طريق گناه بپويد، و درمهلكه غوطه ور باشد.
حُباب بن منذر برخاست و گفت:
اى گروه انصار، مراقب وضعيت خويش باشيد و سخن اين مرد و يارانش را نشنويد، كه حصه و بهره شما را از امارت سلب مىكنند، و اگر از آنچه را كه شما مى خواهيد بى نصيبتان كردند، از اين ديار بيرونشان كنيد و كارها را به دست بگيريد، كه به خدا قسم شما از آنها به اين امر (خلافت) شايسته تريد، چون آنهائى كه با اين دين سرناسازگارى داشتند، به وسيله شمشيرهاى شما مردم از اين دين پيروى كردند، من مرد با تجربه و آزموده و سرد و گرم روزگار چشيده ام، اگر بخواهيد از نو آغاز كنيم؟
عمر گفت: در اين صورت خدا ترا مى كشد.
حباب گفت: بلكه خدا ترا مى كشد. «١» پس از اينكه ياران ابوبكر او را براى خلافت معرّفى كردند، نخستين كسى كه دست در دست ابوبكر نهاد، و با او بيعت كرد، بشير بن سعد خزرجى بود. او كه عموزاده سعد بن عباده خزرجى انصارى بود، در اثر رقابتى كه با او داشت و از ترس اينكه مبادا سعد به خلافت برسد، با ابوبكر بيعت كرد، اين كار با اعتراض شديد حباب بن منذر روبرو شد، حباب براو بانگ زد كه: