سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٨
عمّار و خلافت عثمان صندوقى پر از جواهر و زيور آلات در خزانه عمومى مدينه بود، عثمان مقدارى از آن رابرداشت و به يكى از افراد خانوادهاش داد تا خود را با آن بيارايد. مردم عثمان را در معرض انتقاد شديد قرار دادند، و سخنان تند به او گفتند. به حدّى كه او را به خشم آوردند.
روزى عثمان در اين رابطه گفت:
«از اين غنايم و اموال بيت المال هرقدر كه نياز داريم بر مىداريم، اگر لازم شود پوزه گروهى رابه خاك مىماليم.» على عليه السلام فرمود: «بنابراين ما هم از اين كار تو جلوگيرى مىكنيم.» و عمّار گفت: «خدا را گواه مى گيرم كه من اوّلين كسى هستم كه اين كار عثمان را خوش ندارم، گر چه بينى مرا به خاك بمالند.» عثمان برآشفت و گفت: «آيا به من جسارت مى كنى اى پسر ...؟!» آنگاه فرمان داد عمّار را بگيرند. عمّار را دستگير كردند. سپس عثمان بر او وارد شد و آنقدر او را زد كه عمّار بيهوش گشت.
عمّار رابه خانه امّسلمه، همسر رسول خدا (ص) بردند، و چون به هوش آمد فوراً نمازهايى كه درحال بيهوشى قضا شده بود خواند وگفت «خدا را سپاس كه اين نخستين بارى نيست كه در راه خدا شكنجه مىشوم.» خبر شكنجه و مضروب شدن عمّار به عايشه رسيد، او نيز خشمگين شد و فرياد برآورد كه:
«چه زود سنّت پيامبرتان را ترك كرديد.» خبر رفتار عثمان با عمّار در ميان مردم پخش شد، و مخالفت عمومى عليه عثمان شدت گرفت. «١»