سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٧
مسجد آكنده از جمعيّت شد، و همه در انتظار سرانجام كار شورا بودند.
عبدالرحمن بن عوف (يكى از اعضاى شورا) برخاست و چنين گفت:
«همه مى خواهند بدانند كه خليفه مسلمانان كيست؟ امروز بايد اين كار انجام شود، و مسأله خلافت روشن گردد.» «سعيد بن زيد سخن عبدالرحمن را قطع كرد و خطاب به او گفت:
عبدالرحمن! ما تو را شايسته خلافت مى دانيم، خودت اين مسؤوليّت را بپذير و ما را آسوده كن.
عبدالرحمن گفت: چنين نگوييد، زيرا من خود را از خلافت باز داشتهام تا آن را به برترين فرد شورا واگذار كنم.
عمّار به او گفت: «عبدالرحمن! اگر مى خواهى ميان مسلمانان شكاف ايجاد نشود، با على عليه السلام بيعت كن، كه ما همه پيرو او هستيم.» مقداد در تاييد عمّار گفت: «عمّار راست مى گويد.» ابن ابى سرح (يكى از بنى اميه) به عبدالرحمن گفت: «عبدالرحمن! اگر مىخواهى ميان مسلمانان اختلاف نشود باعثمان بيعت كن» عبداللّه بن ربيعه گفت: «ابن ابى سرح راست مى گويد.» عمّار به ابن ابى سرح گفت: «تو كيستى كه خير خواه مسلمانان شده اى؟!» آنگاه عمّار خطاب به جمع حاضر گفت:
«مردم! خداوند به بركت پيامبر خود ما را گرامى داشت، و به واسطه پيامبر خود ما را عزّت بخشيد، چرا امر خلافت رااز خاندان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بيرون مى كنيد؟!» «١»