سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٠
خاطر خدا ازسلاح كشيدن آنان جلوگيرى كنى، و خونشان را حفظ كنى، و آنان رابه اين كار (به ترك خصومت) تشويق كنى.
چرا با ما مى جنگى؟ مگر ما همه يك خدا را نمى پرستيم؟ مگر به قبله شما نماز نمى بريم؟ مگر خواسته هاى شمابا خواستهاى ما فرق دارد؟ مگر ما قرآن شما را نمى خوانيم؟ مگر به پيامبر شما ايمان نداريم؟
عمّار گفت:
سپاس خدايى را كه اين سخنان را از دهان تو بيرون آورد. آنها همه از آن من و ياران من است. قبله، دين، عبادت، خدا، پيامبر و قرآن، همه اينها از آن من و اصحاب من است، نه از آن تو و ياران تو. خدا را سپاس كه تو را وادار ساخت كه عليه خود و يارانت به سود ما اقرار كنى، و اينها را از آنِ ما بدانى. و سپاس خداى را كه تو را گمراه و گمراه كننده قرار داد، كه خود از هدايت يا گمراهى خود بى خبر و نابينايى.
اى عمرو! هم اكنون تو را آگاه مى كنم كه چرا با تو و يارانت مىجنگم.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مرا فرمان داد كه با ناكثين (پيمان شكنان) پيكار كنم، اين فرمان را به انجام رساندم. و هم آن حضرت به من دستور داد كه با قاسطين (ستمگران) بجنگيم و شما آنان هستيد. و امّا نبرد با مارقين (از دين برگشتگان) را نمىدانم در مىيابم يا عمرم كفاف نمىدهد.
سپس عمّار افزود:
اى فرومايه! آيا نمى دانى كه رسول خدا (ص) فرمود: «هركه من مولاى او هستم، على مولاى او است، خدايا دوستانش را دوست، و