سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠١
به دست او به هلاكت رسيدند. «١» «عبدالرحمنبن عوف» مىگويد:
«در جنگ بدر، پس از شكست دشمن و فرار شان مشغول برداشتن زرهى براى خود بودم كه چشمم به «امَيّة بن خاف» افتاد. من درگذشته بااو دوست بودم و درآن دوره نام من «عبد عمرو» بود، ولى پس از اسلام آوردن «عبدالرحمن» ناميده شدم ...
در جنگ بدر، او راهمراه پسرش، بر شتر نر خاكسترى رنگ اسير ديدم ... وقتى احساس امنيت كرد گفت:
مردى را در ميان شما ديدم كه در سينه اش پَرِ شتر مرغى بود، او كه بود؟
گفتم: او حمزة پسر عبدالمطلب (و عموى پيامبر صلى الله عليه وآله) است اميّه گفت: پس اين است آنكه روزگار مارا سياه كرد! سپس اميه، پرسيد: آن مرد كوتاه قدِّ كوچك اندام كه پيشانى بندى سرخ داشت، كيست؟
گفتم: او مردى از انصار به نام سماك پسر خَرَشَه است.
اميّه گفت: و اين مرد نيز ما را درو كرد و قربانى شديم. «٢» ج. جنگ احد و اداى حق شمشير پيش از آغاز نبرد احد، پيامبر صلى الله عليه و آله شمشيرى به دست گرفت و فرمود:
چه كسى مى تواند حق اين شمشير را اداكند؟
مردانى گفتند. ما مىتوانيم. ولى پيامبر (ص) به آنان نداد. ابودُجانه برخاست و گفت: اى رسول خدا (ص) حق آن چيست؟