سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٠
حال كه نگذاشتيد پس بامردى كه درجنگ بدر شركت نكرده وبيعت «رضوان» را با رسول خدا ننموده در جنگ احد فرار كرده است، بيعت نكنيد. «١» عثمان كه از اين سخنان آتشين مقداد، شعله ورشده بود، گفت:
به خدا سوگند اگر برمسند خلافت تكيه كنم تو را به رب (مولى وارباب) نخستينت ردمىكنم (تامثل سابق كهبنده بودى زيرشكنجه او معذب شوى).
بعدها مقداد دربستر رحلت به اطرافيان خود چنين گفت:
«به عثمان خبر دهيد كه من به نزد ربّ اوّل و آخر خود (يعنى پروردگار) رفتم».
وقتى كه اين خبر، خبر وفات مقداد به عثمان رسيد كنار قبر مقداد آمد و به ظاهر اظهار تاثر كرد وبراى او طلب رحمت و مغفرت نمود. زبير درآنجا حضور داشت اين شعر راخواند:
لَاعْرفَنَّكَ بَعْدَ الْمَوتِ تنْدُبْنى وَفى حَيوتى ما زَوَّدْتَنى زادى تو راچنين شناختم كه پس از مرگ براى من گريان و متأثر مىشوى، ولى هنگاميكه زنده بودم حقم رااز من گرفتى عثمان از سخن زبير بسيار ناراحت شد وگفت:
چنين نيست كه دوست بدارم چنين شخصيتى (مقداد) از اصحاب پيامبر فوت كند و از من ناراضى باشد. «٢» ٢. مقداد پس از آنكه شنيد عبدالرحمن بن عوف درآن شوراء به عثمان رأى