سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٦
تو، به خوبى مى دانى خلافت، مخصوص على عليه السلام است، اين منصب را به صاحبش واگذار، اگر چنين كنى، بار تو سبك و گناه تو اندك شود. به خدا سوگند، اگر بپذيرى، تو را پنددادم، سرانجام تمام كارها به سوى خداست». «١» در نقلى ديگر آمده است هنگاميكه على عليه السلام را به مسجد مىآوردند تا آن حضرت با خليفه بيعت كند على (ع) فرمود:
«به خدا سوگند، اگر شمشير در دستم مى بود و اجازهى مبارزه داشتم، بر شما معلوم مى شد كه قدرت اين تجاوزها را نداشتيد، اگر چهل تن با من همراه بودند، جنگ با شما را واجب مى شمردم، ولى خداوند آنانى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا تنها گذاشتند از رحمت خود دور كند».
ابوذر گفت: كاش آن شمشيرها دوباره به دست ما مى افتاد.
مقداد گفت: اگر على (ع) بخواهد، خداوند را بر دفع دشمنان مىخواند.
سلمان گفت: مولاى من (على عليه السلام) بر مصالح و امور داناتر است. «٢» گفتگو در مسجد بسيار شد، هر كسى چيزى مى گفت تا آنكه بار ديگر مقداد، سكوت خود را شكست و گفت:
«سوگند به آن خدايى كه جانم در دست اوست، اگر مى دانستم كه توانايى بر دفع ظلم را دارم، و مى توانم دين خدا را يارى كنم، شمشير خود را حمايل مى كردم و قدم به قدم مى جنگيدم.
آيا بر برادر و وصى و جانشين رسول خدا (ص) (در ميان امت) و پدر و فرزندان او اين چنين حمله كرده و وحشيانه رفتار مى كنيد؟ در