سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٩
على عليه السلام را ملاقات كردم، به من فرمود: برو نزد حضرت فاطمه (ع) كه تحفه بهشتى براى او آمده است، مىخواهد از آن به تو عنايت فرمايد: باشتاب نزد فاطمه (ع) آمدم، به من فرمود:
ديروز در همين مكان نشسته بودم و در خانه غمگين بودم و در اين باره فكر مىكردم كه وحى الهى از ما قطع گرديده و فرشتگان ديگر به سوى ما نمىآيند، ناگاه ديدم درب بسته باز شد و سه دختر به طرف من آمدند كه كسى را به حسن جمال و زيبايى و خوشبويى آنان نديده بودم. برخاستم و سوال كردم: آيا شما از اهل مكه هستيد يا از اهل مدينه؟ گفتند: اى دختر رسول خدا (ص) ما از اهل زمين نيستيم ما را پروردگارت از بهشت بسوى تو فرستاده است، ما بسيار مشتاق ديدار تو بوديم. از يكى كه بزرگتر مىنمود پرسيدم كه نام تو چيست؟
گفت: نام من «مقدوده» است.
گفتم: به چه مناسبت تو را به اين اسم نامگذارى كردهاند؟
گفت: به جهت آنكه از براى مقداد آفريده شدهام.
از ديگرى پرسيدم كه چه نام دارى؟
گفت: نام من «ذره» است كه براى ابوذر غفارى خلق شدهام.
از نام سومى پرسيدم گفت: نام من «سلمى» است كه براى سلمان آفريده شدهام. آنگاه چند عدد از رطب و خرماى بهشتى به من دادند كه از برف سفيدتر و از مشك خوشبوتر بود.
سلمان مى گويد:
فاطمه (ع) يكى از آن رطب ها را به من داد و فرمود:
امشب با اين رطب افطار كن و فردا هستهاش را بياور. رطب را گرفتم