سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٥
سوگند، كارى نمى كنم كه قريش بگويند: من تو را رها كردم و پا به فرار گذاشتم، من از تو جدا نمى شوم تا آنچه بر توپيش مى آيد، بر من هم پيش آيد. رسول خدا (ص) فرمود: خداى، تو را پاداش نيكو دهد. «١» جنگ به شدت ادامه داشت ابودجانه و على بن ابيطالب عليهالسلام پيوسته، در حال دفاع بودند. رسول خدا (ص)، عده اى از مشركين راديد، فرمود:
يا على! به آنان حمله كن.
علىبن ابيطالب (ع) بر آنان حمله كرد، گروهى را كشت و بقيه پراكنده شدند.
رسول خدا (ص) گروه ديگرى از مشركان را ديد فرمود: يا على! به آنان حمله كن، على (ع) بر آنان حمله كرد و آنان را پراكنده ساخت و تعدادى را كشت.
جبرئيل گفت: اى رسول خدا (ص) مواسات، همين است.
رسول خداصلى الله عليه و آله فرمود:
على از من است و من از او هستم (و مايكى هستيم).
جبرئيل گفت: و من از شما هستم.
و آنگاه صدايى به گوش رسيد كه مى گفت:
«لا سَيْفَ الَّا ذُوالْفَقارِ، وَ لافَتى الَّا عَلِىٌ شمشيرى جز ذوالفقارنيست، و راد مرد دليرى جز على نسيت در اين لحظه حساس كه دشمنان قصد جان پيامبر را كرده بودند و در حاليكه آن حضرت زخمى شده و خون بر چهره اش جارى بود، ابودجانه خود را سپر قرار داد و تيرهايى كه به سوى پيامبر مى آمد، بر پشت ابودجانه مى نشست. «٢»