سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٤
ابودجانه مىگويد: هنگام جنگ، در ميان نيروهاى دشمن، فردى را ديدم كه نيروهاى كفر رابه شدت براى جنگ تحريك مى كند. قصد او كردم، شمشير كشيدم، از ترس فرياد كشيد فهميدم زن است. او را نكشتم، زيرا شمشيرى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به من داده بود، سزاوار نبود كه با آن زن بكشم. «١» ١. استقامت ابودُجانه: نبرد احد، آغازى غرور آميز داشت. مسلمانان، نيروهاى دشمن را سخت سركوب كردند چنانكه تاب مقاومت نياوردند، و پا به فرار گذاشتند. نيروهاى اسلام مشغول جمع آورى غنائم شدند، مأموران و نگهبانان از شكاف كوه احد پائين آمدند و به اين ترتيب، ازپشت سر مسلمانان، براى دشمن، راه هجوم بازشد. ناگهان مسلمانان با صحنه خطرناكى روبرو گشتند. نيروهاى كفر از كوه سرازير شدند و هجوم سختى بر مسلمانان كردند. بطوريكه اين بار نيروهاى اسلام نتوانستند مقاومت كنند، و به دنبال شهادت سردارانى همچون حمزة بن عبدالمطلب پابه فرار گذاشتند و بنا به نقلى جز حضرت على بن ابيطالب عليه السلام و ابودجانه كسى به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله نماند.
از حضرت امام صادق (ع) روايت شده است كه:
در جنگ احُد، ياران رسول خدا (ص) فرار كردند وبا آن حضرت جز علىبن ابيطالب (ع) وابودجانه كسى نماند. پيامبر خدا (ص) به ابودجانه فرمود: اى ابودجانه! مگر قومت را نمى بينى؟! ابودجانه گفت: چرا، مى بينم. رسول خدا فرمود: تو هم به آنان بپيوند. ابودجانه عرض كرد: من بر اين اساس بيعت نكرده ام كه تو را تنها بگذارم.
رسول خدا فرمود: تو آزادى، مى توانى بروى. ابودجانه گفت: به خدا