سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٠٣
ابودجانه راه افتادم. ديدم پيشانى بند سرخش را به سربست و به سوى دشمن راه افتاد و اين رجز را مى خواند:
انَاالذَّى عاهَدَنى خَليلى وَنَحْنُ بِالسَّفْحِ لَدَى النَّخيلِ انْ لا اقُومَ الدَّهْرَ فىِ الْكَيُّولِ اضْرِبُ بِسَيْفِ اللَّهِ وَ الرَّسُولِ من آنم كه در دامنه كوه و كنار نخلستان، محبوبم رسول خدا (ص) با من پيمان بست كه در اسارت زندگى نكنم و با شمشير خدا، و رسول، دشمن را به نابودى كشانم.
ابود جانه هركس را كه گام پيش مى نهاد مى كشت.
در ميان نيروهاى مشركان، مردى بود كه زخمى هاى مسلمانان را سر مى بريد. ابودجانه و آن مرد، به يكديگر نزديك مى شدند. از خدا خواستم كه اين دو به هم برسند تا ببينم ابودُجانه چه مى كند. اتفاقاً آن دو به هم رسيدند و درگير شدند و من تماشامى كردم، دو ضربت رد و بدل شد. آن مرد مشرك ضربتى بر ابودجانه فرود آورد. ابودجانه با سپر، خود را نگهداشت، و در حالى كه شمشير آن مرد در سپرش گير كرده بود، بلافاصله ضربتى فرود آورد و مشرك را كشت. ابودجانه به «هند» رسيد، شمشير را بر بالاى سر او گرفت ولى آن زن را نكشت پس از اينها در دلم گفتم خدا و رسول بهتر مى دانند كه شمشير را به چه كسى دهند. «١»