سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٥٧
انتظار بلا به سر بريد و از آسايش و رحمت خدا نااميد باشيد». «١» دوران خليفه اوّل پس از تثبيت خلافت ابوبكر، مقداد به پيروى از فرمان على عليه السلام دندان روى جگر گذاشت و شمشير خود را غلاف كرد ولى دلش مالامال از التهاب و انقلاب بود، آتش غم از زواياى قلب نورانيش شعله مى كشيد و چون شخصِ حيران و دلسوخته مىگفت واعجبا! دنيا چه مىكند جاه طلبى چه نتايج خطرناكى دارد حق مسلّم خاندان نبوت را از آنان ربودند يعقوبى از شخصى نقل مىكند كه:
در مدينه وارد مسجد النّبى شدم مردى را ديدم با حالى منقلب و بسيار ناراحت بر زانوى خود نشسته و دريغ مىخورد و آه مىكشد و گويا همه دنيا مال او بوده و از او گرفته شده است. با اين حال همواره مىگفت:
شگفتااز قريش و دريغ داشتن ايشان خلافت را از خاندان پيامبر شان با اينكه در ميان اينان است اوّل مؤمنان و پسر عموى پيامبر خدا داناترين مردم و فقيه ترين ايشان در دين خدا و كسى كه در راه اسلام بيش از همه رنج برد و ره شناستر ايشان و آنكه از همه بهتر به راه راست هدايت مىكند. بخدا قسمخلافت را از هدايت كننده هدايت يافته پاك و پاكيزه ربودند و نه اصلاحى براى امت خواستند ونه حقى در روش، ليكن آنان دنيا را بر آخرت برگزيدند، پس دورى و نابودى باد ستمكاران را. «٢» نزديك آن مرد دلسوخته آمده و گفتم: تو كيستى؟ و آن مردى را كه