سرداران صدر اسلام(ج2) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٩
سپس ابو نوح برگشت و داستان را براى عمّار نقل كرد.
- از او اقرار گرفتى؟
- بلى اقرار كرد.
- راست گفته ليكن آنچه از رسول خدا شنيده به ضررش تمام خواهد شد و سودى برايش نخواهد داشت. «١» جنگ روانى عليه دشمن عمرو با ده سوار و عمّار با دوازده تن رو بروى يكديگر قرار گرفتند، به گونه اى كه اسبهايشان گردن به گردن بودند. عمّار و همراهانش از اسبها فرود آمدند، و شمشيرهاى خود را حمايل كردند. عمروبا ديدن اين صحنه شهادتين بر زبان آورد.
عمّار گفت:
خاموش باش اى عمرو! تو در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله و پس از او شهادتين را رها ساختى. اى عمرو: اگر آهنگ دشمنى دارى، بدان كه حق، باطل تو را دفع مى كند، و اگر مى خواهى سخنى بگويى، ما از تو داناتر و سخن حق نزد ماست. واگر بخواهى سخنى خواهم گفت كه ميان ماو شما را جدا سازد و پيش از آنكه از جايت برخيزى كفرت را ثابت كند، و چنان باشدكه خودت عليه خودگواهى دهى، ونتوانى سخنم را تكذيب كنى.
عمرو گفت:
اى ابويقظان! من براى شنيدن اين سخنان نيامدهام، من براى اين نزد تو آمدهامكه تو درميان سپاه از مقام والايى برخوردار هستى، و همه سخن تو را بيش از ديگران مى پذيرند. من از تو مى خواهم كه به