ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - جريان تولد
نمودهاى؟
فرمود:
دير آمدن من تنها براى دين تو بود. اكنون كه مسلمان شدى من هر شب به ديدار تو خواهم آمد تا آن زمان كه خداوند ما و تو را در ظاهر نيز به يكديگر برساند و اين هجران را به وصال مبدل فرمايد ...
در ميان اسيران
بشر بن سليمان گفت: به او گفتم: چگونه در ميان اسيران افتادى؟ گفت: شبى امام حسن عسكرى (ع) به من خبر داد كه:
در فلان روز جدت لشكر ى براى جنگ با مسلمانان خواهد فرستاد و خود از عقب آن خواهد رفت. تو خود را در ميان كنيزان و خدمتكاران بينداز، به هيأتى كه تو را نشناسند، و از پى جد خود روانه شو و از فلان راه برو.
چنان كردم كه فرموده بود تا اين كه طليعه لشكر مسلمانان به ما برخوردند و ما را اسير كردند و آخر كار من اين بود كه ديدى، و تا حال كسى جز تو ندانسته كه من دختر ملك روم هستم و پيرمردى كه در تقسيم غنائم من به حصه او افتادم نام مرا پرسيد گفتم: «نرجس» نام دارم. گفت: اين نام كنيزان است.
بشر گفت به او گفتم: اين عجيب است كه تو اهل روم هستى و زبان عربى را بخوبى مىدانى! گفت:
بلى، از شدت علاقهاى كه جدم به من داشت و مىخواست مرا بر ياد گرفتن آداب نيكو بدارد؛ زن مترجمى را كه زبان رومى و عربى هر دو را مىدانست معين كرده بود كه هر صبح و شام مىآمد و زبان عربى را به من مىآموخت تا آن كه زبانم بر اين لغت جارى گرديد.
بشارت ابدى
بشر گويد: چون او را به سامره به خدمت حضرت امام علىالنقى (ع) آوردم، حضرت به او خطاب نمود:
چگونه ديدى عنايت حضرت حق را كه عزت اسلام و مذلت دين نصارى و شرف و بزرگوارى محمد و اهل بيت او (ع) را به تو نشان داد؟
گفت: من چگونه وصف كنم براى تو اى فرزند رسول خدا آنچه را كه خود بهتر مىدانى!؟ آنگاه حضرت فرمود:
مىخواهم تو را به يكى از اين دو چيز گرامى بدارم، ده هزار اشرفى به تو بدهم يا بشارتى ابدى تقديمت دارم كدام را مىخواهى؟
عرضه داشت: آن بشارت ابدى را مىخواهم.
حضرت فرمود:
بشارت باد تو را به فرزندى كه تمام شرق و غرب دنيا را به زير قدرت و حاكميت الهى خويش در خواهد آورد.
عرضه داشت: «اين فرزند از چه كسى به وجود خواهد آمد؟ فرمود:
از كسى كه حضرت رسالت پناه تو را براى او خواستگارى نمود ...
آن گاه فرمود:
او را مىشناسى؟
گفت: «از همان شبى كه به دست حضرت سيدة النساء مسلمان شدم هر شب به ديدن من آمده است.» سپس حضرت، خادم خود كافور را طلبيد و فرمود: «برو حكيمه خواهرم را بگو كه به اين جا بيايد.» چون حكيمه داخل شد حضرت فرمود:
اين همان دخترى است كه مىگفتم.
حكيمه خاتون او را در برگرفته و بسيار نوازش كرد. پس آن حضرت فرمود:
اى دختر رسول خد! او را به خانه خود ببر و واجبات و سنتها را به او بياموز، زيرا او همسر حضرت امام حسن عسكرى و مادر صاحبالزّمان است.
جريان تولد
بزرگان علما و محدثان ما از جناب حكيمه خاتون روايت كردهاند كه او به خانه امام حسن عسكرى (ع) رفته و براى آن حضرت دعا مىكرد كه خداوند فرزندى به او عطا فرمايد. او مىگويد:
«روزى بر حضرت عسكرى (ع) وارد شدم و براى آن حضرت دعا كردم همچنان كه قبلًا هم دعا مىنمودم.» به من فرمود:
اى عمه! آگاه باش آن را كه دعا مىكردى كه خداوند به من روزى كند، امشب متولد مىشود- و آن شب، شب نيمه شعبان سال دويست و پنجاه هجرى بود- امشب مولودى متولد مىگردد كه ما منتظر او بوديم. بنابراين امشب افطار نزد ما باش، و آن شب، شب جمعه بود.
از آن حضرت پرسيدم: «اى