ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٠ - جريان تولد
مولاى من از چه كسى اين مولود عظيم متولد مىشود؟» فرمود: «از نرجس». جناب حكيمه خاتون عرض كرد: «اى سيد من در ميان خانواده شما هيچيك نزد من محبوبتر از نرجس نيست.»
حكيمه خاتون گويد: «آن گاه برخاستم و به نزد او رفتم و چنين بود كه هر گاه داخل خانه مىشدم او مرا استقبال مىكرد و دست مرا مىبوسيد و موزه از پاى من بيرون مىآورد. چون اين بار بر او داخل شدم، من بر او سبقت گرفتم و بر دستهاى او افتادم و آنها را بوسيدم و مانع شدم از اين كه او اين كار را نسبت به من انجام دهد. پس او به من خطاب «اى سيده و اى خاتون من» نمود و من نيز او را همين گونه خطاب كردم. او گفت: فداى تو شوم، من به او گفتم: (نه) من و همه عالم فداى تو! امّا او اين امر را استنكار كرد. به او عرضه داشتم:
اين امر را استنكار مكن! زيرا خداوند امشب فرزندى به تو عطا مىفرمايد كه آقا و سيد خلق در دنيا و آخرت است و او «فرج مؤمنين» است. در اين هنگام حيا او را فراگرفت. پس در او نگريستم و به مولاى خود امام عسكرى عرض كردم كه من در او اثر حملى نمىبينم. پس تبسم كرد و فرمود:[١]
مثل او مثل مادر موسى است كه اثر حمل تا زمان ولادت بر او ظاهر نبود زيرا فرعون براى دستيابى به موسى شكم زنان حامله را مىبريد و اين فرزند نيز- در مبارزه با فرعونها و طاغوتيان جهان و تحقق حكومت الهى- نظير موسى است.
آن گاه چون از نماز عشاء فارغ شدم افطار كردم و به خوابگاه خود رفتم و پيوسته مراقب نرجس بودم. چون نيمه شب رسيد برخاستم و به نماز ايستادم امّا جناب نرجس همچنان خوابيده بود. آن گاه خوابيدم و بعد از نگرانى از خواب بيدار شدم. نرجس خاتون همچنان خوابيده بود بعد از آن برخاست و نماز كرد و خوابيد. حكيمه خاتون گويد: «من براى جستجوى فجر برخاستم و بيرون رفتم ديدم فجر اوّل طالع شده و حال آنكه نرجس خاتون خواب بود. پس نگرانيهايى به خاطرم راه يافت[٢] امام عسكرى (ع) به من فرمود:
بر او (يعنى نرجس خاتون) سوره قدر بخوان.
پس شروع به خواندن كردم.
در اين حال ديدم آن طفل در رحم مادر با من سوره قدر را مىخواند و بر من سلام كرد. من ترسيدم، حضرت عسكرى (ع) صدا زد:
اى عمه، تعجب مكن از قدرت الهى، زيرا حق تعالى ما را در كوچكى به حكمت گويا و در بزرگى حجّت خود در زمين مىگرداند.
سخن نرجس تمام نشده بود كه ناگهان نرجس از نظرم غايب شد و او را نديدم. گويا پردهاى ميان من و او زده شد. فريادكنان به سوى امام حسن عسكرى (ع) دويدم. حضرت فرمود:
اى عمه برگرد كه او را در جاى خود خواهى يافت.
برگشتم، بعد از لحظهاى پرده برداشته شد و نرجس خاتون را ديدم كه نور بسيار زياد و خيرهكنندهاى از او مىدرخشيد و حضرت صاحبالامر را مشاهده نمودم كه به سجده افتاده و با انگشت سبابه به آسمان اشاره مىكند و مىگويد:
گواهى مىدهم كه معبودى جز خداوند يكتا نيست و جدم محمّد رسول خدا و پدرم اميرالمؤمنين حجّت و ولى خداست.
آن گاه شهادت به ولايت يك يك ائمه (ع) داد تا به خود رسيد، پس عرضه داشت:
بارالها! آنچه مرا وعده فرمودهاى محقق فرما، و امر مرا به اتمام رسان و قدمم را ثابت بدار و زمين را به وسيله من از عدل و داد لبريز فرما.
حكيمه خاتون ادامه مىدهد؛ «ديدم از آن حضرت نورى ساطع گرديد كه سرتاسر آفاق را فراگرفت و مرغان سفيدى را مشاهده كردم كه از آسمان به زير آمدند و برگرد شمع وجود مقدس آن حضرت طواف مىنمودند. آنگاه حضرت عسكرى مرا آواز داد كه فرزند مرا به نزد من بياور، آن مولود مسعود را برداشتم و به حضرت دادم. بر بازوى راست او نوشته شده بود:
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً.
چون به حضور پدر بزرگوار خود رسيد سلام كرد. حضرت او را