ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - مسيحاى بنى اسرائيل
ازدحام حاجتمندان سادهدل در مراكز غيبگويان حرفهاى و رواج و فراوانى كتابهاى پيشگويى[١] بر صحت و كليت سخن «پدر جامعهشناسى» گواهى مىدهد.
آرمانگرايى
انسان در درون خود دو احساس دارد: احساس گناه و احساس انحطاط ارزشها در جامعه. مردم بر اين باورند كه اجتماع عصر خودشان از اجتماعات قبلى عقبتر است و فضايل اخلاقى نيكان رو به نابودى مىرود. در واكنش به اين احساس گفته مىشود: انسانها در گذشته خوب بودهاند، همچنين آيندهاى در پيش است كه در آن فضايل احيا مىشود و همه جا را مىگيرد. هنگام بررسى اسطورههاى اقوام مختلف، مشاهده مىكنيم كه در آنها فضايل مردم باستان مطرح است و قهرمانان اساطير از نظر روحى نيز قهرماناند. دينداران نيز معتقدند كه مردم درستكار بودهاند. از حضرت رسول اكرم (ص) نقل شده كه فرمودهاند:
بهترين قرنها قرن من است و پس از آن، قرن بعد و همين طور قرون بعدى.[٢]
خواه اين سخن واقعاً از آن حضرت باشد يا نه، چنين احساسى هميشه وجود داشته است. از ديدگاه اسلام، آينده مطلوب بشر با ظهور موعود فرا خواهد رسيد.
مسيحاى بنىاسرائيل
در گذشتههاى بسيار دور قومى يكتاپرست به نام «بنىاسرائيل» وجود داشت كه پيامبرانى در آن قوم برخاسته بودند. خداوند اين قوم را برگزيده و از نعمتها برخوردار كرده بود. قرآن مجيد اين حقيقت را به تكرار يادآورى كرده است، از آن جمله:
يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ.[٣]
بديهى است كه از ديدگاه اسلام، برترى آن قوم مربوط به امور معنوى بوده است. در آن روزگار پيامبران و افراد صالحى در بنىاسرائيل وجود داشتند و فرمانروايان دادگرى مانند طالوت، داوود و سليمان (ع) بر آنان حكم مىراندند.
در آن زمان پيامبران در مراسمى، مقدارى روغن بر سر پادشاهان مىريختند و با دست خود آن را مسح مىكردند. بر اثر اين كار، آن پادشاه «ماشيح» (مسيح) خوانده مىشد و اطاعت وى بر همه واجب مىگرديد.
واژه فارسى «مسيحا» از روى «ماشيح» (با توجه به تلفظ لاتينى آن: مسياMessiah ) ساخته شده است. همان طور كه گفتيم، اين واژه در اصل، لقب پادشاهان قديم بنىاسرائيل بود، ولى در زمانهاى بعد، به پادشاه آرمانى يهود اطلاق شد.
حدود شش قرن پيش از ميلاد يعنى ٢٦٠٠ سال قبل، پادشاه ستمكارى به نام بُختُنصّر از بابِل، پايتخت عراق آن روز، به فلسطين فعلى يورش برد و دولت بنىاسرائيل را منقرض كرد. وى جمعى از بنىاسرائيل را كشت و جمع كثيرى را به شهر بابل عراق كوچ داد. بر اثر اين حادثه كه مهمترين نقطه عطف تاريخ بنىاسرائيل است، اين اميد پديد آمد كه خدا يك رهبر رهايىبخش از خاندان داوود مىفرستد تا ماشيح بنىاسرائيل باشد و روزگار خوش قديم را برگرداند. در كتاب اشعيا[٤] مىخوانيم:
نهالى از تنه يسّى (پدر داوود) بيرون آمده، شاخهاى از ريشههايش خواهد شكفت و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت، يعنى روح حكمت و فهم و روح مشورت و قوّت و روح معرفت و ترس از خداوند بود و موافق رؤيت چشم خود داورى نخواهد كرد