ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧ - خواستگارى مليكه
مگردان). در اين هنگام برده فروش مىگويد: من بايد تو را بفروشم ولى با اين وضع كه تو به وجود آوردهاى چه بايد كرد؟ آن كنيز مىگويد: چرا عجله مىكنى؟ براى من بايد مشتريى پيدا شود كه دل من نسبت به او و وفا و امانت و ديانتش آرام بگيرد و مطمئن گردد.
بشر بن سليمان گويد: امام (ع) فرمود:
پس در اين هنگام تو برخيز و نزد عمروبن يزيد برده فروش برو و به او بگو: نزد من نامهاى است كه يكى از بزرگان آن را از روى ملاطفت و با زبان و خط رومى نوشته و در آن، كرم و وفا و بزرگوارى و سخاوت خود را توصيف فرموده است، شما اين نامه را به آن كنيز ده كه در اخلاق و اوصاف صاحب نامه تأمل نمايد. اگر نسبت به آن مايل و راضى شد من وكيل او در خريدن اين كنيز از تو هستم.
بشر بن سليمان گفت: من تمام آنچه را كه مولايم حضرت ابوالحسن الهادى (ع) در مورد آن كنيز امر فرموده بود؛ اطاعت نمودم. هنگامى كه آن كنيز در آن نامه نظر افكند سخت بگريست و به عمروبن يزيد گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش و سپس شروع به خوردن قسمهاى سخت و شديد كرد به طورى كه اين گونه بر مىآمد كه اگر او را به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد كشت، و به هر حال سخت عرصه را بر برده فروش تنگ نمود. من نيز در مورد مقدار پول با برده فروش صحبت كرده و سختگيرى مىكردم تا به همان قيمت كه مولايم با من روانه كرده بود راضى شد. پولها را به او داده و كنيز را تحويل گرفتم. در اين حال كنيز خندان و شكفته بود. وقتى به بغداد رسيده و وارد حجرهاى شديم نامه امام را مىبوسيد و بر ديده مىماليد. من از روى تعجب گفتم: چطور نامهاى كه صاحبش را نمىشناسى مىبوسى؟ آن كنيز گفت:
چقدر نسبت به معرفت و شناخت مقام و موقعيت فرزندان و اوصياى پيامبران ضعيف و ناتوانى! گوش خود را به من سپار و دل براى شنيدن سخنم فارغدار تا احوال خود را براى تو شرح دهم.
در كاخ قيصر
من «مليكه» دختر «يشوعا» فرزند «قيصر» فرمانرواى روم هستم و مادرم از فرزندان «شمعون بن الصفا» وصى حضرت عيسى است. اكنون تو را به داستانى عجيب خبر مىدهم.
بدان كه وقتى من سيزده ساله بودم جدم قيصر مىخواست مرا به عقد فرزند برادر خود درآورد. از اين جهت از نسل حواريون عيسى و علما و عبّاد نصارا سيصد نفر، و از صاحبان قدر و منزلت هفتصد تن، و از امراى لشكر و بزرگان و سركردههاى قبايل چهار هزار نفر را در قصر خود جمع نمود و دستور داد تختى را حاضر ساختند كه در ايام پادشاهى خود آن را به انواع جواهرات مرصّع، مزين گردانيده بود. تخت را بر چهل پايه تعبيه كردند و بتها و چليپاهاى خود را بر بلنديهاى آن قرار دادند. آنگاه پسر برادر خود را بر بالاى تخت فرستاد. پس چون كشيشان انجيلها را به دست گرفتند تا بخوانند ناگهان بتها و چليپاها سرنگون شد و بيفتاد و پايه تخت بشكست و بر زمين افتاد و پسر برادر مَلِك از تخت فرو افتاده بيهوش شد. پس در آن حال رنگ صورت كشيشان متغير گرديد و اعضايشان بلرزيد. بزرگ ايشان به جدم گفت: اى پادشاه ما را از انجام اين امر كه به سبب آن نحوستهايى روى داد معذور دار، زيرا دلالت بر آن دارد كه دين مسيح به زودى زايل خواهد گشت. جدم اين امر را به فال بد دانست و به علما و كشيشان گفت كه اين تخت را دوباره برپا كنيد و چليپاها را بر جاى خود بگذاريد و برادر اين برگشته روزگارِ بدبخت را حاضر گردانيد كه اين دختر را (اين بار) به او تزويج نمايم تا سعادت آن برادر دفع نحوست اين برادر كند. پس چون چنين كردند و آن برادر را بر بالاى تخت بردند همين كه شروع به خواندن انجيل كردند همان اتفاق روى داد (و راز اين معما ندانستند كه اين امر از سعادت عزيز ديگرى است نه از نحوست اين دو برادر). پس مردم متفرق شدند و جدم به جايگاه خود بازگشت و پردههاى خجلت درآويخت.
خواستگارى مليكه
شب هنگام چون به خواب رفتم