ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٢ - آمدنم دور نيست
آمدنم دور نيست
رضا بابايى
باغها را چراغان كنيد؛
بوى انار، مشام پرستوها را ديگر نمىگزد.
زاغكى، زير سروبن خزيده است؛ پيدايش كنيد؛ بهخم رنگ بيندازيدش، طاووس مىشود.
امروز همه از دايره بيرونترند.[١]
كمرها كه آلوده صد بندگى بودند، شال همتبهخود پيچند كه پيچ و تاب راه هنوز بسيار است.
تاجهايى كه مرداب افكندگى، قى مىكردند، اينك تكهپارههاى سنگفرش بازارند.
آمدنم، مثل شعر، ناگهانى است؛
مثل سبزه، نقاش زمين است؛
مثل گريه، با خود هزار عاطفه مىآورد؛
به شيرينى يارى است كه رقيب موميايى او، شمع رابه عزا نشانده است.
آمدنم، مثل تحويل سال است؛ پر از خنده و ديدار.
آمدنم، آمدنى است.
فانوسها را يكيك به كوچه آوريد؛ درآبگينههايشان آتش بريزيد، تا در صبح استقبال، كسىدلمرده نباشد.
غنچهها را ديگر، چشمههاى خون نخوانيد. ابرها، پيغام طراوت مىگزارند، گريه آسمان نيستند. دركوچههاى بن بست، عروسى بس است؛ از آن همهحجله كه در تابوت نحوست مىگذاشتيد، شرمناكنيستيد؟
من در راهم. اندك آب خود را به خاك راه آلوده نكنيد. من با خود يك اقيانوس ابر آوردهام؛ همه از بهرشماست.
شنيدهام بچه مرشدهاى خاخام، عكس مرامىدزدند، حمايل مىكنند، و كنار نيل مىروند، تا چندگرم مهربانى از خدا پس انداز كنند.
شنيدهام از پشت ابرهاى سياه و سرد، بر سر شماآهنهاى گرم مىريزند.
شنيدهام با شما آن مىكنند كه عجوزههاى روستاىپايين رودخانه، با گنجشكان بىآزار.
شنيدهام فرعون زادههاى اهرام خو، به شمامىخندند و غيبت مرا تسخر مىزنند.
به آن گورهاى ايستاده بگوييد: موسى، برادر من، جمله شما را به هيچ فروخت، و اگر هيچ، سايهاىمىداشت، شما را از آن نيز بهره نبود.
بگوييد: هيچستان شما، از روى نيل تا پايين آناست؛ آنجا كه فرعون براى شما ميراث گذاشت.
به آنها بگوييد: آسمان حجاز به نياى من گفته است: شما همان نامردمانى هستيد كه از گاو موسى شير بهلب و دهان خود پاشيديد، اما دختران خود را هلهله كنان