ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٢ - طواف ماندگار
طواف ماندگار
مريم ضمانتى يار
تنها دو روز به سفرم باقى ماندهبود و هرچه به لحظه حركت نزديكترمىشدم بر دلهره و اضطرابم افزودهمىشد. تصور اينكه بين چند ميليونانسان غريب مانده باشم و هيچ كسهم نباشد كه به من كمك كند دلم رامىلرزاند. پدر انگار نگرانى را درچشمان اشك آلود من ديد كه از جابلند شد، به طرفم آمد و دستهايم رابين دستهاى گرمش گرفت و گفت:
- تو خوشحال نيستى دخترم؟ خوشحال نيستى كه به چنين سفرىمىروى؟
شرمنده سرم را به زير انداختم وگفتم: چرا پدر خوشحالم ... مگرمىشود به كسى بگويند قرار استبهزيارت خانه خدا بروى و او خوشحالنباشد. مشكل من تنهايى است. شوهرم با من نيست و من از ابهت وعظمت اين سفر مىترسم و از ناتوانىخودم در برابر آن همه جمعيت.
پدر با مهربانى دستم را نوازشكردوگفت: نگران نباش دخترم. پيوسته بگو يا عليم و يا خبير. مطمئنباش خدا از تو حمايت و دستگيرىمىكند. سفر حجبر تو واجب است وخدا هم از ميهمانان خود كه راه رانمىشناسند و آشنايى ندارند حمايتمىكند.
صورتم از اشك خيس بود. درتمام عمرم هرگز دچار چنين دلهرهاىنشده بودم. گرچه دلهرهاى شيرينبود.
براى آخرين خداحافظى به طرفپدرم رفتم. بيش از همه دلممىخواست در اين سفر او همراهمبود. دستش را بوسيدم و گفتم: ازتنهايى مىترسم.
پدر با مهربانى پيشانىام رابوسيد و گفت: ذكر يا عليم و يا خبير رافراموش مكن، خدا با توست ...
با بستگان و عزيزانم، با چشمانىاشكبار خداحافظى كردم. از پلههاىهواپيما كه بالا رفتم قلبم بشدتشروع به تپيدن كرد. زيرلب زمزمهكردم: خدايا من خودم را به تومىسپارم، يا عليم و يا خبير ....
در ميقات احرام بستم و پا به