ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٣ - آمدنم دور نيست
به نكاح گوسالهى سامرى در آورديد. كابين آن را همستانديد: چهل سال سعى بى صفا.
من از مقدار شما بيشم.
حديثخار و گل، يا شمع و پروانه، يا تشنه و آب، ياباغ و بهار، رهاكنيد كه اينها همه كهنه ردايى است نخنما. ندبه بخوانيد؛ ندبه هميشه تازه است. ندبه هر روزشما را جمعه مىكند.
كاش هميشه كودك مىمانديد، و با من به همانزبان گريه سخن مىگفتيد. چقدر دوست دارم اين تنهازبان زنده را.
گريه تنها زبانى است كه دروغ را نمىشناسد، ودرس فريب در واژگان مدرسه او نيست.
حسرت نخوريد به روزگار كسانى كه در بازارمىايستند، و در خانه نشستن را از ياد بردهاند. روزبيدارند، و شب نيز بيدار.
حسرت، وقف تازه جوانى است كه در پاى حبيب «سر و دستار نداند كه كدام اندازد»[١] و با آواز قناريها، تا آخرين ايستگاه پرستوها پرواز را خريدهاست.
مرا بخواهيد؛ اگر بهاى آن شكستناست؛ ماهبىشكستن تمامنمىشود.
از من برخيزيد؛ اگرآخر آن نشستن است. شمع ازشعله برخاسته، نشست.
ترازوى نياز شما از نماز هم پر مىشود؛ كفه آن رابه زر نيالاييد.
آفت عشق را بشناسيد: بىتابى است.
آمدنم. دور نيست.
معشوقه بسامان شد، تا باد چنين بادا
كفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا
ملكى كه پريشان شد، از شومى شيطان شد
باز آن سليمان شد، تا باد چنين بادا
يارى كه دلم خستى، در بر رخ ما بستى
غمخواره ياران شد، تا باد چنين بادا
شب رفت صبوح آمد، غم رفت فتوح آمد
خورشيد درخشان شد تا باد چنين بادا
عيد آمد و عيد آمد، يارى كه رميد آمد
عيدانه فراوان شد، تا باد چنين بادا[٢]
پى نوشتها:
[١].
|
دور تو از دايره بيرون تر است |
از دو جهان قدر تو افزون تر است |