ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - بارانى كه نيامد
بارانى كه نيامد
سيد حسين ذاكرزاده
اشاره:
٨ ربيعالاوّل يادآور شهادت امام بزرگوارى است كه بيش از نيمى از ايام عمر شريف خود را در حصر شديد حكّام عبّاسى گذراند، ولى با اين وجود از چنان هيبت و شكوهى برخوردار بود كه همه در قبال او سر تسليم فرو مىآوردند. ضمن تسليت شهادت اين امام مظلوم به فرزند بزرگوارش امام مهدى (ع) توجّه شما را به حكايتى از زندگى آن حضرت جلب مىكنيم.
مردم به آسمان چشم دوخته بودند. ناگهان انگار بغض هزارساله آسمان تركيد و هرچه در درون داشت، بر زمين فرو باريد. باران آنقدر تند بود كه مردم و زمين تشنه، همگى در يك آن سيراب شدند و مردم براى فرار از باران، به اين سو و آن سو پناه بردند. وقتى راهبان همراه جاثليق تپه را ترك كردند، كسى در دل خليفه زنگ خطرى را به صدا درآورد. براى همين قرار شد جاثليق مسيحى و راهبان، فردا هم براى طلب باران بيايند تا معلوم شود اين باران از دعاى آنان بوده و اتفاقى نبوده است.
مردم نگاهشان بر زمين بود؛ زمينى كه ماهها تشنه بود و حالا داشت زير باران تند و درشت تابستانى غرق مىشد آنقدر باران آمده بود كه مردم خود خواستند راهبان دستهايشان را پايين بياورند و ديگر طلب باران نكنند. وقتى راهبان از تپه پايين آمدند، مردم به آنها و همچنين خليفه طور ديگرى نگاه مىكردند.
خليفه نمىدانست چه بگويد. در دلش غوغايى بود. بايد چه مىكرد؟! او فقط خليفه بود؛ كسى كه فقط مىدانست بايد چگونه مخالفان را سر جايشان بنشاند و موافقان را به هروسيلهاى، موافق نگه دارد، كسى كه به دريافت ماليات و جزيه مىانديشيد و براى پيشبرد كارش، با مردم در مراسم عبادى همراه مىشد. خليفه خوب مىدانست امام مردم نيست، گرچه هزاران نفر به او اقتدا كنند. حالا هم پس از چند روز نماز باران خواندن و دعا كردن خليفه و مردم، كار به اينجا رسيده بود، به بنبستى كه نمىدانست چگونه بايد از آن فرار كند. مردم چنان نگاهش مىكردند كه او نه تنها خود، بلكه دين و اعتقاد مردم را هم در خطر مىديد. به هر حال، او به ظاهر خليفه مسلمانان بود.
خليفه گفت: «مردم ديگر باران نمىخواهند. امام فرمود: بگوييد سهشنبه بيايند تا اگر خدا بخواهد، شك و شبهه برطرف شود و آفتاب حقيقت بتابد!» خليفه چارهاى جز تمكين نداشت اين آخرين و سختترين راه براى رهايى از اين مشكل بود؛ پناه بردن به كسى كه همه چيز را مىدانست و به هر كار شدنى به اذن خدا، قادر بود. با اين حال، وى هرگز دوست نداشت كه اين حقيقت بر مردم ثابت شود، ولى چارهاى نبود و او خود از امام خواسته بود تا دين رسول خدا (ص) و اعتقاد مردم را نجات دهد.
برق شعف و غرور را از فرسنگها فاصله، در چشمان جاثليق و راهبان مىشد ديد. آنان اين بار با اطمينانى بيشتر و به آرامى از تپه بالا آمدند، در حالى كه نگاه تحسينآميز مردم سرخوشترشان كرده بود. آنها مىكوشيدند احساسشان را پنهان كنند و مؤمنان حقيقى دل در دلشان نبود و با چشمانى نگران، قدمهاى راهبان را دنبال مىكردند تا به بالاى تپه رسيدند. همهمه مردم بيشتر شده بود و سخنانشان نشان مىداد اگر اين بار هم موفق شوند، كار تمام است.
امام از ميان جمعيت و در سيلاب باران، راهبى را نشان داد و فرمود: «برويد و دست آن راهب را بگشاييد و آنچه را ميان دستش پنهان كرده است، بياوريد!» استخوان سياهفامى را از ميان مشت گره كرده راهب درآوردند و به نزد امام آوردند. امام به سرعت استخوان را در پارچهاى پيچيد. آنگاه باران متوقف شد و به ناگاه آفتاب پهنه آسمان را پوشاند. امام فرمود: «به او بگوييد اكنون دعا كند!» راهبان هرچه كوشيدند، حتى لكه ابرى ميان آسمان پديدار نشد.
همهمه مردم تمام شدنى نبود. همه با دست و اشاره امام حسن عسكرى (ع) را نشان مىدادند و با حيرت از او صحبت مىكردند. آنها نمىدانستند چرا چنين اتفاقى افتاده است و مىخواستند دليلش را بدانند. آنگاه امام (ع) در حضور مردم و در پاسخ خليفه فرمود: «رسم خداوند چنين است كه استخوان هيچ پيامبرى پديدار نمىشود مگر اينكه باران مىبارد و اين استخوان پيامبرى بود كه قبرش برداشته شده و مورد سوءاستفاده اين راهبان قرار گرفته است». پس از آن خليفه، امام حسن عسكرى (ع) را از زندانى كه برايش ايجاد كرده بود، آزاد كرد ولى خوب مىدانست حضور امام تهديدى براى حكومت بىمحتواى او و پدرانش است؛ كسانى كه سالها حقّ امام و پدرانشان را غصب كردند.