ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - ٤ تناقض آشكار با روايات آخرالزمان
مربوط به سنت و سيرت امام مهدى (ع) بشود تا به آسانى بر سطحى بودن و بطلان اين نظريه صحّه گذارده شود. در اينجا به خاطر اختصار صرفاً به يك دسته از اين اخبار كه مشى و سيره آن حضرت را همان مشى و سيرت جدّش معرفى مىكند، اشاره مىنماييم:
براى نمونه: پيامبر (ص) دربارهاش فرموده است: «دين را همانگونه كه من در اوّل زمان اقامه كردم او در آخرالزمان اقامه مىكند». حضرت صادق (ع) نيز به مفضل بن عمر فرمود: «هر وقت قائم ما ظهور كند، مانند پيغمبر (ص) زندگى مىكند و به روش اميرالمؤمنين (ع) رفتار مىنمايد».»[١]
آيا ايشان مىتواند ادعا كند كه سيره اميرالمؤمنين (ع) منطبق بر آموزههاى مدرن و اصول اعلاميه حقوق بشر است؟! از اشتراك لفظى بايد به خدا پناه برد كه در جملات بسيارى از بزرگان از دموكراسى على (ع)، حقوق بشر اسلامى و ... سخن رفته است. همين نويسنده دراينباره دارند: «پنج سال حكومت آن حضرت [على (ع)] بزرگترين آزادى و دموكراسى واقعى را به ما ارزانى داشت».[٢]
امّا اعلاميه حقوق بشر- كه ايشان خود را از روحانيانى معرفى مىكند كه مجدّانه موافق آن است[٣]- داراى سى اصل معلوم و واضح است. براى مثال در اصل ١٨ آن حقّ ارتداد به رسميت شمرده شده است. آيا در حكومت على (ع) نسبت به مرتدّان حد اجرا نمىشد و آن حضرت بدان قائل نبود؟!
اينكه ايشان در مواضع جديدشان به تعطيلى حدود در زمان غيبت فتوا دهند ممكن است اين تعارض را موقتاً به نفع اعلاميه حقوق بشر پينهدوزى كند امّا لابد توجه دارند كه وصف امام عصر (ع) در روايات ما، «تجديدكننده احكام الهى تعطيل شده در زمان غيبت است».[٤] و امثال اين فتوا غير از مناقشات فقهى، موضوع برخورد آن امام غايب خواهد بود. يعنى به چيزى مايل شدهايم كه حضرت پس از ظهورش آن را برمىاندازد.
البته گويندگان و نويسندگان ديگرى به صراحت مىگويند كه: «در آيات قرآن كريم و احاديث منسوب به پيامبر (ص) و ائمه هدى (ع) مواردى معارض حقوق بشر يافت مىشود».[٥] مثلًا واقعاً با كدام منطق تفسيرى مىتوان آيه ٣٣ سوره مائده را با اصل پنجم حقوق بشر جمع كرد؟!
اينجا يك سؤال اساسى رخ مىنماياند؛ به راستى چرا پيامبر اعظم (ص) و اميرمؤمنان (ع) زودتر از غرب مدرن، حقوق بشر و دموكراسى را احيا و جهانگير نكردند؟!
برخى اينها را چيزهاى مرغوب و نيكويى مىدانند كه بشر عصر سنت لايق دريافت آنها نبوده است و درك آن، بلوغ فكرى بيشترى مىطلبيده است. آيا واقعاً چنين است؟! چرا دوران مدرن با حكومت علوى و جامعه نبوى شروع نشد؟! براى پيشينهسازى حقوق بشر از جمله به كتيبهاى گلى به زبان آكدى و خطّ ميخى- كه در سال ١٨٧٩ در نينواى عراق كشف شد و هماكنون در موزه بريتانياست- تمسك مىكنند. كورش ٥٣٨ سال پيش از ميلاد مسيح در بيانيه خود از جمله آورده: «منشأ قدرت، خواست و اراده مردم است». پس چنين چيزى در عهد پيامبر (ص) يا حكومت على (ع) هم- كه از قضا در همين سامان هم بوده است- مىتوانست احيا و تكميل گردد و زودتر از انقلاب فرانسه و قرن ٢٠ اعلاميه جهانى شود، امّا چرا نشد؟! چرا خداوند تنفيذ نكرد اصلىترين مصدر قدرت يعنى خلافت و امامت به دست شورا و سقيفه بيفتد و آن را به شكل الهى و آسمانى جعل كرد؟!
دموكراسى نيز در يونان باستان شناخته شده بود. در دولت شهرها، مجالس سنا و ... برپا بوده است. چگونه چيزى كه چند قرن قبل از ميلاد مسيح- علىرغم مخالفت حكيمان- اجرا مىشده در چند قرن پس از ميلاد در عهد رسولالله (ص) قابل اجرا نباشد؟!
غير از اين است كه دين خاتم از كنار اين روش زندگى اجتماعى با اعراض گذشته است و روشى نو را بنيان نهاده است؟! واقعاً در كدام متد اجتهادى مقبول مىتوان «مشورت» و «بيعت» را با استانداردهاى دموكراسى ليبرال و اعلاميه حقوق بشر يكى دانست؟!
اينكه به گفته نويسنده، «مشروعيت اعمال حاكميت و حكومت قانونى در زمان غيبت منوط به رأى مردم است»[٦] سخنى است كه جداگانه بايد بدان پرداخت امّا اينكه طورى درباره مهدويت نظر دهيم كه از لوازمش اين باشد كه حتى حكومت مهدوى (ع) هم، منطبق بر همين استانداردهاى مدرن منعكس در اعلاميه حقوق بشر و دموكراسى ليبرال است جفايى نابخشودنى است. فرق اساسى حقوق بشر غربى با قوانين اسلام اين است كه در قوانين اسلام، خداوند محور است و انسانها در قبال او مكلف و از جانب او داراى حق، امّا حقوق طبيعى غرب اساساً بر اصل انسانمحورى بنيان نهاده شده است، به طورى كه حتى تكاليف الهى نيز در چهارچوب حقوق او سنجيده مىشود. حتى اگر در تأويلهاى منفعلانه و مضطرّانه برخى در زمانه غيبت جوامع اسلامى ناچار به رعايت اين حقوق باشند كه در واقع چيزى جز استضعاف از سوى مستكبران نيست امّا هرگز نبايد سيماى ظهور را نيز همينگونه تصوير كنند و دوره عزّت و سرافرازى را به رنگ دوره استضعاف و نداشتن حليت و سبيل عليه مناسبات غلط حاكم تفسير و تبيين نمايند. بر اين مدعا دو روايت ذيل كفايت مىكند:
الف) نعمانى در كتاب «غيبت» خويش از عبدالله بن عطّار نقل مىكند كه از امام باقر (ع) پرسيدم: «مهدى (ع) با چه روشى در ميان مردم حكومت مىكند؟ فرمود: «آنچه را از ما قبل ظهورش مانده، منهدم مىكند، همانگونه كه رسولالله كرد و اسلام را از نو شروع مىنمايد».[٧]
پس حكومت مهدى (ع) استمرار اين بناى غلط برآمده