ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - ٣ فساد ديگر نظريه پذيرش پايان تاريخ
موفق به درآيد و بر قله جهانگشايى و حكومت جهانى فائق آيد.
«آلن دوبوار» نظريه فوكوياما را بنياد ايدئولوژى آمريكايى مىخواند و مىگويد: «باور به اينكه آمريكا در سياست رمز و راز خوشبختى را كشف كرده است. باور به اينكه اين فرمول سياسى (دموكراسى ليبرال) قابل تعميم به سراسر كره زمين است».
روشن است كه نظريه «مهدويت و دموكراسى» چقدر بر پايان تاريخ آمريكايى منطبق آست؟!
٣- ٢. برهان مك لوهان: اساس نظر وى بر اين مطلب استوار است كه انقلاب در اطلاعات، افراد كره زمين را مثل اهالى يك دهكده كرده است. پس مرزها درنورديده شده، فرهنگها يك كاسه گشته و عناصر كليدى ساختار اجتماعى (اقتصاد، سياست و فرهنگ) به سوى يكسانى مىروند و اين امر طبيعتاً اقتضاى يك حكومت جهانى واحد را دارد. از سوى ديگر با توجه به سرچشمه اين انقلاب يعنى تحول در عمليات با اطلاعات كه غرب است تفكر ليبراليسم و ارزشهاى مدرن (مثل حقوق بشر، دموكراسى و ...) بيش از هر فكر ديگر فرصت بسط و عرضه پيدا مىكند. به نظر او اگر واقعبينانه نگاه كنيم بايد منتظر باشيم كه فرهنگها و تفكرات مختلف سياسى به نحو طبيعى در داخل فرهنگى غالب حل شوند و آن فرهنگ غالب همان دموكراسى ليبرال است.
آيا روند تحولات جهانى، بهخصوص پس از تدوين منشور حقوق بشر را نشانه از بين رفتن افكار مخالف آزادى و در نتيجه رسيدن روز سرشار از عدالت براى بشريت دانستن، پذيرفتن پايان تاريخ به قرائت مكلوهان نيست؟!
٣- ٣. برهان آلوين تافلر: او مدلى خاص را براى تحول در ذات، ماهيت و سرچشمه قدرت ارائه مىدهد. وى معتقد است كه در قرن ١٩ و نيمه اوّل قرن ٢٠ توان نظامى معيار قدرت سياسى در صحنه جهانى بوده است. سپس به تدريج سرچشمه قدرت به توان اقتصادى تغيير يافته كه وضعيت امروز است و اين تحول جوهرى در قدرت ادامه دارد. تحول بعدى تغيير سرچشمه قدرت از ثروت به دانش است. با توجه به اينها مسلماً غرب در آينده محور عمده قدرت خواهد بود، زيرا تمركز دانش و اطلاعات و عمليات با آن در غرب است. ديگر اينكه به نظر او دموكراسى با همه اشكالات عملى كه تاكنون بروز داده، بهترين راه و رسم زندگى اجتماعى است. لذا بايد غرب سعى كند؛ با استفاده از همه امكانات ارزشهاى ليبرال را جهانشمول كند؛ در اين صورت دنياى فردا يعنى دنياى اطلاعات محور، داراى نظم خواهد بود.
البته ناگفته پيداست كه در اين نظم نوين، غرب كدخداى دهكده و بقيه رعيت اويند. چنانكه تافلر خود مىگويد فاصله آنان كه صاحب دانش و آگاهى هستند با كسانى كه از آن برخوردار نيستند روز به روز بيشتر مىشود و عملكرد اين فاصله غيرقابل پر كردن مىباشد.
آيا به اسم «در مسير علم و دانش حركت كردن» و تئوريزه كردن ارزشهاى ليبرال و حتى مارك مقدس زمينهسازى ظهور بدانها زدن، جز كمك به كدخدايى ابرقدرتها، جهانىسازى آمريكايى و زبونى شيعيان محمد (ص) نتيجهاى دارد؟!
٣- ٤. برهان ساموئل هانتينگتون: او نظر خود را در مورد غرب با مرور بر دورانهاى مختلف تطبيق مىدهد؛ از زمانى كه سازمانهاى بينالمللى به وجود آمدند يعنى حدود يك قرن و نيم پيش (معاهده وستفالى) تا حدود انقلاب فرانسه، دنياى غرب گرفتار جنگهاى شاهان و شاهزادگانى بود كه هر يك براى اغراض خاص به اين درگيرىها مبادرت مىورزيدند. به تدريج ماهيت كشورها حول محور «ملت» شكل گرفت و از آن به بعد در دنياى غرب جنگ شاهان به جنگ بين ملتها تبديل شد. اين وضعيت با انقلاب روسيه پس از جنگ جهانى اوّل كاملًا تغيير كرد و درگيرىهاى غرب مرزهاى ايدئولوژيك پيدا كرد. در آغاز، درگيرى بين دموكراسى ليبرال، فاشيسم و كمونيسم بود و پس از جنگ جهانى دوم منحصراً به صورت درگيرى و رقابت بين دو ابرقدرت آمريكا و شوروى. حال پس از اضمحلال شوروى وضعيت عوض شده است. لذا غرب به سوى يكپارچگى بيشتر مىرود و در صحنه جهانى عوامل غربى با عوامل غيرغربى مقابل هستند. البته حكومتها (كشور- ملت) بازيگران اصلى صحنه جهانى باقى مىمانند، لكن تقابل و درگيرى عمده بين ملتها و گروهها و فرهنگهاى مختلف خواهد بود. يعنى برخورد تمدنها و سياست جهانى را تحتالشعاع قرار مىدهد. خطوط گسل بين تمدنى خطوط نبرد