ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٥ - بهار چشم هات
ترجمان قرآن
اى بهار هميشگى، بازآ، در دل خسه نكهت جانى!
بسته گيتى دخيل بر نامت، چشم اميد روزگارانى
چشم گيتى ز نور تو روشن، نبض كيوان به ناز تو آرام
راز خلقت، ز غيبتت ظاهر، گرچه آيينهوار پنهانى!
عقل را، امتداد پويايى؛ عشق را، دولت ازل هستى
عاشق و عارف و حكيم و طبيب، هرچه نامم، تو بهتر از آنى
مُحكمات از كلام زيبايت، غرق تفسير «إنّما» هستند
وجه تشبيه خلقت احسن، ترجمان شريف قرآنى
راز ياسين و كوثر و فجرى، راز قدر و شهود طاهايى
حق ملحق به باطن و غيبى، هم حضور و ظهور ايمانى
حجت و آيت و امام مبين، امتداد كرامت خيرى
در تكامل شبيه پيغمبر، شرح و تفسير حق، ز انسانى
صبح جمعه كنار ندبه و عهد، نه فقط اين چكامه بارانىست
صد غزل با رديف «يا مهدى» از دلم نانوشته مىخوانى
يا اباصالح اى تبلور حق، شرّ دشمن گرفته دنيا را
رخصت جلوه از خدا بستان! خير محضى، اميد درمانى
دوستان را صيانت دينى، دشمنان را هراس ديرينى
توأمان، هم كرامت آيينى، همطنين غريو توفانى
تا كى از رنج بىامان گفتن، تا كى از ناله و خزان گفتن؟!
اى بهار هميشگى، باز آ، در دل خسته نكهت جانى!
هميشه دلخواه
علت عارفانه عشقى، از تمام رموز آگاهى
فرصت عاشقانه وصلى، فصل سبزى، هميشه دلخواهى
خشكزار كوير را باران، دشتها را نويد دريايى
خفتگان را تبسم خورشيد، راهيان را تبلور ماهى
نور «والفجر» بر حرير سحر، شور «والعصر» در حريم زمان
رمز «واليل» در ترانه شب، راز «والشمس» در سحرگاهى
راز اشراقى «نماز و طواف»، «مروه» ى عشق را «صفا» هستى!
«ركن توحيدى مناسك حج»، «كعبه» را رمز «حجت الهى»
عاشقان را ترنم صبحى، عارفان را تبسم مهتاب
رهنشينان مانده را اميد، خستگان را رفيق و همراهى
با تو هستيم، اى هميشه عزيز، با تويى كه فقط به خاطر ما
طول اين غربت و جدايى را، با صفاى قنوت مىكاهى
با تو هستيم تا طلوع سحر، تا ظهور سپيده موعود
صبح آدينهاى كه از سهماش، در تمام امور آگاهى
آيينه واپسين لولاك
اى ذات شريف كبريايى، مولاى غريب، پس كجايى؟!
لبريز اميد هستم، امّا؛ دلواپستان از اين جدايى
تو راز شگفت كايناتى، آيينه واپسين لولاك
واقف به تمام محكماتى، در شيوه حق و حقستايى!
رخسار تو آيه آيه نور، تأويل بديع و النّهار است
هم مردمكان بسان واليل، تفسير شريف دلربايى
اشراق شگرفت گيسوانت، آيات بلند و ژرف ياسين
محراب قشنگ ابروانت، تصوير عدالت ولايى
مخلوق تبسّم نگاهت، خورشيد سپيدهگاه موعود
مستور تجسم پگاهت، ظلمتكدههاى خودنمايى
بس جاى ترنج دستها را، ببُرند عاشقانه
گر جلوه كنى به جاى خورشيد، يا پرده واگشايى
تا كى به افق نظاره كردن، گريانتر از آسمان ابرى!
تا كى به سپيده خيره ماندن، شام غم ما، سحر نمايى
تا كى ز هوا ستم ببارد، بر جان گياه، سمّ بارد!
تا كى به كوير، خو بگيرد، گل بوته به جرم بينوايى
تا كى ز فقير، قصه فقر، تا كى ز غنى، حكايت مال!
تا كى به ضعيف، طعنه اينكه: تو اهل كدام روستايى؟!
تا كى بدمد، گل شقايق، بر خاك مزار گرم عاشق
تا كى بخورد زمانه پيوند، با مرثيههاى كربلايى!
مستور شود شب غريبان، همراه سپيده گر بتابى
پر شور شود دل يتيمان، تا از غمشان دهى رهايى
اين چامه به التفات يادت، سرشار بلاغتى عجيب است
تركيب تناسبش، مرتب؛ تذهيب تغزلش، خدايى
يا صاحب ذوالفقار حيدر، يا حافظ مصحف پيمبر
يا مظهر عدل حى داور، اى كاش كه زودتر بيايى!
بهار چشمهات
|
بىقرارم هر سپيده، بىقرار چشمهات |
كاش مىآمد نسيمى، از ديار چشمهات |
|
|
كاش هر روزى نگاهم عصمت آيينه داشت |
غرق مىشد در طلوع آشكار چشمهات |
|
|
قرعه بر نام كدامين لحظه مىافتد، عزيز! |
تا شود آدينهاى، آيينهدار چشمهات |
|
|
جويبار چشمم از شوق نگاهت، ديدنى است |
آن سحرگاهى كه مىآيد بهار چشمهات |
|
|
عشق تو مىجوشد و دور از شگرد واژهها |
گاهگاهى، مىكنم شعرى نثار چشمهات |