ماهنامه موعود
(١)
شماره يكصد و نهم
٢ ص
(٢)
فهرست
٣ ص
(٣)
سالى كه گذشت
٤ ص
(٤)
توقيع مبارك امام عصر (ع) به جناب عمروى و فرزندش محمّد بن عثمان
٧ ص
(٥)
گزيده اى از خبرهاى جهان اسلام
٨ ص
(٦)
تصوير نماد شيطان پرست ها در كتاب فارسى
٨ ص
(٧)
فعاليت وهابى ها در پشت دروازه هاى پايتخت
٨ ص
(٨)
توطئه محرمانه عربستان براى تخليه شهرهاى عراق از شيعيان
٨ ص
(٩)
افزايش چشمگير نوزادان نارس در غزّه
٨ ص
(١٠)
خمينيون؛ لقب شيعيان در نيجريه
٨ ص
(١١)
فعاليت مشكوك فرقه وابسته به وهابيت
٩ ص
(١٢)
شناسايى دو هزار دين جديد در اروپا و آمريكا
٩ ص
(١٣)
پيام ويژه مركز فرقه ضالّه به پيروانش در ايران
٩ ص
(١٤)
گلستانه
١٠ ص
(١٥)
سرود عشق
١٠ ص
(١٦)
جمال محمّد (ص)
١٠ ص
(١٧)
رسالت گُل محمدى (ص)
١١ ص
(١٨)
ختم رُسُل
١١ ص
(١٩)
معجزه گل
١١ ص
(٢٠)
تقديم به رسول مهر
١١ ص
(٢١)
ناز ما و نياز ما
١٢ ص
(٢٢)
بارانى كه نيامد
١٧ ص
(٢٣)
راه معرفت امام زمان (ع)
١٨ ص
(٢٤)
سيماى ظاهرى امام مهدى (ع)
٢٠ ص
(٢٥)
فرهنگ انتظار
٢٢ ص
(٢٦)
فضيلت انتظار و ارزش منتظر
٢٢ ص
(٢٧)
حكمت فضيلت انتظار
٢٣ ص
(٢٨)
وظايف منتظر
٢٣ ص
(٢٩)
1 شناخت امام
٢٣ ص
(٣٠)
2 الگوپذيرى و اقتدا
٢٤ ص
(٣١)
3 ياد امام
٢٤ ص
(٣٢)
نمازگشايش
٢٥ ص
(٣٣)
ميعاد و موعود
٢٦ ص
(٣٤)
معنى انتظار
٢٧ ص
(٣٥)
انتظار و آمادگى
٢٨ ص
(٣٦)
شما درست مى گفتى
٢٩ ص
(٣٧)
پرسش شما، پاسخ موعود
٣٠ ص
(٣٨)
فلسفه غيبت صغرا
٣٠ ص
(٣٩)
1 تقسيم بندى دوران غيبت
٣٠ ص
(٤٠)
2 فلسفه غيبت صغرا
٣٢ ص
(٤١)
شكر نعمت
٣٣ ص
(٤٢)
چرا اعلام زمان ظهور نهى شده است؟
٣٤ ص
(٤٣)
نهى توقيت؛ روايات و عقل
٣٦ ص
(٤٤)
بهار و انتظار
٣٧ ص
(٤٥)
صدقه براى وجود مقدس ولى عصر (ع)
٣٨ ص
(٤٦)
دلايل روايى
٣٨ ص
(٤٧)
دلباخته آن جمال آسمانى
٤٠ ص
(٤٨)
ورود در وادى نور
٤١ ص
(٤٩)
زيارت عاشورا
٤١ ص
(٥٠)
آن شب قدر
٤٢ ص
(٥١)
مائده آسمانى
٤٣ ص
(٥٢)
سوغات سفر
٤٤ ص
(٥٣)
وصيت نامه ولايى
٤٤ ص
(٥٤)
مهدويت و دموكراسى
٤٦ ص
(٥٥)
1 مهدويت و دموكراسى
٤٧ ص
(٥٦)
2 هم آغوشى مبانى اين نظريه با مبانى حقوق بشر
٤٧ ص
(٥٧)
3 فساد ديگر نظريه پذيرش پايان تاريخ
٤٩ ص
(٥٨)
4 تناقض آشكار با روايات آخرالزمان
٥١ ص
(٥٩)
ميهمان ماه
٥٤ ص
(٦٠)
ترجمان قرآن
٥٥ ص
(٦١)
هميشه دلخواه
٥٥ ص
(٦٢)
آيينه واپسين لولاك
٥٥ ص
(٦٣)
بهار چشم هات
٥٥ ص
(٦٤)
شوق وصال
٥٦ ص
(٦٥)
طوباى ولايت
٥٨ ص
(٦٦)
درخت طوبى
٥٨ ص
(٦٧)
دعا براى سلامتى امام عصر (ع)
٦١ ص
(٦٨)
ديدگاه حكما، قدما و عرفاى اسلامى در مورد آب
٦٢ ص
(٦٩)
مقدمه
٦٢ ص
(٧٠)
آب
٦٣ ص
(٧١)
انواع آب ها
٦٣ ص
(٧٢)
بهترين آب براى نوشيدن
٦٤ ص
(٧٣)
نكات مهم در زمان نوشيدن آب
٦٤ ص
(٧٤)
ريشه هاى صهيونيسم در بريتانيا
٦٦ ص
(٧٥)
الف) سابقه تاريخى
٦٦ ص
(٧٦)
ب) پيوند با هيأت حاكمه انگليس
٦٧ ص
(٧٧)
ج) صهيونيسم مسيحى در انگليس
٦٨ ص
(٧٨)
پارادايم هاى نامتوازن از زنان و دختران در فيلم ها و انيميشن هاى ويژه كودكان
٧٠ ص
(٧٩)
آمريكا از ديد آمريكايى
٧٢ ص
(٨٠)
افغانستان
٧٢ ص
(٨١)
يازده سپتامبر
٧٢ ص
(٨٢)
اجتماعى
٧٣ ص
(٨٣)
سلاح ارتش صليبى جديد و آيات انجيل
٧٤ ص
(٨٤)
مسلمانان و معضل تفريحات مدرن
٧٦ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - بارانى كه نيامد

بارانى كه نيامد

سيد حسين ذاكرزاده‌

اشاره:

٨ ربيع‌الاوّل يادآور شهادت امام بزرگوارى است كه بيش از نيمى از ايام عمر شريف خود را در حصر شديد حكّام عبّاسى گذراند، ولى با اين وجود از چنان هيبت و شكوهى برخوردار بود كه همه در قبال او سر تسليم فرو مى‌آوردند. ضمن تسليت شهادت اين امام مظلوم به فرزند بزرگوارش امام مهدى (ع) توجّه شما را به حكايتى از زندگى آن حضرت جلب مى‌كنيم.

مردم به آسمان چشم دوخته بودند. ناگهان انگار بغض هزارساله آسمان تركيد و هرچه در درون داشت، بر زمين فرو باريد. باران آن‌قدر تند بود كه مردم و زمين تشنه، همگى در يك آن سيراب شدند و مردم براى فرار از باران، به اين سو و آن سو پناه بردند. وقتى راهبان همراه جاثليق تپه را ترك كردند، كسى در دل خليفه زنگ خطرى را به صدا درآورد. براى همين قرار شد جاثليق مسيحى و راهبان، فردا هم براى طلب باران بيايند تا معلوم شود اين باران از دعاى آنان بوده و اتفاقى نبوده است.

مردم نگاهشان بر زمين بود؛ زمينى كه ماه‌ها تشنه بود و حالا داشت زير باران تند و درشت تابستانى غرق مى‌شد آن‌قدر باران آمده بود كه مردم خود خواستند راهبان دست‌هايشان را پايين بياورند و ديگر طلب باران نكنند. وقتى راهبان از تپه پايين آمدند، مردم به آنها و همچنين خليفه طور ديگرى نگاه مى‌كردند.

خليفه نمى‌دانست چه بگويد. در دلش غوغايى بود. بايد چه مى‌كرد؟! او فقط خليفه بود؛ كسى كه فقط مى‌دانست بايد چگونه مخالفان را سر جايشان بنشاند و موافقان را به هروسيله‌اى، موافق نگه دارد، كسى كه به دريافت ماليات و جزيه مى‌انديشيد و براى پيشبرد كارش، با مردم در مراسم عبادى همراه مى‌شد. خليفه خوب مى‌دانست امام مردم نيست، گرچه هزاران نفر به او اقتدا كنند. حالا هم پس از چند روز نماز باران خواندن و دعا كردن خليفه و مردم، كار به اينجا رسيده بود، به بن‌بستى كه نمى‌دانست چگونه بايد از آن فرار كند. مردم چنان نگاهش مى‌كردند كه او نه تنها خود، بلكه دين و اعتقاد مردم را هم در خطر مى‌ديد. به هر حال، او به ظاهر خليفه مسلمانان بود.

خليفه گفت: «مردم ديگر باران نمى‌خواهند. امام فرمود: بگوييد سه‌شنبه بيايند تا اگر خدا بخواهد، شك و شبهه برطرف شود و آفتاب حقيقت بتابد!» خليفه چاره‌اى جز تمكين نداشت اين آخرين و سخت‌ترين راه براى رهايى از اين مشكل بود؛ پناه بردن به كسى كه همه چيز را مى‌دانست و به هر كار شدنى به اذن خدا، قادر بود. با اين حال، وى هرگز دوست نداشت كه اين حقيقت بر مردم ثابت شود، ولى چاره‌اى نبود و او خود از امام خواسته بود تا دين رسول خدا (ص) و اعتقاد مردم را نجات دهد.

برق شعف و غرور را از فرسنگ‌ها فاصله، در چشمان جاثليق و راهبان مى‌شد ديد. آنان اين بار با اطمينانى بيشتر و به آرامى از تپه بالا آمدند، در حالى كه نگاه تحسين‌آميز مردم سرخوش‌ترشان كرده بود. آنها مى‌كوشيدند احساسشان را پنهان كنند و مؤمنان حقيقى دل در دلشان نبود و با چشمانى نگران، قدم‌هاى راهبان را دنبال مى‌كردند تا به بالاى تپه رسيدند. همهمه مردم بيشتر شده بود و سخنانشان نشان مى‌داد اگر اين بار هم موفق شوند، كار تمام است.

امام از ميان جمعيت و در سيلاب باران، راهبى را نشان داد و فرمود: «برويد و دست آن راهب را بگشاييد و آنچه را ميان دستش پنهان كرده است، بياوريد!» استخوان سياه‌فامى را از ميان مشت گره كرده راهب درآوردند و به نزد امام آوردند. امام به سرعت استخوان را در پارچه‌اى پيچيد. آن‌گاه باران متوقف شد و به ناگاه آفتاب پهنه آسمان را پوشاند. امام فرمود: «به او بگوييد اكنون دعا كند!» راهبان هرچه كوشيدند، حتى لكه ابرى ميان آسمان پديدار نشد.

همهمه مردم تمام شدنى نبود. همه با دست و اشاره امام حسن عسكرى (ع) را نشان مى‌دادند و با حيرت از او صحبت مى‌كردند. آنها نمى‌دانستند چرا چنين اتفاقى افتاده است و مى‌خواستند دليلش را بدانند. آنگاه امام (ع) در حضور مردم و در پاسخ خليفه فرمود: «رسم خداوند چنين است كه استخوان هيچ پيامبرى پديدار نمى‌شود مگر اينكه باران مى‌بارد و اين استخوان پيامبرى بود كه قبرش برداشته شده و مورد سوءاستفاده اين راهبان قرار گرفته است». پس از آن خليفه، امام حسن عسكرى (ع) را از زندانى كه برايش ايجاد كرده بود، آزاد كرد ولى خوب مى‌دانست حضور امام تهديدى براى حكومت بى‌محتواى او و پدرانش است؛ كسانى كه سال‌ها حقّ امام و پدرانشان را غصب كردند.