دائرة المعارف بزرگ اسلامی
(١)
ابن ابی جراده
١ ص
(٢)
ابراهیمیه اباضیه
٢ ص
(٣)
ابراهیم بن اسماعیل دیباج
٣ ص
(٤)
ابراهیم بن ابی بکر بن ابی سمّال
٤ ص
(٥)
اباظه
٥ ص
(٦)
آیین نامه
٦ ص
(٧)
آیه الله
٧ ص
(٨)
آیواز
٨ ص
(٩)
جن
٩ ص
(١٠)
آوار
١٠ ص
(١١)
ابالیش
١١ ص
(١٢)
جعفربای
١٢ ص
(١٣)
جلالوند
١٣ ص
(١٤)
جلیلوند
١٤ ص
(١٥)
جمشیدزایی
١٥ ص
(١٦)
جمعه بازار
١٦ ص
(١٧)
جمعیت
١٧ ص
(١٨)
جوانمرد قصاب
١٨ ص
(١٩)
جادو
١٩ ص
(٢٠)
جاف
٢٠ ص
(٢١)
جاط
٢١ ص
(٢٢)
جاکی
٢٢ ص
(٢٣)
جانکی
٢٣ ص
(٢٤)
جاوید
٢٤ ص
(٢٥)
جباره
٢٥ ص
(٢٦)
جبال بارزی
٢٦ ص
(٢٧)
جبیرات
٢٧ ص
(٢٨)
جت،
٢٨ ص
(٢٩)
جریده
٢٩ ص
(٣٠)
ترکاشوند
٣١ ص
(٣١)
ترکمن، قوم
٣٢ ص
(٣٢)
ترنابازی
٣٣ ص
(٣٣)
تسبیح
٣٤ ص
(٣٤)
تشرف، آیین
٣٥ ص
(٣٥)
تعاون، واژه ای
٣٦ ص
(٣٦)
تعبیر خواب
٣٧ ص
(٣٧)
تعزیهنامه
٣٨ ص
(٣٨)
تعزیه
٣٩ ص
(٣٩)
تعزیهخوانی
٤٠ ص
(٤٠)
تعویذ
٤١ ص
(٤١)
تفأل و تطیر
٤٢ ص
(٤٢)
تقدیر
٤٣ ص
(٤٣)
تکلو
٤٤ ص
(٤٤)
تکیه
٤٥ ص
(٤٥)
توپکانلو
٤٦ ص
(٤٦)
توغ
٤٧ ص
(٤٧)
تیموری
٤٨ ص
(٤٨)
جهاز
٤٩ ص
(٤٩)
جهانبگلو
٥٠ ص
(٥٠)
جهیزیه
٥١ ص
(٥١)
چالانچی
٥٢ ص
(٥٢)
چادرنشینی
٥٣ ص
(٥٣)
چادر
٥٤ ص
(٥٤)
چایخانه
٥٥ ص
(٥٥)
چاووش و چاووشی
٥٦ ص
(٥٦)
چراغانی
٥٧ ص
(٥٧)
چرام
٥٨ ص
(٥٨)
چشمزخم
٥٩ ص
(٥٩)
چشمههای مقدس
٦٠ ص
(٦٠)
چعب
٦١ ص
(٦١)
چهارشنبهسوری
٦٢ ص
(٦٢)
چهارلنگ
٦٣ ص
(٦٣)
چگنی
٦٤ ص
(٦٤)
چل سرو
٦٥ ص
(٦٥)
چله
٦٦ ص
(٦٦)
چنار
٦٧ ص
(٦٧)
چهل کلید، جام
٦٨ ص
(٦٨)
حاج علیلو
٦٩ ص
(٦٩)
اثاث
٧٠ ص
(٧٠)
اچکزی
٧١ ص
(٧١)
پهلوان
٧٢ ص
(٧٢)
پیران
٧٣ ص
(٧٣)
پیلهوری
٧٤ ص
(٧٤)
پیوک*
٧٥ ص
(٧٥)
تابوت
٧٦ ص
(٧٦)
تاتار
٧٧ ص
(٧٧)
تات
٧٨ ص
(٧٨)
تابوتگردانی
٧٩ ص
(٧٩)
تاجیک
٨٠ ص
(٨٠)
تاک
٨١ ص
(٨١)
تبار*
٨٢ ص
(٨٢)
تبرک
٨٣ ص
(٨٣)
تخته حوضی*
٨٤ ص
(٨٤)
تخت خوانی*
٨٥ ص
(٨٥)
تحویل
٨٦ ص
(٨٦)
تربت
٨٧ ص
(٨٧)
امام خوانی
٨٨ ص
(٨٨)
ام صبیان
٨٩ ص
(٨٩)
انبیاخوانی
٩٠ ص
(٩٠)
انار
٩١ ص
(٩١)
اوی
٩٢ ص
(٩٢)
اویغور
٩٣ ص
(٩٣)
اهل هوا
٩٤ ص
(٩٤)
ایام المعجوز
٩٥ ص
(٩٥)
ایل
٩٦ ص
(٩٦)
ایلات خمسه
٩٧ ص
(٩٧)
ایلسون
٩٨ ص
(٩٨)
اینالو
٩٩ ص
(٩٩)
بابا احمدی
١٠٠ ص
(١٠٠)
ابراهیم قزوینی
١٠١ ص
(١٠١)
حجله عزا
١٠٢ ص
(١٠٢)
حجله عروس
١٠٣ ص
(١٠٣)
بابان
١٠٤ ص
(١٠٤)
باجلوند
١٠٥ ص
(١٠٥)
باجلان
١٠٦ ص
(١٠٦)
باچوانلو
١٠٧ ص
(١٠٧)
باران خواهی
١٠٨ ص
(١٠٨)
بارزانی
١٠٩ ص
(١٠٩)
بارکزایی
١١٠ ص
(١١٠)
بازگیر
١١١ ص
(١١١)
باسک
١١٢ ص
(١١٢)
ابّار
١١٣ ص
(١١٣)
حسنوند
١١٤ ص
(١١٤)
احمد بن علویه
١١٥ ص
(١١٥)
باصری
١١٦ ص
(١١٦)
باطل سحر
١١٧ ص
(١١٧)
باله وند
١١٨ ص
(١١٨)
بامدی
١١٩ ص
(١١٩)
بامری
١٢٠ ص
(١٢٠)
باویه
١٢١ ص
(١٢١)
باوی
١٢٢ ص
(١٢٢)
بتر
١٢٣ ص
(١٢٣)
بجنگ
١٢٤ ص
(١٢٤)
بچاقچی
١٢٥ ص
(١٢٥)
بختک
١٢٦ ص
(١٢٦)
بخت گشایی
١٢٧ ص
(١٢٧)
بختی
١٢٨ ص
(١٢٨)
بدوح
١٢٩ ص
(١٢٩)
براهویی
١٣٠ ص
(١٣٠)
بربری
١٣١ ص
(١٣١)
بردالعجوز
١٣٢ ص
(١٣٢)
بزچلو
١٣٣ ص
(١٣٣)
بزکشی
١٣٤ ص
(١٣٤)
بست
١٣٥ ص
(١٣٥)
بگ زاده
١٣٦ ص
(١٣٦)
بکشلو
١٣٧ ص
(١٣٧)
بلباس
١٣٨ ص
(١٣٨)
بلوچ
١٣٩ ص
(١٣٩)
بلوط
١٤٠ ص
(١٤٠)
بله برون
١٤١ ص
(١٤١)
بند بازی
١٤٢ ص
(١٤٢)
بویر احمدی
١٤٣ ص
(١٤٣)
بهارلو
١٤٤ ص
(١٤٤)
بهاروند
١٤٥ ص
(١٤٥)
بهتویی
١٤٦ ص
(١٤٦)
بهداروند
١٤٧ ص
(١٤٧)
بهمنگان
١٤٨ ص
(١٤٨)
بهمئی
١٤٩ ص
(١٤٩)
بی بی
١٥٠ ص
(١٥٠)
بیرانوند
١٥١ ص
(١٥١)
بیگدلی
١٥٢ ص
(١٥٢)
پاپی
١٥٣ ص
(١٥٣)
پادنگ
١٥٤ ص
(١٥٤)
پازوکی
١٥٥ ص
(١٥٥)
پاگشا
١٥٦ ص
(١٥٦)
پدر سالاری
١٥٧ ص
(١٥٧)
پرده خوانی
١٥٨ ص
(١٥٨)
پرسه
١٥٩ ص
(١٥٩)
پری
١٦٠ ص
(١٦٠)
پری خوانی
١٦١ ص
(١٦١)
پزشکی اسلامی
١٦٢ ص
(١٦٢)
پشتون، قوم
١٦٣ ص
(١٦٣)
پماک
١٦٤ ص
(١٦٤)
پنج تن
١٦٥ ص
(١٦٥)
پنجه
١٦٦ ص
(١٦٦)
پنجۀ مریم
١٦٧ ص
(١٦٧)
ارگبا
١٦٨ ص
(١٦٨)
اساریر
١٦٩ ص
(١٦٩)
اسب دوانی
١٧٠ ص
(١٧٠)
استاجلو
١٧١ ص
(١٧١)
استخاره
١٧٢ ص
(١٧٢)
استسقا
١٧٣ ص
(١٧٣)
اسباب خانه
١٧٤ ص
(١٧٤)
اسفند
١٧٥ ص
(١٧٥)
حسین کرد شبستری
١٧٦ ص
(١٧٦)
حنا
١٧٧ ص
(١٧٧)
حیدرانلو
١٧٨ ص
(١٧٨)
حیدرلو
١٧٩ ص
(١٧٩)
خالکوبی
١٨٠ ص
(١٨٠)
خان
١٨١ ص
(١٨١)
آشپزی
١٨٢ ص
(١٨٢)
خرما*
١٨٤ ص
(١٨٣)
خزل
١٨٥ ص
(١٨٤)
خلج
١٨٦ ص
(١٨٥)
خلعت
١٨٧ ص
(١٨٦)
خانواده
١٨٨ ص
(١٨٧)
ختم*
١٨٩ ص
(١٨٨)
ختنه سوران*
١٩٠ ص
(١٨٩)
ختنه
١٩١ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص

دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٩٦ - ایل

ایل


نویسنده (ها) :
علی بلوکباشی
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله

ايل، يا اِل، واژه‌ای تركی ـ مغولی به معنای ولايت، صلح و دوستی، خيل و گروه، دوست، رام و مطيع، مردم و جماعت. اين واژه در حيات تاريخی هزار و چند ساله‌اش توسعۀ معنايی فراوان يافته است. كهن‌ترين سندی كه واژۀ ايل در آن به كار رفته، دست‌نوشته‌های موسوم به اُرخُن، از سدۀ ٢ ق و متعلق به تركهای سلجوقی است. ثامسن كلمۀ ايل را بر مبنای اين دست نوشته‌ها «مردم يا اتحادی از مردمان كه به صورتی كاملاً مستقل و سازمان يافته، شكل گرفته‌اند و يك خاقان در رأس آن قرار دارد»، تعريف می‌كند كه تقريباً برابر «امپراتوری» است (نک‌ : EI٢, III/ ١٠٩٢).
ظاهراً معانی «ولايت»، «صلح» و «خيل» از مفاهيم اصلی و قديم اصطلاح ايل بوده كه در ديوان لغات الترك آمده است (كاشغری، ١/ ٤٩-٥٠). بخش نخست نامهای تركی «ايل ـ الدی»، «ايل ـ بگی» و «ايل ـ قاضی»، و بخش دوم جایْ‌نامهای مشهور عصر عثمانی، مانند «روم ـ اِلی» (رومليا = رومانی) به معنای ولايت و ناحيه است (EI٢، همانجا). كلمۀ «سرخيل» و «سرخيلان» به معنای سر و بزرگ ايل و ايلات به كار می‌رفت (نک‌ : اسكندربيك، ٤٧١، جم‌ ؛ محمدكاظم، ١٧).
ايل به معنای «مطيع و فرمانبردار» ظاهراً از سدۀ ٧ ق در تاريخ و ادبيات فارسی به كار رفته است. مؤلف جامع التواريخ ايل را به اين معنا به صورت تركيبی «ايل كردن» (مطيع كردن) و «ايل شدن» (مطيع و فرمانبردار شدن)، بارها به كار برده است (نک‌ : رشيدالدين، ١/ ٢٤٥-٢٤٧، جم‌ ). از همين زمان، يعنی دورۀ ايلخانيان، عنوان «ايل ـ خان» برای فرمانروايان مغول ايران كه تابع و مطيع خان بزرگ، هولاكو، بودند، به كار رفت. نيز «ايلات» (جمع تركی ـ عربی ايل) به معنای جماعتی از مردم كوچنده و نيمه كوچنده (EI٢, III/ ١٠٩٥)، و با ساختار اجتماعی ـ سياسی خاص، در فارسی كاربرد يافت. در مغولی قديم به تك خانوارهای كوچندۀ صحرانشين «ائيل» می‌گفتند (ولاديميرتسف، ٦٣-٦٥، جم‌ ).
برخی از محققان اصطلاح ايل را به مفاهيم گوناگون «اتحاد قبيله‌ای»، «كشور و خلق»، «اتحاد اشراف و بزرگان قبيله‌های مختلف در حول آريستوكراسی و اشرافيت قبيله و قوم حاكم»، «سازمان كشوری و حكومت»، «كشور و دولت» و كلاً به مفهوم «اتحاد قبيله‌های ترك با قبيله‌های غير ترك» به كار برده‌اند (نک‌ : رضا، ٤٢-٤٥).
در متون جغرافيايی قديم اصطلاح فارسی رَمّ (جمع: رموم) و زَمّ (جمع: زموم) مترادف ايل و طايفه برای كُرد يا كردان، به معنای عشاير كوچندۀ رمه گردان منطقۀ فارس به كار رفته است. ياقوت رمّ را نزد كُردان به معنای تيره گرفته كه به عربی «حیّ» است ( برگزيده ... ، ٩٩)؛ همو رموم را جمع رمّ «جايها و خانه‌های كردان» و كلمه‌ای رايج در فارس تعريف می‌كند، مانند رمّ حسنِ جيلويه (گيلويه) در ١٤ فرسخی فارس؛ رمّ جيلويۀ معروف به رمّ زنيجان را نيز نام قبيله‌ای از كردان می‌آورد ( بلدان،٢/ ٨٢١). نک‌تۀ ديگر اينکه بنابر نوشتۀ او (همانجا) رمّ قاسمِ شهريار در ٥٠ فرسنگی شيراز به «كوريان» موسوم بوده است. اصطلاح «كوريان» در ميان قوم مغول به اجتماعی از «ائيل»، يعنی خانوارهای صحرانشين فراهم آمده در اردوگاه اطلاق می‌شده است (ولاديميرتسف، ٦٣).
قزوينی زموم را تصحيف رموم و آن را جمع رمّ (رمه)، يعنی ايل و طايفه گرفته است (٥/ ٥٣). لسترنج از ٥ ايل كُرد كه در سدۀ ٤ ق در كوه جيلويۀ (كوه گيلويه) فارس چراگاه و اردوگاه داشتند با نام زمّ كُرد ياد می‌كند (ص ٢٦٦). او با استناد به حاشيۀ دخويه بر ترجمۀ مسالك الممالك ابن خردادبه، زَمّ (كه صورت صحيح‌تر آن زومَه است) را كه اغلب به اشتباه رمّ می‌نويسند، در كردی به معنای «ايل» آورده است (همانجا، حاشيۀ ٢).
امروز اصطلاحهای رمّ و رموم يا زمّ و زموم در ميان ايلات و عشاير ايران كاربرد ندارد، اما اصطلاح زُمَه يا زومَه به معنای اُبَه يا كوريان، متشكل از چند يا چندين خانوار چادرنشين كه در كنار هم در چراگاه اردو زده‌اند، در ميان برخی ايلات و عشاير كرد غرب ايران به كار می‌رود (اسكندرنيا، ٣٣).
در متون جغرافيايی و تاريخی اصطلاحهای ديگری به صورت مفرد و جمع، مانند كلمات عربی عشيره (عشاير)، قبيله (قبايل)، طايفه (طوايف) و كلمات تركی اويماق (اويماقات) و اولوس (اولوسات)، بدون در نظر گرفتن مفاهيم واقعی اجتماعی، فرهنگی و سياسی هر يك از آنها، مترادف با يكديگر و با كلمۀ ايل به كار رفته است. اسكندربيك به دفعات كلمات ايل و الوس و اويماقات را با هم آورده است (مثلاً نک‌ : ص ٦٤٣). امروزه در ادبيات مردم‌شناسی، اصطلاح «ايل» به جامعه‌ای اطلاق می‌شود كه دارای سازمان اجتماعی و سياسی خاصی است (نک‌ : ه‌ د، ايران، بخش جامعۀ ايلی).

مآخذ

اسكندربيك منشی، عالم‌آرای عباسی، تهران، ١٣٥٠ش؛
اسكندرنيا، ابراهيم، ساختار سازمان ايلات و شيوۀ معيشت عشاير آذربايجان غربی، اورميه، ١٣٦٦ش؛
رشيدالدين فضل‌الله، جامع التواريخ، به كوشش بهمن كريمی، تهران، ١٣٦٢ ش؛
رضا، عنايت‌الله، ايران و تركان در زمان ساسانيان، تهران، ١٣٦٥ ش؛
قزوينی، محمد، يادداشتها، تهران، ١٣٦٣ش؛
كاشغری، محمود، ديوان لغات الترك، استانبول، ١٣٣٣ ق؛
محمدكاظم، عالم‌آرای نادری، به كوشش محمدامين رياحی، تهران، ١٣٦٤ ش؛
ولاديميرتسف، ب.، نظام اجتماعی مغول، ترجمۀ شيرين بيانی، تهران، ١٣٦٥ش؛
ياقوت، برگزيدۀ مشترك، ترجمۀ محمدپروين گنابادی، تهران، ١٣٦٢ش؛
همو، بلدان؛
نيز:

EI٢;
Le Strange, G., The Lands of the Eastern Caliphate, Cambridge, ١٩٠٥.

علی بلوكباشی