دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٤ - چادر
چادر
نویسنده (ها) :
مهبانو علیزاده
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٦ آذر ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
چادُر، پوششی از پوششهای سراسری زنان که آن را بر روی سر میاندازند. این پوشش با توجه به اشارۀ منابع پیش از اسلام دارای قدمت بسیار است، و در دورۀ اسلامی بهویژه در میان مسلمانان ایرانی و کشورهای شیعهنشین نمونههای مشابه دارد. بررسی پیشینۀ انواع این پوشش و مشابهتها و کاربریهای آن در ایران و سرزمینهای دیگر اسلامی به سبب وجوه اشتراک، و افتراق الزامی است. در این رهگذر نوع تأثیرگذاری دین و عرف بر چگونگی این پوشش در سرزمینهای اسلامی از یک سو، و تأثیر دین اسلام بر تطور فرهنگی گونهای از چادر در میان زنان ایرانزمین و رواج آن در میان ملل دیگر از سوی دیگر قابل مطالعه است.
در لغتنامهها واژۀ چادر به معنی ردای زنان، بالاپوش، پوشش و حجاب آمده است (نک : آنندراج، نیز لغتنامه ...). مؤلف فرهنگ نظام چادر را پارچهای عریض و طویل دانسته است که زنان بر سر میکنند (داعیالاسلام، ٢ / ٤٢٨). کاربرد واژۀ چاد (به معنی پوشش و سرپوش) در زبان سنسکریت (جلالی، ٢ / ٦٣) و چاتور (فرهوشی، ١١٩) و چادور (مکنزی، ٢١) در زبان پهلوی به معنای اسمی پوشش، و فعلی پوشاندن به پیشینۀ این سرانداز اشاره دارد (نیز نک : جلالی، همانجا).
واژههای «سار» و «ساری» (از ریشۀ cirah)، نیز به معنای پوشش و تکه پارچۀ بلندی که زنان هندی نیمی از آن را به کمر و نیم دیگر را برای پوشاندن بالاتنه به سر میاندازند (یاکوبسن، ١٨٧؛ هدایت، ٥٦؛ نیز نک : شهریارنقوی، ٣٣٧)، بنابر نظر برخی احتمالاً چادر و چتر همریشهاند و در اثر ارتباطات فرهنگی میان هند و ایران، در زبانها و گویشهای محلی ایرانی نیز راه یافتـه است (نک : هـدایت، ٥٦-٥٧؛ داعیالاسلام، همـانجا). امـا باستانی پاریزی (ص ١٩١ بب ) واژههای شار یا شاره را که گاه به معنی چادر رنگین آمده (نیز نک : برهان ... ، ذیل شاره؛ سروری، ٢ / ٨٥٢؛ نیز نک : حدود ... ، ٦٨؛ اسدی طوسی، ٩، ٢٠٠)، صورت دیگر سار یا ساره، و ریشۀ آنها را شَعْر دانسته است. او کلمۀ شال را هم صورت دیگری از شار میداند.
پس از ظهور اسلام و ایجاد ارتباطات فرهنگی میان تازه مسلمانان شبه جزیرۀ عربستان و مردم دیگر سرزمینهای اسلامی با ایران، واژۀ چادر در زبان عربی راه یافت و به صورت «شوذر» معرب گشت (جوالیقی، ٢٠٥؛ جوهری، ذیل شذر؛ جبوری، ١٨١). دوزی با پیروی از سنت لغتشناسان عرب، در ذیل شوذر به نمونههای دیگر این نوع پوشش نزد اعراب اشاره کرده، و عملاً همه را دارای کارکردی مشابه دانسته است؛ واژههایی چون اِزار، حبره، عباءة (عبائة)، ملاءة (ملائة)، ربطه و ملحفه از این دستاند که همه کاربردی چون چادر داشتهاند و آنها را بر روی لباسهای دیگر میپوشیدهاند (ص ٢٦, ١٣٥, ٢٩٢, ٤٠١, ٤٠٨-٤١٠؛ نک : ابن منظور، نیز جوهری، ذیل ربط؛ جادر، ٢٤).
پیشینه
قبل از اسلام
در الواح به دست آمده از دورۀ آشور (قرن ٨ قم)، تنپوش زنان با تفاوت اندکی به چادر شبیه بوده است ( الازیاء ... ، تصویرهای شم ٥٧، ٥٨، ٦٠؛ برای نمونۀ کهنتر سراندازی شبیه چادر در منطقۀ ماری (فرات وسطى)، هزارۀ ٣ قم، نک : مالووان، ١١٠)؛ لیکن تشخیص جزئیات آن در این نقش دشوار است.
برای ارائۀ نمونههایی کهن از پوششی شبیه چادر در سدۀ ٥ قم میتوان به نقشْ برجستههایِ به دست آمده در اِرگیلی، واقع در شمال غربی آناتولی و چاوش گوی (٤قم) و پوشش نقش بانویی از دربار هخامنشی بر روی فرش معروف پازیریک، کشفشده در جنوب سیبری مرکزی اشاره کرد که پیکرۀ زنان را با پوششی همانند چادر نشان میدهند ( ایرانیکا، V / ٧٣٦؛ گیرشمن، ٣٤٨، ٣٦٢). نمونههای دیگری نیز از این دوران در دست است که زنانی را با پوشش بلندی بر سر نشان میدهد ( ایرانیکا، IV / ٦٠٩). در کنار این یادمانها، نقش مهرهای برجای مانده از دورۀ هخامنشی مانند نقش بانویی با تاجی بر سر که پوششی چادرمانند از روی تاج تا پایین اندام وی را دربر گرفته، قابل ذکر است (کُخ، ٢٨٣). در واقع، اگرچه نمیتوان از این نمونهها چگونگی کاربری این نوع پوشش را در آن زمان به درستی دریافت، اما دستکم آشکار است که در آن روزگار استفاده از پوششی همچون چادر برای زنان مرسوم بوده است.
در دورۀ اشکانی نیز زنان پوششی بلند بر روی تاج یا سرپوشی همچون کلاه یا عمامه میانداختند که عرض شانههای آنها را میپوشاند (گیرشمن، «ایران ... »، ٨٠). در برخی از پیکرههای به دست آمده از هَترا (در ١١٠ کیلومتری جنوب غربی موصل) این نوع پوشش به خوبی قابل مشاهده است (سفر، ٢٢٣، ٢٦١، قس: ٢٥٦؛ دربارۀ نمونۀ نقوش به دست آمده در دیگر نقاط، نک : کامبخش فرد، ١ / ١٦٤، تصویر ١٠).
اگرچه در دورۀ ساسانی اثری از این پوشش در آثار و اشیاء برجای مانده دیده نمیشود (برای اطلاعات بیشتر، نک : گیرشمن، «یادداشتها ... »، ٥٣, ٥٤, ٦٣، نیز تصویرهای ٤-٧؛ ملکزاده، ٢٩)، اما شاید زنان در دیگر طبقات اجتماعی از این پوشش برای مستور ساختن خود بهویژه در مراسم و آیینهای مذهبی استفاده میکردهاند.
در متون پهلوی از این پوشش به نام چادر همراه با «واشمَگ» (سربند) در دو جا: یکی در روایات امید اشوهشتان در سدۀ ٤ق / ١٠م (I / ٣٣, ٣٩) و دیگری در متنِ مادیان یوشت فریان در سدۀ ٦ ق / ١٢م یاد شده است ( ایرانیکا، همانجا).
دورۀ اسلامی
چادر در این دوره، هیچگاه نامی واحد، و شکل، اندازه، دوخت و رنگی یکسان نداشته است. در قرآن کریم از پوششی به نام «جلباب» یاد شده که مختص زنان مؤمن بوده است (احزاب / ٣٣ / ٥٩). اشارۀ قرآن به این پوشش سبب شد تا در میان صحابۀ پیغمبر اسلام(ص) و دیگران، دربارۀ نقش جلباب در پوشاندن کدامین بخش از اندامهای زن و چگونگی اشتراک آن با یکی از پوششهای قَمیص، خِمار، ملاءة و جز آن شبهه ایجاد شود. در منابع تفسیری از آن همچون ردایی برای ستر بدن از «فوق تا اسفل»، یا هرچه زنان به آن مستتر شوند، یاد کردهاند (بیضاوی، ٤ / ٣٨٦؛ ابوحیان، ٧ / ٢٣٩؛ ثعالبی، ٤ / ٣٥٩؛ نیز نک : حسینی، ١٠ / ٤٨٩).
در دورۀ اموی، حبرۀ زنان را از انواع ملاءة به شمار میآوردند که پوششی بود یک تکه و دربرگیرندۀ تمام بدن (حسن، ١ / ٥٤٥؛ برای اطلاعات بیشتر دربارۀ حبره، نک : جبوری، ٣٨- ٣٩؛ ملاءة پوشش مردان نیز بوده است، نک : سیوطی، ٣٣). در دورۀ عباسی ملاءة پوشش سراسری متداول میان زنان در بیرون از خانه بـود کـه بـه حبره شباهت داشت (حسن، ٢ / ٤٢٩؛ نیز نک : جادر، ٢٤). ملاءة متشکل از دو تکه پارچۀ کتان با طرح چهارخانههای کوچک آبی و سفید بود (لین، I / ٥٩, ٦٠).
از آنجا که یکی از مشخصهها و وجوه تمایز زنان طبقات مختلف در سدههای نخست دورۀ اسلامی، رنگ لباس آنها بود (برای دیگر اختلافات، نک : همو، I / ٦٠)، دوزی به اختلاف رنگ و جنس این پوشش در سرزمینهای مختلف اسلامی و استفادۀ بیشتر زنان از رنگهای سفید و آبی پیچازی، بنفش و نیز سرمهای و سفید اشاره کرده (ص ١٣٣-١٣٦)، و نوشته است کـه زنـان مصری حبـره را به ازار ــ که دارای رنگهای گونـاگون بـوده است ــ تـرجیح میدادهانـد و بـه گفتـۀ لین، دوشیزگان غالباً از حبرۀ سفید رنگ استفاده میکردهاند (I / ٥٧).
در سدههای آغازین اسلامی به خصوص در دورۀ عباسیان، برخی ظاهراً در تأثیرپذیری از پوشاک ایرانیان سعی داشتند که در شکل، رنگ، جنس و تزیینات پوشاک زنان تغییراتی بدهند. در جمع تجددگرایان، بانوانی خواهان تغییراتی در زندگی، بهویژه در پوشاک و تزیینات لباس خود بودند. زبیده، همسر هارونالرشید، خلیفۀ عباسی و عُلیّه دختر المهدی را از نخستین زنان این گروه میدانند که در تغییر لباس پیشقدم بودهاند (احسن، ٧٨؛ شمسالدین، ٢٩٨).
به نظر دوزی، انواع پوششهایی که در بیشتر سرزمینهای اسلامی زنان روی لباس میپوشیدند، الگو و طرحی متفاوت با چادر زنان در ایران داشت و از چادر (شوذر) در ایران و عراق بیشتر استفاده میکردند (ص ٢١٦). با توجه به گزارشهای منابع مختلف میتوان گفت چادر با شکل ویژۀ آن که هم در اشعار فارسی (نک : فردوسی، ٩ / ٢٨٨)، منوچهری (ص ٦٧)، سنایی (ص ٥٤)، خاقانی (١ / ٣٩٠، ٢ / ١١٠١، ١١٠٥)، انوری (١ / ٢١)، سعدی (ص ٣٠٠) و دیگر شعرا در سدههای مختلف و هم در نگارهها آمده، مختص ایران بوده، و ظاهراً با تکیه بر حجاب زنان در دورۀ اسلامی، الگوهای اولیۀ رایج در پیش از دورۀ اسلامی کامل شده، و اندک اندک رواج عام یافته است.
نام چادر غالباً در کنار دیگر البسه (نک : ناصرخسرو، ١٧٨) آمده، و گهگاه به رنگ، نوع، اندازه و چگونگی استفاده از آن و پوشاندن تمام بدن برای ایجاد حریمی امن اشاره شده است (فردوسی، همانجا؛ منوچهری، ٤، ٦٧؛ خاقانی، ٢ / ١١٠٤؛ انوری، همانجا). تصاویری از نسخۀ خطی مقامات حریری (٦٣٤ ق / ١٢٣٧م)، حضور زنان را در مجالسی چون مسجد، محل قضا و جز آن با پوششی شبیه به چادر نشان میدهد (نک : عبیدی، ٤٨١، ٥١٤)، نظامالدین قاری (سدۀ ٩ق / ١٥م) نیز در دیوان البسه به رنگ سپید چادر اشاره دارد (ص ١٣، ١٧١) که امروزه نیز در برخی جایها میان زنان کاربرد دارد (نک : دنبالۀ مقاله).
در سفرنامههای بازمانده از سیاحان در سدۀ ٩ق، اطلاعاتی دربارۀ کاربری پوششی چادر مانند در نقاط مختلف آمده است. برای مثال ابن بطوطه میگوید، زنان شیرازی هنگام خروج از خانه سراپای خود را میپوشاندند، به طوری که چیزی از اندام آنها نمایان نمیشد (ص ٢٠٣). کلاویخو نیز از «پارچۀ سفیدی» به عنوان جامۀ زنان تبریز که کاملاً اندام ایشان را میپوشاند، در سـالهای آغـازین سـدۀ ٩ق یـاد میکنـد (ص ١٦١؛ نیـز نک : دالساندری، ٤٤٤؛ برای نگارهای از اواخر سدۀ ٩ق، نک : کورکیان، تصویر شم ١٨).

آگاهی از وصف دقیق این پوشش، بیشتر مربوط به دورههای جدیدتر و عمدتاً از دورۀ صفوی به بعد است. در برخی از نقاشیهای دورۀ صفویه و سلسلۀ مقارن آن تیموریان هند، بر سر زنان چادری ساده و بدون تزیین شبیه به چادر امروزی، بیشتر با رنگهای سفید و آبی نقش شدهاند (شاهکار، ٤٤٤؛ رابینسن، ١٤٢؛ فـالک، ت.، تصویـرهـای شم ٨٨(II)، نیز ٨٩(II)؛ ایرانیکا، V / ٧٨٧؛ برای نمونههایی شبیه به چادر که ظاهراً کاربرد چادر را ندارد و بیشتر جنبۀ تزیینی دارند، نک : شاهکار، ٤٥١، ٥٠٤، ٥٢٦). برخی از منابع هم به حبره و چگونگی کاربرد آن در دیگر سرزمینهای جهان اسلام در زمان حکومت عثمانیان اشاره دارند (مصری، ٧٠، ٧١).

شاردن (٢ / ٨٠٥) و فلاندن (ص ٧٣) نیز چادر زنان ایرانی را پوششی دانستهاند که سراسر بدن آنها را میپوشاند و پیترو دلاواله پوشش زنان برخی نقاط دیگر مانند سوریه و بغداد را پارچۀ سفیدی توصیف میکند که تمام بدن و چهرۀ آنان را دربر میگرفته است (ص ١٤٧). اُلئاریوس نیز به رنگ سفید چادر در ایران اشاره دارد (ص ٦٤٤). در این زمان، بنابر باور عامۀ ایرانیان، چـادر سفید عـروس ــ کـه غـالباً از پارچۀ زربفت و یا ابریشم بوده ــ ظاهراً نوعی مأمن برای نوعروسان و حفظ آنان از جادوی حاسدان و رقیبان به شمار میرفته است (نک : شاردن، همانجا).
سفرنامهها و نقاشیهای باقیمانده از اوایل دورۀ قاجار، اسناد قابل استنادی هستند که با توجه به آنها میتوان به چگونگی پوشش چادر در آن زمان پی برد. دروویل در اوایل سدۀ ١٣ق / ١٩م از چادرهایی یاد میکند که از پارچۀ نخی سفیدرنگ دوخته میشدهاند (ص ٦٤). درنگارهای بازمانده از این دوره، بر سر زنی چادری است که به چادرهای امروزی شباهت بسیار دارد و کاملاً متفاوت با چادرهایی است که در دورۀ ناصرالدین شاه رواج داشت (فالک، س.، ١٧؛ قس: ایران ... ، ٥٣).
در این دوره زنان اشراف بیشتر چادر ابریشمی به رنگهای مشکی، بنفش و یا آبی تیره به سر میکردند که دورادور آن گلابتوندوزی و با حاشیهای نقرهای تزیین شده بود؛ بعدها به جای گلابتوندوزی، اطراف چادر را به عرض دو انگشت، با پارچههایی به رنگهای آبی، قهوهای، سفید و مشکی مزین میکردند. همچنین خانمهای شیکپوش این زمان الگوی چادر را کلوش، و زنان عادی، راسته میبریدند. خانمهای مسن دور کمر چادر را نوار میگذاشتند و آن را به گردن خود میانداختند و زنهای جوان آن را به دور کمر میبستند (نجمی، ٤٣٤؛ غیبی، ٥٩٨؛ نیز نک : دیولافوا، ٣٦, ٨١, ١١٠).
چادرها را معمولاً از پارچههای عبایی، دبیت (نوعی قماش نخی)، تافته، اطلس و کربدوشین و به شکل کمری یا چرخی میدوختند. پارچۀ دبیت را بیشتر طبقات کمبضاعت استفاده میکردند. کمری چادری بود که در آن برش قیچی به کار نمیرفت، از داخل مانند عبا دوخت میگرفتند و از قسمت کمر با کمربندی از سر خود به کمر محکم میکردند و برای پوشیدن پا را به میان آن کرده، مثل شلوار بالا میکشیدند و بالایش را به سر میافکندند. نوع چرخی هم، چادری مانند چادرنماز امروزی، جلوباز و بدون کمربند دوخته میشد (شهری، ٢ / ٥٢٤؛ ذکاء، لباس ... ، ٢٩-٣١؛ نجمی، ٤٦٤؛ نیز نک : ایران، ٣٦).
چادرنماز را معمولاً در خانه و به هنگام خواندن نماز به سر میکردند، مگر در برخی جاها مانند خراسان و سیستان که چادر بیرون از خانه هم بود. این چادر را از جنس چیت، کرباس، حریر و مانند آنها به صورت چرخی میدوختند. چادرنماز کرباسی را از کرباسهای چهارخانه ــ که آن را چادرشب و چادر رختخوابی میگفتند ــ و به رنگهای آبی و قرمز مایل به قهوهای میدوختند. چادر بیرونی زنان، چادر سیاه (= چادر مشکی) یا چادر بنفش ریشهدار بود که پارچۀ آن را در یزد میبافتند و دور آن را ریشههای بلند به هم تابیده و از جنس پنبه و یا ابریشم میدوختند (ذکـاء، همـان، ٣٠-٣١؛ نیـز نک : رایس، ١١٦- ١١٨؛ پولاک، ١١٦؛ ویلـز، ٣٦٨؛ نظـری، ٣٢٨- ٣٢٩؛ دربـارۀ تـزیین چـادر سیـاه، نک : همانجا؛ فریدالملک، ٤٥٦).

از دورۀ ناصری به بعد، چادرنماز رواج فراوان یافت و کاربری آن از چادر سیاه متمایز شد (همانجا). مستوفی (١٢٥٥-١٣٢٩ش) چادر نماز و نیمتنه را «حدفاصل میان لباس قدیم زنان و پوشش امروزی» بانوان (در زمان حیات خود) بهشمار میآورد (١ / ٥١١).
«چادَر» (چادُر) زنان پشتون در افغانستان پوششی است با حاشیۀ گلدوزی شده که سراپا را میپوشاند و بسیار به ردا شباهت دارد. امروزه زنان سنتی افغانستان، انواع روسریهای کوچک و بزرگی سر میکنند که به آن هم چادر میگویند. زنان شهری افغانی، پوششی (سربندی) تنگ به نام «چادَری»، و از جنس ابریشم به رنگهای متنوع سر میکنند. چادری تمام بدن زنان را میپوشاند و روزنۀ توری گلدوزی یا قلابدوزی شده در برابر چشمها دارد ( ایرانیکا، V / ٨١٢, ٨١٤).
در نظام ارزشهای فرهنگی ـ قومی و فرهنگی ـ دینی در جامعههای سنتی اسلامی و ایران، پوشش زن نماد نجابت، عفت، عزت و از عوامل حفظ بنیان خانواده، طایفه و قبیله انگاشته شده است. تـا زمانی کـه نظام سنتی ارزشهای قـومی ـ دینی، پوشش سنتی را برای تداوم این نمادها و استوار نگه داشتن روابط خانوادگی الزامی میدانست و بر ذهنیت جامعۀ سنتی تسلط داشت، کنار گذاشتن پوششهای سنتی عامل فروپاشی خانواده به شمار میرفت. پس از تحولات اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در این جوامع، و سست شدن ارزشهای نمادین سنتی در میان جـامعۀ زنان سنتگـریز و جایگـزینی ارزشهای نـوین فرهنگی ـ دینی، این تفکر و باور تعمیم یافت که پوشش چادر، نقاب و برقع، نمیتواند به خودی خود نگهبان پاکدامنی زن باشد؛ بلکه پوششهای دیگر نیز با حفظ موازین دینی ـ اسلامی میتواند کرامت زن مسلمان را حفظ کند (نک : ه د، ١٤ / ٢٥-٢٦).

امروزه از کارکردهای سابق چادر در جامعۀ ایران تا حدی کاسته شده، و شاید بتوان گفت به نوعی، جنبۀ نمادین هم یافته است. مثلاً در برخی نقاط ایران زنانی که پوششی غیر از چادر دارند، در عزاداریها (ماههای محرم و صفر) و دیگر مراسم مذهبی و زیارتی، و گاهی نیز در عروسیها به مناسبت از چادر به رنگهای سیاه، سفید و یا دیگر رنگها استفاده میکنند ( ایرانیکا، V / ٨٤٢, ٨٥٠).
چادر سیاه در باورهای مردم نقش خاصی یافته، و حتى در مواقعی آن را در زندگی و رفتارهای عادی تأثیرگذار میپندارند؛ مثلاً چادر سیاه را در دهۀ اول ماه محرم نمیشویند، چون برآناند که با شستن آن برای شوهرانشان حادثۀ بدی روی خواهد داد. یا در مراسم عقدکنان و خواندن صیغۀ عقد، زنان حاضر در مجلس چادر سیاه را از سر بر میدارند و چادرهای سفید و گاه سفیدِ گلدار بر سر میکنند تا عروس سیاهبخت نگردد (بختیاری، ٣٢٤؛ فرهنگ ... ، ١٠٢؛ حکمت، ٣٧٠؛ احمدپناهی، ٢٤٣). شاهسونها در روز عروسی، چادر قرمز بر سر عروس میکنند (لیندیسفارن ـ تاپر، ٧٧) و در بدخشان تاجیکستان تمام لباسهای عروس قرمز، و تنها چـادرش سفید است («آشنایی ...»، بش ). در همین راستا برخی معتقدند که بهتر است چادر عروس را بانویی از سادات بر سر وی انـدازد (شهاب، ٦٥؛ بـرای برخی دیگـر از مـراسم، نک : ثبوتی، ١٨٩).
بانوان بخشهایی از یزد، کرمان و اصفهان بنابر سنت فرهنگی و بومی خود، از چادر سفید استفاده میکنند (نفیسی، ٢ / ١١٥٤). در شهر ورزنه (١٠٥ کیلومتری جنوب شرقی اصفهان)، زنانْ چادری یکدست سفید بر سر میکنند که امروزه به سبب افزایش ارتباطات با شهرهای دیگر این شیوۀ پوشش تغییر کرده است، و اندک اندک زنان و دختران جوان به چادر سیاه رو آوردهاند («ورزنه ... »، بش ).
گاهی رنگ چادرها در برخی جامعههای شهری، ایلی و روستایی، تمیزدهندۀ گروههای سِنّی بوده است. به این معنا که افراد مسن بیشتر چادر سیاه یا تیره، و جوانها چادرهای رنگین به سر میکردهاند. زنان مسن برخی نواحی ایران نیز چادر سفید بر سر میکردند، و هنوز هم به سر میکنند (لمعه، ٢٠؛ افشار، ٤٠٥؛ مانند چادر زنان ایل جومه ساکن دامنههای جنوبی البرز، نک : اسدی، ٢ / ٦٧١؛ «ورزنه»، بش ).
چادر در ادبیات و باور عامه هم به مفهوم تفکیک جنسیتی و هم تحقیر جنسیتی نیز به کار رفته است؛ مثلاً به مردانی که رفتار و کرداری غیرمردانه از خود نشان میدهند، میگویند «سبیل را بتراش و چادر بر سر کن»؛ یا مَثَل «چادر را یک شاخ انداختن» که در مواقع سرپیچی کردن و اطاعت نکردن زنان از دستور شوهران و به میل خود رفتار کردن آنان بهکار میرود (نجفی، ١ / ٤٠٤)؛ همچنین «چادر از سر کشیدن» را هم به مفهوم عریان شدن و شکستن حریم عفاف زنان به کار میبرند.
در تطور فرهنگی و تأثیرپذیریهای تاریخی از مذهب، و کنارهمآیی دین و باورهای عامه، پوشش چادر با سن تکلیف دختران درهم آمیخته، و دختران در ٩ سالگی، مکلف به سر کردن چادر میشوند. در برخی از نقاط ایران نیز بنا بر عرف دختران خردسال را از ٥ یا ٦ سالگی به چادر سرکردن وا میدارند (صفینژاد، ٤٧٤).
مهارت در چگونگی استفاده از چادر به طوری که از سر نیفتد، و گشودن و بستن آن، یا بهرهگیری از آن به هنگام کارهای روزمره از هنرهایی است که دختران نوسال و جوان از راه سنتی و با مشاهدۀ عملکرد مادران، میآموزند.
تا پیش از دورۀ قاجار، چادر شهری و رسم چادر سرکردن در میان عشایر و طوایف ایران سنت نبوده، و کاربرد عمومی نداشته است و زنان از پوششهای سنتی عشایری مطابق با نظام معیشتی خود استفاده میکردهاند (نک : ه د، ١٤ / ٢٢؛ برای اطلاعات بیشتر دربارۀ چادر در میان عشایر، نک : ضیاءپور، ١٢٢). در عکسهای باقیمانده از دورۀ قاجار تصاویری از زنان عشایر با چادر دیده میشود که نمایانگر ورود چادر به میان شماری از زنان عشایر پیش از تغییرات اجتماعی در دورۀ پهلوی است (ذکاء، تاریخ ... ، تصویر شم ١٣١).
در دورۀ سلطنت پهلوی تغییراتی در زندگی عامۀ مردم از جمله عشایر و طوایف پدید آمد. یکجانشینی گروهی از ایلات و طوایف، و در پی آن ارتباطات مداوم با شهرهای کوچک و بزرگ و ایجاد وابستگی آنها به مراکز شهرها، تا حدی زندگی سنتی عشایر را تغییر داد (نک : نقیبزاده، ١٨١ بب ) و اندک اندک زنان عشایر برای تطبیق با محیط و زندگی جدید و جامعههای شهری، چادر و رسم چادر به سر کردن را به نوع پوشاک سنتی خود افزودند و به سر کردن چادر برای رفتن به شهرها، میهمانیها، عروسیها و عزاها پوشش عمومی آنها شد (اسدی، همانجا؛ بهنیا، ١٢٦؛ لیندیسفارن ـ تاپر، ٧٥, ٧٧؛ ایرانیکا، V / ٨٥١-٨٥٢).
مآخذ
«آشنایی با بدخشان تاجیکستان»، امرداد (مل )؛
آنندراج، محمدپادشاه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٦٣ش؛
ابن بطوطه، رحلة، بیروت، دارصادر؛
ابن منظور، لسان؛
ابوحیان غرناطی، البحر المحیط، بیروت، ١٤٢٢ق / ٢٠٠١م؛
احسن، محمد مناظر، زندگی اجتماعی در حکومت عباسیان، ترجمۀ مسعود رجبنیا، تهران، ١٣٦٩ش؛
احمد پناهی سمنانی، محمد، آداب و رسوم مردم سمنان، تهران، ١٣٧٤ش؛
الازیاء الآشوریة، بغداد، ١٩٧١م؛
اسدی، نوش آذر، نگاهی به گرمسار، سرزمین خورشید درخشان، تهران، ١٣٧٨ش؛
اسدی طوسی، علی، گرشاسبنامه، به کوشش حبیب یغمایی، تهران، ١٣١٧ش؛
افشار سیستانی، ایرج، بلوچستان و تمدن دیرینۀ آن، تهران، ١٣٧١ش؛
اُلئاریوس، آدام، اصفهان خونین شاه صفی، ترجمۀ حسین کردبچه، تهران، ١٣٧٩ش؛
انوری، محمد، دیوان، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ١٣٤٧ش؛
ایران از نگاه سوروگین، تهران، ١٣٧٩ش؛
باستانی پاریزی، محمدابراهیم، فرمانفرمای عالم، تهران، ١٣٦٤ش؛
بختیـاری، علـیاکبر، سیرجـان در آیینۀ زمان، کرمان، ١٣٧٨ش؛
برهان قاطع، محمدحسین بـن خلف تبریزی، به کوشش محمد معین، تهران، ١٣٤٢ش؛
بهنیا، علاءالدین، بررسی مردمشناسی طایفۀ ارشلو از ایل بچاقچی، کرمان، مؤسسۀ کویر؛
بیضاوی، عمر، تفسیر، بیروت، دارالفکر؛
پولاک، یاکوب ادوارد، سفرنامه، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، ١٣٦١ش؛
ثبوتی، هوشنگ، تاریخ زنجان، زنجان، ١٣٦٥ش؛
ثعالبی، عبدالرحمان، تفسیر، بیروت، ١٤١٨ق؛
جادر، ولید محمود، الازیاء الشعبیة فی العراق، بغداد، ١٩٧٩م؛
جبوری، یحیى، الملابس العربیة فی الشعر الجاهلی، بیروت، ١٩٨٩م؛
جلالی نائینی، محمدرضا، فرهنگ سنسکریت ـ فارسی، تهران، ١٣٨٤ش؛
جوالیقی، موهوب، المعرّب، به کوشش احمد محمد شاکر، قاهره، ١٩٤٢م؛
جوهری، اسماعیل، صحاح، به کوشش احمد عبدالغفور عطار، بیروت، دارالعلم للملایین؛
حدود العالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤٠ش؛
حسن، حسن ابراهیم، تاریخ الاسلام، قاهره، ١٩٦٤م؛
حسینی شاه عبدالعظیمی، حسین، تفسیر اثنى عشری، تهران، ١٣٦٤ش؛
حکمت یغمایی، عبدالکریم، بر ساحل کویر نمک، تهران، ١٣٧٠ش؛
خاقانی شروانی، دیوان، به کوشش جلالالدین کزازی، تهران، ١٣٧٥ش؛
داعی الاسلام، محمدعلی، فرهنگ نظام، تهران، ١٣٠٥ش؛
دالساندری، وینچنتو، «سفرنامه»، سفرنامههای ونیزیان در ایران، ترجمۀ منوچهر امیری، تهران، ١٣٤٩ش؛
دروویل، گاسپار، سفرنامه، ترجمۀ جواد محیی، تهران، ١٣٤٨ش؛
ذکاء، یحیى، تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران، تهران، ١٣٧٦ش؛
همو، لباس زنان ایران از سدۀ سیزدهم هجری تا امروز، تهران، ١٣٣٦ش؛
رایس، کلارا کولیور، زنان ایرانی و راه و رسم زندگی آنان، ترجمۀ اسدالله آزاد، تهران، ١٣٨٣ش؛
سروری، محمدقاسم، مجمع الفرس، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٤٠ش؛
سعدی، گلستان، به کوشش محمود حکیمی، تهران، ١٣٨٤ش؛
سفر، فؤاد و محمدعلی مصطفى، هَترا، ترجمۀ نادر کریمیان سردشتی، تهران، ١٣٧٦ش؛
سنایی، دیوان، به کوشش مدرس رضوی، تهران، ١٣٤١ش؛
سیوطی، الاحادیث الحسان، به کوشش آلبر ارازی، بیتالمقدس، ١٩٨٣م؛
شاردن، ژان، سفرنامه، ترجمۀ اقبال یغمایی، تهران، ١٣٧٤ش؛
شاهکارهای نگارگری ایران، موزۀ هنرهای معاصر، تهران، ١٣٨٤ش؛
شمسالدین، ابراهیم، اخبار النساء و نوادرهن فی کتاب الاغانی، بیروت، ١٤٢٥ق / ٢٠٠٥م؛
شهاب کوملهای، حسین، فرهنگ عامۀ کومله، رشت، ١٣٨٦ش؛
شهری، جعفر، تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران، ١٣٧٨ش؛
شهریار نقوی، باحیدر، فرهنگ اردو ـ فارسی، لاهور، ١٩٩٣م؛
صانع، منصور، به یاد شیراز، تهران، ١٣٨٠ش؛
صفینژاد، جواد، مونوگرافی ده طالبآباد، تهران، ١٣٥٥ش؛
ضیاءپور، جلیل، پوشاک ایلها، چادرنشینان و روستاییان ایران، تهران، ١٣٤٦ش؛
عبیدی، صلاح حسین، الملابس العربیة الاسلامیة فی العصر العباسی الثانی، بغداد، ١٩٨٠م؛
غیبی، مهرآسا، هشت هزار سال تاریخ پوشاک اقوام ایرانی، تهران، ١٣٨٤ش؛
فردوسی، شاهنامه، به کوشش آ. برتلس، مسکو، ١٩٧١م؛
فرهنگ مردم لرستان، به کوشش انجوی شیرازی، تهران، ١٣٧٧ش؛
فرهوشی، بهرام، فرهنگ زبان پهلوی، تهران، ١٣٥٨ش؛
فریدالملک همدانی، محمدعلی، خاطرات، به کوشش مسعود فرید، تهران، ١٣٥٤ش؛
فلاندن، اوژن، سفرنامه، ترجمۀ حسین نورصادقی، تهران، ١٣٥٦ش؛
قرآن کریم؛
کامبخش فرد، سیفالله، کاوشها و پژوهشهای باستانشناسی و احیاء معماری معبد آناهیتای کنگاور و تاقگرا، تهران، ١٣٨٦ش؛
کخ، ه . م.، از زبان داریوش، ترجمۀ پرویز رجبی، تهران، ١٣٧٦ش؛
کلاویخو، ر.، سفرنامه، ترجمۀ مسعود رجبنیا، تهران، ١٣٣٧ش؛
کورکیان، ا. م. و ژ. پ. سیکر، باغهای خیال، ترجمۀ پرویز مرزبان، تهران، ١٣٧٧ش؛
گیرشمن، ر.، هنر ایران در دوران ماد و هخامنشی، ترجمۀ عیسى بهنام، تهران، ١٣٤٦ش؛
لغتنامۀ دهخدا؛
لمعه، منوچهر، فرهنگ عامیانۀ عشایر بویراحمدی و کهگیلویه، تهران، ١٣٥٣ش؛
مالووان، ماکس ادگار لویس، بینالنهرین و ایران باستان، ترجمۀ رضا مستوفی، تهران، ١٣٦٨ش؛
مستوفی، عبدالله، شرح زندگانی من، تهران، ١٣٤١ش؛
مصری، آمال، الازیاء المرأة فی العصر العثمانی، قاهره، ١٤١٩ق / ١٩٩٩م؛
ملکزاده (بیانی)، ملکـه، «پادشاهی پوراندخت»، بررسیهای تاریخی، تهران، ١٣٤٨ش، س ٤، شم ١؛
منوچهری دامغانی، احمد، دیوان، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٣٨ش؛
ناصرخسرو، دیوان، بـه کـوشش مجتبى مینـوی و مهدی محقـق، تهران، ١٣٦٨ش؛
نجفـی، ابـوالحسن، فرهنگ فارسی عامیانه، تهران، ١٣٧٨ش؛
نجمی، ناصر، ایران قدیم و تهران قدیم، تهران، ١٣٦٢ش؛
نظامالدین قاری، محمود، دیوان البسه، به کوشش محمد مشیری، تهران، ١٣٥٩ش؛
نظری داشلی برون، زلیخا و دیگران، مردمشناسی روستای ابیانه، تهران، ١٣٨٤ش؛
نفیسی، علیاکبر، فرهنگ، تهران، ١٣٤٣ش؛
نقیبزاده، احمد، دولت رضاشاه و نظام ایلی، تهران، ١٣٧٩ش؛
واله، پیترودلا، سفرنامه، ترجمۀ شعاعالدین شفا، تهران، ١٣٤٨ش؛
«ورزنه شهر کبوتران سفید»، پرتال استان اصفهان (نک : مل ، اصفهان ... )؛
ویلز، چارلز جیمز، ایران در یک قرن پیش، ترجمۀ غلامحسین قراگزلو، تهران، ١٣٦٨ش؛
هدایت، شهرام، واژههای ایرانی در نوشتههای باستانی، تهران، ١٣٥٦ش؛
نیز:
Amordad, www.amordad.org;
Dieulafoy, J., La Perse, la Chaldée et la Susiane, Paris, ١٨٨٧;
Dozy, R. P. A., Noms des vêtements chez les Arabes, Amsterdam, ١٨٤٥;
Falk, S. J., Qajar Paintings, London, ١٩٧٢;
Falk, T., «Rothschild Collection of Mughal Miniatures», Persian and Mughal Art, London, ١٩٧٦;
Ghirshman, R., Iran: Parthes et Sassanides, Paris, ١٩٦٢;
id, «Notes iraniennes V scènes de banquet sur l'argenterie sassanides», Artibus Asiae, New York / London, ١٩٥٣, vol. XVI;
Iranica ;
Isfahan Portal, www.isfahanportal.ir / framework.jsp;
Jacobson, D., «The Veil of Virtue: Purdah and the Muslim Family in the Bhopal Region of Central India», Family, Kinship and Marriage Among Muslims in India, ed. L. Ahmad, New Delhi, ١٩٧٦;
Lane, E. W., An Account of the Manners and Customs of The Modern Egyptians, London, ١٨٧١;
Lindisfarne-Tapper, N. and B. Ingham, «The Dress of the Shahsevan Tribespeople of Iranian Azerbaijan», Languages of Dress in the Middle East, Richmond, ١٩٩٧;
MacKenzie, D. N., A Concise Pahlavi Dictionary, London, ١٩٧١;
Rivâyât-î Hêmît-î Asavahistân, ed. B. T., Anklesaria, Bombay, ١٩٦٢;
Robinson, B. W., «Rothschild and Binney Collections: Persian and Mughal Arts of the Book», Persian and Mughal Art, London, ١٩٧٦.
مهبانو علیزاده