دائرة المعارف بزرگ اسلامی
(١)
ابن ابی جراده
١ ص
(٢)
ابراهیمیه اباضیه
٢ ص
(٣)
ابراهیم بن اسماعیل دیباج
٣ ص
(٤)
ابراهیم بن ابی بکر بن ابی سمّال
٤ ص
(٥)
اباظه
٥ ص
(٦)
آیین نامه
٦ ص
(٧)
آیه الله
٧ ص
(٨)
آیواز
٨ ص
(٩)
جن
٩ ص
(١٠)
آوار
١٠ ص
(١١)
ابالیش
١١ ص
(١٢)
جعفربای
١٢ ص
(١٣)
جلالوند
١٣ ص
(١٤)
جلیلوند
١٤ ص
(١٥)
جمشیدزایی
١٥ ص
(١٦)
جمعه بازار
١٦ ص
(١٧)
جمعیت
١٧ ص
(١٨)
جوانمرد قصاب
١٨ ص
(١٩)
جادو
١٩ ص
(٢٠)
جاف
٢٠ ص
(٢١)
جاط
٢١ ص
(٢٢)
جاکی
٢٢ ص
(٢٣)
جانکی
٢٣ ص
(٢٤)
جاوید
٢٤ ص
(٢٥)
جباره
٢٥ ص
(٢٦)
جبال بارزی
٢٦ ص
(٢٧)
جبیرات
٢٧ ص
(٢٨)
جت،
٢٨ ص
(٢٩)
جریده
٢٩ ص
(٣٠)
ترکاشوند
٣١ ص
(٣١)
ترکمن، قوم
٣٢ ص
(٣٢)
ترنابازی
٣٣ ص
(٣٣)
تسبیح
٣٤ ص
(٣٤)
تشرف، آیین
٣٥ ص
(٣٥)
تعاون، واژه ای
٣٦ ص
(٣٦)
تعبیر خواب
٣٧ ص
(٣٧)
تعزیهنامه
٣٨ ص
(٣٨)
تعزیه
٣٩ ص
(٣٩)
تعزیهخوانی
٤٠ ص
(٤٠)
تعویذ
٤١ ص
(٤١)
تفأل و تطیر
٤٢ ص
(٤٢)
تقدیر
٤٣ ص
(٤٣)
تکلو
٤٤ ص
(٤٤)
تکیه
٤٥ ص
(٤٥)
توپکانلو
٤٦ ص
(٤٦)
توغ
٤٧ ص
(٤٧)
تیموری
٤٨ ص
(٤٨)
جهاز
٤٩ ص
(٤٩)
جهانبگلو
٥٠ ص
(٥٠)
جهیزیه
٥١ ص
(٥١)
چالانچی
٥٢ ص
(٥٢)
چادرنشینی
٥٣ ص
(٥٣)
چادر
٥٤ ص
(٥٤)
چایخانه
٥٥ ص
(٥٥)
چاووش و چاووشی
٥٦ ص
(٥٦)
چراغانی
٥٧ ص
(٥٧)
چرام
٥٨ ص
(٥٨)
چشمزخم
٥٩ ص
(٥٩)
چشمههای مقدس
٦٠ ص
(٦٠)
چعب
٦١ ص
(٦١)
چهارشنبهسوری
٦٢ ص
(٦٢)
چهارلنگ
٦٣ ص
(٦٣)
چگنی
٦٤ ص
(٦٤)
چل سرو
٦٥ ص
(٦٥)
چله
٦٦ ص
(٦٦)
چنار
٦٧ ص
(٦٧)
چهل کلید، جام
٦٨ ص
(٦٨)
حاج علیلو
٦٩ ص
(٦٩)
اثاث
٧٠ ص
(٧٠)
اچکزی
٧١ ص
(٧١)
پهلوان
٧٢ ص
(٧٢)
پیران
٧٣ ص
(٧٣)
پیلهوری
٧٤ ص
(٧٤)
پیوک*
٧٥ ص
(٧٥)
تابوت
٧٦ ص
(٧٦)
تاتار
٧٧ ص
(٧٧)
تات
٧٨ ص
(٧٨)
تابوتگردانی
٧٩ ص
(٧٩)
تاجیک
٨٠ ص
(٨٠)
تاک
٨١ ص
(٨١)
تبار*
٨٢ ص
(٨٢)
تبرک
٨٣ ص
(٨٣)
تخته حوضی*
٨٤ ص
(٨٤)
تخت خوانی*
٨٥ ص
(٨٥)
تحویل
٨٦ ص
(٨٦)
تربت
٨٧ ص
(٨٧)
امام خوانی
٨٨ ص
(٨٨)
ام صبیان
٨٩ ص
(٨٩)
انبیاخوانی
٩٠ ص
(٩٠)
انار
٩١ ص
(٩١)
اوی
٩٢ ص
(٩٢)
اویغور
٩٣ ص
(٩٣)
اهل هوا
٩٤ ص
(٩٤)
ایام المعجوز
٩٥ ص
(٩٥)
ایل
٩٦ ص
(٩٦)
ایلات خمسه
٩٧ ص
(٩٧)
ایلسون
٩٨ ص
(٩٨)
اینالو
٩٩ ص
(٩٩)
بابا احمدی
١٠٠ ص
(١٠٠)
ابراهیم قزوینی
١٠١ ص
(١٠١)
حجله عزا
١٠٢ ص
(١٠٢)
حجله عروس
١٠٣ ص
(١٠٣)
بابان
١٠٤ ص
(١٠٤)
باجلوند
١٠٥ ص
(١٠٥)
باجلان
١٠٦ ص
(١٠٦)
باچوانلو
١٠٧ ص
(١٠٧)
باران خواهی
١٠٨ ص
(١٠٨)
بارزانی
١٠٩ ص
(١٠٩)
بارکزایی
١١٠ ص
(١١٠)
بازگیر
١١١ ص
(١١١)
باسک
١١٢ ص
(١١٢)
ابّار
١١٣ ص
(١١٣)
حسنوند
١١٤ ص
(١١٤)
احمد بن علویه
١١٥ ص
(١١٥)
باصری
١١٦ ص
(١١٦)
باطل سحر
١١٧ ص
(١١٧)
باله وند
١١٨ ص
(١١٨)
بامدی
١١٩ ص
(١١٩)
بامری
١٢٠ ص
(١٢٠)
باویه
١٢١ ص
(١٢١)
باوی
١٢٢ ص
(١٢٢)
بتر
١٢٣ ص
(١٢٣)
بجنگ
١٢٤ ص
(١٢٤)
بچاقچی
١٢٥ ص
(١٢٥)
بختک
١٢٦ ص
(١٢٦)
بخت گشایی
١٢٧ ص
(١٢٧)
بختی
١٢٨ ص
(١٢٨)
بدوح
١٢٩ ص
(١٢٩)
براهویی
١٣٠ ص
(١٣٠)
بربری
١٣١ ص
(١٣١)
بردالعجوز
١٣٢ ص
(١٣٢)
بزچلو
١٣٣ ص
(١٣٣)
بزکشی
١٣٤ ص
(١٣٤)
بست
١٣٥ ص
(١٣٥)
بگ زاده
١٣٦ ص
(١٣٦)
بکشلو
١٣٧ ص
(١٣٧)
بلباس
١٣٨ ص
(١٣٨)
بلوچ
١٣٩ ص
(١٣٩)
بلوط
١٤٠ ص
(١٤٠)
بله برون
١٤١ ص
(١٤١)
بند بازی
١٤٢ ص
(١٤٢)
بویر احمدی
١٤٣ ص
(١٤٣)
بهارلو
١٤٤ ص
(١٤٤)
بهاروند
١٤٥ ص
(١٤٥)
بهتویی
١٤٦ ص
(١٤٦)
بهداروند
١٤٧ ص
(١٤٧)
بهمنگان
١٤٨ ص
(١٤٨)
بهمئی
١٤٩ ص
(١٤٩)
بی بی
١٥٠ ص
(١٥٠)
بیرانوند
١٥١ ص
(١٥١)
بیگدلی
١٥٢ ص
(١٥٢)
پاپی
١٥٣ ص
(١٥٣)
پادنگ
١٥٤ ص
(١٥٤)
پازوکی
١٥٥ ص
(١٥٥)
پاگشا
١٥٦ ص
(١٥٦)
پدر سالاری
١٥٧ ص
(١٥٧)
پرده خوانی
١٥٨ ص
(١٥٨)
پرسه
١٥٩ ص
(١٥٩)
پری
١٦٠ ص
(١٦٠)
پری خوانی
١٦١ ص
(١٦١)
پزشکی اسلامی
١٦٢ ص
(١٦٢)
پشتون، قوم
١٦٣ ص
(١٦٣)
پماک
١٦٤ ص
(١٦٤)
پنج تن
١٦٥ ص
(١٦٥)
پنجه
١٦٦ ص
(١٦٦)
پنجۀ مریم
١٦٧ ص
(١٦٧)
ارگبا
١٦٨ ص
(١٦٨)
اساریر
١٦٩ ص
(١٦٩)
اسب دوانی
١٧٠ ص
(١٧٠)
استاجلو
١٧١ ص
(١٧١)
استخاره
١٧٢ ص
(١٧٢)
استسقا
١٧٣ ص
(١٧٣)
اسباب خانه
١٧٤ ص
(١٧٤)
اسفند
١٧٥ ص
(١٧٥)
حسین کرد شبستری
١٧٦ ص
(١٧٦)
حنا
١٧٧ ص
(١٧٧)
حیدرانلو
١٧٨ ص
(١٧٨)
حیدرلو
١٧٩ ص
(١٧٩)
خالکوبی
١٨٠ ص
(١٨٠)
خان
١٨١ ص
(١٨١)
آشپزی
١٨٢ ص
(١٨٢)
خرما*
١٨٤ ص
(١٨٣)
خزل
١٨٥ ص
(١٨٤)
خلج
١٨٦ ص
(١٨٥)
خلعت
١٨٧ ص
(١٨٦)
خانواده
١٨٨ ص
(١٨٧)
ختم*
١٨٩ ص
(١٨٨)
ختنه سوران*
١٩٠ ص
(١٨٩)
ختنه
١٩١ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص

دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١٦ - باصری

باصری


نویسنده (ها) :
علی بلوکباشی
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله

باصِری، ایلی کوچنده از ایلات خمسۀ فارس. این ایل از چند گروه قومی ـ زبانی گوناگون تشکیل شده است. اصل و خاستگاه بنیان‌گذار این باصری را برخی عرب و از بصره (فیلد، ٢١٦؛ نیز‌ﻧﻜ : شیل، ٣٩٨)، و برخی دیگر آمیزه‌ای از عرب و ترک و احتمالاً از بازماندگان قبایل عرب مجاور فردوس خراسان که به فارس مهاجرت کرده‌بودند (ادواردز، ٢٨٨)، دانسته‌اند.
گفته شده است که باصریهای اولیه به دو دستۀ بومی فارس، از نسل علی میرزا (شاخۀ علی میرزایی) و مهاجران خراسان، از نسل وِیس (شاخۀ ویسی) تقسیم می‌شوند (‌ﻧﻜ : بارث، ٥٢؛ توکلی، ٣٧-٤٠). گونه‌گونی قومی در ترکیب جمعیت ایل باصری سبب تنوع زبانی ـ گویشی میان جامعۀ ایلی باصری شده است. مثلاً حسن فسایی (٢/ ١٥٧٧) زبان مردم ایل را، بجز تیرۀ چاربنیچۀ آن که ترکی است، فارسی؛ فردریم بارث (ص ٢-١)، گویش نزدیک به زبان فارسی شیرازی و گاه دو زبانه: فارسی ـ ترکی و فارسی ـ عربی؛ فیلد و ادواردز (همانجاها) گویش عربی مغلوط نوشته‌اند.

ساختار اجتماعی ـ سیاسی

شالودۀ این ساختار بر ساخت شاخه‌ای ایل، تیره، اولاد و چادر یا خونه (خانه) بنیاد نهاده شده است. ایل بزرگ‌ترین، و تیره کوچک‌ترین واحد اجتماعی ـ سیاسی جامعۀ ایلی ـ عشایری باصری است و ایل از چند تیره شکل یافته است که میان آنها نیای مشترک وجود ندارد. تیره‌ها و برخی کوچک و فاقد اولاد، و برخی دیگر، به سبب افزایش جمعیت، دارای دو تا ٦ اولاد یا بیشترند. هر اولاد چندین چادر را در بر می‌گیرد که در هر چادر یک خانوادۀ هسته‌ای یا گسترده زندگی می‌کنند. چادر کوچکترین واحد اجتماعی ایل باصری است. چند چادر بر اساس پیوند ورابطۀ خویشاوندی میان اعضای خود،واحدی دام پرور را در یک اردو تشکیل می‌دهند. شمار این اردوهادر زمستان اندک، و در فصلهای دیگر بیشتر است. اعضای هر اردو با هم کوچ می‌کنند ودر کنار هم در جایی معین استقرار می‌یابند.در رأس ایل پیش‌تر خان یا کلانتر قرار داشت وهر تیره را،یک کدخدا، و اولاد را یک کدخدا یا ریش سفید رهبری وسرپرستی می‌کرد(بارث،١١, ٢٥-٢٦, ٥٠ ). نظریۀ دیگری نیز دربارۀ تقسیم‌بندی ایل و شاخه‌های آن ارائه شده است(‌ﻧﻜ : توکلی،٤٥-٤٦).
شماره تیره‌های ایل باصری را در منابع به اختلاف داده‌اند. قدیم‌ترین سند از آغاز سدۀ ١٤ق، ٦ تیره به نامهای تَربُر، چارینیجه، (تربر و چارینیچه را یک تیره نیز به شمار آورده‌اند)، شکاری، علی‌قنبری، علی‌میرزایی و ویسی را برای ایل برمی‌شمرد (فسایی، ٢/ ١٥٧٧). مسعود کیهان (٢/ ٨٧) به ٥ تیرۀ آن، بجز تربر، اشاره می‌کند. هنری فیلد (همانجا) دو تیرۀ ویسی با ١٤ اولاد، و علی میرزایی با ٦ اولاد را از تیره‌های بزرگ و اصلی ایل نام می‌برد و همراه نام هریک مناطق ییلاقی و قشلاقی آنها را می‌آورد (قس: «راهنمای...»، ٣٧٥، که ایل ترک «نفر» اشتباهاً از تیره‌های باصری به شمار آمده است).
پارت شمار تیره‌های ایل را ١٣ نوشته (ص ٥٣؛ نیز ‌ﻧﻜ : ایرانیکا، III/ ٨٤٣)، اما در فهرستی که از تیره‌ها در ١٣٣٠ش/ ١٩٥١م برای کلانتری باصری تهیه شده، نام ١٥ تیره همراه نام اولادها و شمار چادرهای هر یک آمده است. یکی از این تیره‌ها «خوانین» و دیگری «دربارضرغامی» است (بارث، ٥٠-٥١).
«دربار» یکی از گروه‌های وابسته به رؤسای ایل یا خوانین بوده است. اعضای این گروه همراه کلانتر ایل کوچ می‌کردند و کنار اردوی او قرارگاهها اردو می‌زدند. دربار در ایل باصری وظیفه و نقشی شبیه طایفۀ عمله و ایلات دیگر فارس ایفا می‌کرد. دربار کدخدای رسمی نداشت و نوکر شخصی، رئیس انبارها، مهتر اسبان سواری کلانتری از میان افراد آن انتخاب می‌شدند. یک منشی و یک ملازم بزم و شکار هم از دربار خدمت کلانتر بودند (همو، ٧٦).
بارث اعضای تیره‌های پانزده‌گانه را از لحاظ پیوندهای نسبی به ٧ گروه ایل خاص، جوچین، ویسی، علی‌میرزایی، قشقایی، عرب و سَلِوستونی (سروستانی) تقسیم می‌کند (ص ٥٢-٥٣). او از یک گروه غُربتی (کولی) وابسته به ایل نیز خبر می‌دهد که همراه باصریها و تحت حمایت رئیس ایل زندگی و کوچ می‌کردند. این گروه قومی که از ٥٠ تا ٦٠ چادر یا خانوار تشکیل می‌شد، در اردوی جداگانه و مستقل از باصریها سامان یافته بودند و هریک کدخدایی مستقل داشتند. غربتیها به زبان رمزی مخصوص در میان خود صحبت می‌کردند و از راه ساختن ابزار و وسایل فلزی برای امور دامداری و کشاورزی و حمل و نقل و آشپزخانه زندگی ‌می‌کردند (‌ﻧﻜ : همو، ٩١-٩٢؛ توکلی، ٣٢-٣٩، ٤٥-٥٨، ٦٠-٩٩، ١٤٢-١٤٣؛ نیز صفی‌نژاد، ٩٨؛ قهرمانی، ١٧١).

جمعیت

شمار خانوار و نفرات ایل را در زمانها مختلف، از نخستین دهه‌های سدۀ ١٤ش به تفاوت آورده‌اند. کیهان (همانجا)، و بارث (ص ١) شمار آنها را ٣ هزار خانوار یا چادر داده‌اند. فیلد جمعیت هریک از دو تیرۀ بزرگ ویسی و علی میرزایی را جداگانه و به ترتیب ٣٠٠٠هزار و ٥٠٠‘١ خانوار تخمین زده است (ص ٢١٦؛ نیز ‌ﻧﻜ : «راهنمای»، همانجا). صفی‌نژآد (ص ٩٥) شمار آنها را در ١٣٥٣ش، ٠٤٩‘٢ خانوار (١٩٦‘١ خانوار کوچنده، ٨٥٣ خانوار اسکان یافته) آورده، می‌نویسد: در ١٣٦١ش، ٤٠٢ خانوار از شمار کوچندگان کاسته شد (‌ﻧﻜ : ص٩٥، ٩٨). آخرین آمار از کوچندگان باصری در ١٣٦٦ش، ١١٣‘١ خانوار (٨٦٨‘٧ تن) را نشان می‌دهد که مناطق ییلاقی و قشلاقی آنها در آباده، اقلید، جهرم، شیراز، لار و مرو دشت است (سرشماری...، ١٣؛ ‌ﻧﻜ : بارث، ١١٣-١٢١).

قلمرو کوچ

سرزمینی که ایل باصری در آن زندکی و ییلاق و قشلاق می‌کنند، نوار باریکی است که از دامنه‌های کوهستانی کوه‌بُل در شمال تا تپه‌های ساحلی غرب لار در جنوب فارس کشیده شده است و طول آن را حدود ٤٥٠ ﻛﻤ و پهنای آن را در نقاط مختلف از ٣٠ تا ٧٥ کمـ نوشته‌اند. چراگاههای زمستانی ایل در منطقۀ گرمسیری جنوب جهرم و غرب لار است. کوچندگان باصری در بهار (کوچ‌بهاره) از جهرم راه می‌افتند و به خَفر و سروستان و مرودشت می‌روند و در نواحی پیرامون دشت مرغاب برای مدتی توقف می‌کنند؛ در خردادماه از آنجا می‌کوچند و به «سرحد» (سردسیر)، در اطراف کوه‌بُل و نزدیک آباده می‌روند؛ همزمان با کوچ پرستوها، کوچ پاییزه را آغاز می‌کنند و از همان ایل‌راه به گرمسیر و چراگاههای زمستانی خود باز می‌گردند. افراد ایلیاتی در تمام مدت کوچ و نیز در قرارگاههای تابستانی و زمستانی خود همواره در چادر زندگی می‌کنند (همو، ١, ٥-٦؛ توکلی، ١٢٦-١٢٩).
در میان عشایر کوچندۀ فارس ایل باصری طولانی‌ترین ایل راهها را میان ییلاق و قشلاق می‌پیماید. در ازای این راه را صفی‌نژاد حدود ٣٣٨ ﻛﻤ و مدت زمانی که کوچندگان از ییلاق به قشلاق یا برعکس در راه می‌گذرانند، ٤٨ روز و زمان اقامتشان را در ییلاق ١٤٠ و در قشلاق ١٣٢ روز نوشته است (ص ٨٨-٨٩). توکلی مدت زماتن کوچ دریک سال را حدود ١٢٠ روز نوشته است (برای جزئیات ایل راه باصری، ‌ﻧﻜ : توکلی، ١٢٩-١٣١).
از ١٣١٢ش (دورۀ سلطنت رضاشاه)، وقفه‌ای درکوچ و شیوۀ زندگی شبانی عشایر باصری پیش آمد و بیشتر کوچندگان باصری به اجبار اسکان یافتند. اسکان یافتگی باصریها زیان اقتصادی فراوانی به آنها وارد آورد، چنانکه بسیاری احتشام و حتێ افراد خود را از دست دادند. پس از برکناری رضاشاه در ١٣٢٠ش، و ضعف حکومت مرکزی در نظارت بر ایلات و عشایر، بار دیگر باصریها آزادی عمل خودر ا بازیافتند و به چادرنشینی وکوچ شبانی و سنتی روی آوردند و تا ١٣٤٠ش به کوچ روی خود ادامه دادند (بارث، ٣؛ ایرانیکا، III/ ٨٤٤؛ نیز ‌ﻧﻜ : ادواردز، ٢٨٨؛ توکلی، ١٤٠). از این سال به بعد حدود ٨٠٪ ایل باصری اسکان یافتند. گروهی از آنها در شهر مرودشت و روستاهای مسیر ایل راه، و گروهی دیگردر املاک شخصی خود که پیش‌تر خریده بودند، نشمین گزیدند (توکلی، ١٣١-١٣٢).
استقرار عشایر باصری، زمینۀ فعالیتهای کشاورزی را در چراگاههای مناطق بهاری و پاییزی گسترش داد و فرصتهای خوب اقتصادی به دست آمده در نواحی استقرار یافتگی به توقف کوچ جمهی و طولانی باصریها منجر شد. از این پس، برخی از عشایر به فرستادن گله‌های خود همراه شبانان در زمستان به جنوب منطقه ادامه دادند و برخی دیگر دامهای خودر ا در سخت‌ترین شرایط در ارتفاعات منطقه نگهداشتند و پس از انقلاب اسلامی (در ١٣٥٧ش) گروههایی از ایل باصری دوباره شیوۀ زندگی کوچ‌روی را پیش گرفته‌اند (ایرانیکا، همانجا).

مهاجرت و پراکندگی

از دورۀ قاجار به این‌سو گروههایی از تیره‌های ایل باصری به نقاط مختلف ایران مهاجرت کرده، یا از ایل گسسته و به ایلات و عشایر دیگر پیوسته‌اند. در ١٢٨٢ق/ ١٨٦٥م تیرۀ ایلخاص تماماً به ایزدخواست اصفهان مهاجرت کرد و در حدود ٩٠ سال در آنجا اقامت گزید و در اواسط سدۀ ١٤ش به سرزمین پیشین خود بازگشت و دوباره به ایل باصری پیوست (بارث، ٥٢، ٥٠).
در ١٣٣٦ق/ ١٩١٨م رمضان‌خان باصری (از طایفۀ عبداللهی) با ایل و احشام خود در پی یافتن مراتع مناسب به جندق و بیابانک کوچید؛ در آنجا با یاری رؤسا و منتقدان محلی، قدرت‌الله خان، نایب‌الحکومه و پسرش را کشت و خود را نایل الحکومه خواند؛ و سرانجام در ١٣٣٧ق از جندق رانده شد (هنر یغمایی، ١٣١-١٣٢). خانواده‌هایی از این گروه هنوز در آن منطقه اقامت دارند (توکلی، ١٤٦). در ١٣١٣ش، ٢٥٠ خانوار از باصریها به سمنان و گرمساری مهاجرت کردند. ٣٠ خانوار از آنها در ١٣٢٢ش به ایوانکی و سپس از آنجا به ورامین رفتند و در روستاهای آن ساکن شدند (همو، ٩٩).
گروههایی از اولادها و تیره‌های باصری نیز در زمانهای مختلف به ایلات و عشایر عرب، لُریاسوجِ کهگیلویه و تُرک قشقایی پیوسته‌ان (‌ﻧﻜ : همو، ١٤٣-١٤٦، ١٤٩-١٥٠).

ساختار اقتصادی

اقتصاد ایل باصری در گذشته و در دورۀ کوچندگی عمدتاً برپایۀ دامداری و بهره‌برداری از فرآورده‌های دامی میش و بز استوار بود. در کنار گله‌داری خانوارهایی نیز کم‌وبیش به زراعت می‌پرداختند. با گذشت زمان و گسترش نظام سرمایه‌داری در میان گله‌داران بزرگ باصری و گرایش حکومتها به یکجانشین کردن عشایر کوچنده و استفاده از مراتع طبیعی، کم‌کم باصریها نیز از کوچ‌روی به آبادی‌نشینی و از شیوۀ اقتصاد گله‌داران به اقتصاد کشاورزی و زمین‌داری روی آوردند. در روند این تحول بیش از همه گله‌داران بزرگ ایل باصری دارایی منقول، یعنی گله‌های خود را به دارایی غیرمنقول، یعنی زمین کشاورزی تبدیل کردند. امروزه باصریها، برخلاف گذشته به زمین و تولید زراعی بسیار اهمیت می‌دهند (ﻧﻜ : بارث، ١١١-١٠١).
کوچندگان باصری در مسیر ایل‌راه با گروهی از ایلیاتیها و روستاییان همسایه ارتباط و دادوستد برقرار می‌کردند. تماس آنها بیشتر با ایل قشقایی در سمت جنوب غربی، با ایل عرب خمسه در سمت شرق، با روستاییان سروستانی در جنوب شرقی شیراز، و با طیفه‌های کوچک کوهی در منطقۀ میان شهرستان جهرم و لارستان در راه کوچ به قشلاق بود. باصریها در تماس با روستاییان و کالاهاو وسایل موردنیاز خو مانند قند، چای، آرد، برنج، پارچه، سیگار، توتون و گیوۀ ملکی را از آنها می‌خریدند گوسفند، پشم، پوست، دوغ، کره، روغن و موی بز را به آنها می‌فروختند (همو، ٩-١٠؛ همایونی، ٢٣١). آنان در شهر شیراز نیز محل مخصوصی برای تماس و ارتباط داشتند. محلۀ دروازۀ اصفهان این شهر مدتها مرکز و پاتوغ ارتباطات اجتماعی و اقتصادی باصریها با یکدیگر و با شهرنشینان و ایلات دیگر بود (شهبازی، ١٢٦).
در صنایع دستی، قالی و گلیمِ باصربها در منطقه شهرت و اهمیت بسیار داشت. در طایفه‌های کلمبه‌ای جوچین و لبو موسێ بافت قالیچه بردارِ افقی رونق فراوان داشت. قالیچه‌های باثصری یک‌پوده، و تار و پودش از پشم و مرغوب‌تر از قالیچه‌های بافت عشایر عرب منطقه بود (ادواردز،٢٨٨ ؛ نیز ‌ﻧﻜ : توکلی، ١٩٨-٢٠٠).

رهبری

چگونگی هدایت ایل باصری تا دورۀ قاجار دقیقاً روشن نیست. فسایی در فارس‌نامه (٢/ ١٥٧٦-١٥٧٧، ١٥٧٩) ایل باصری را در دورۀ صفوی فاقد رئیس، و ضمیمۀ حکومت و ضابطی ایل عرب دانسته است. به نوشتۀ او در آن زمان افرادی از خاندان خوانین طایفۀ عرب شیبانی (‌ﻧﻜ : ﻫ د، ایلات خمسه) ضابطی ایل باصری را برعهئه داشتند و آخرین آنها محمودخان باصری بود که در ١٢٧٩ درگذشت.
پس از تشکیل اتحاد سیاسی ایلات خمسه بود که در ١٢٧٨ق، ریاست و ضابطی خوانین عرب شیبانی بر ایل باصری پایان یافت و خاندان قوام‌الملک شیرازی حکومت و سرپرستی ایلات خمسه را بر عهده گرفت. به گزارشی (‌ﻧﻜ : وقایع اتفاقیه، ٩) قوام الملک در ١٢٩١ق امور ایل باصری را به حاجی نصرالله خان سرتیپ واگذارد و حکومت قوامهای شیرازی بر ایلات خمسه تا برکناری ابراهیم خان قوام در ١٣١٠ش ادامه یافت. پس از آن قدرت رهبری در ایل باصری تمرکز یافت و خوانینی از اولاد مَهْدخان کلانتری و ادرۀ امور سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایل را عملاً در دست گرفتند.
اولاد مهدخان که نام خود را ازمهدخان بزرگ گرفته، یکی از اولادهای تیرل کلمبه‌ای یا کلمبی، شاخۀ ویسی ایل بصری است. مهدخان، به روایت مردم در زمان زندیان و آقا محمدخان می‌زیسته، و نخستین کلانتر سنتی باصری بوده است. کلانتران برجسته و بنام دیگر ایل که از اواخر سدۀ ١٣ش تا پیش از اجرای اصلاحات ارضی در ١٣٤٠ش رهبری باصریها را بر عهده داشتند، اینانند: پرویزخان پسر حاج محمدخان (١٢٩٣-١٣١٤ش)، محمدخان (١٣١٤-١٣٢٥ش) و حسنعلی‌خان (١٣٢٥-١٣٣٥ش) پسران پرویزخان. محمدخان از کلانتران قدرتمند و با نفوذ ایل بود و دورۀ کلانتری او را دوران طلایی در تاریخ حیات اجتماعی ـ سیاسی ایل بصری دانسته‌اند (بارث،٧٢-٧٣؛ توکلی، ٨٩-٩٠، ١٥٣، ١٦٢، ١٦٦-١٦٨).
از ١٣٣٥ش ادارۀ ایل زیر نظر قوای نظامی و انتظامی درآمد. با اجرای قانون اصلاحات ارضی نیز بیشتر خانوارهای ایل اسکان یافتند و آبادی‌نشین شدند و نظام سیای رهبری ایل به طور کلی درهم ریخت و کارآمدی پشین خود را از دست داد و تیره‌ها و اولادهایی حضورخان یا کلانتر ایل گردش امور سیاسی اجتماعی و اقتصادی خود را بر عهده گرفتند (بارث، ٢٦؛ توکلی، ١٦٧؛ امان‌اللهی، ١٩٥-١٩٦).
در ١٣٦٥ش، پس از تصویب طرح امنیت و انتظامات عشایر، وظایف و نقش سازمان سیاسی، اجتماعی و اقتصادی به شورای عالی عشایر استان و شهرستان واگذار شد. این شورا همۀ امور مربوط به امنیت و انتظامات قلمرو ایلی، امور اقتصادی، دام و دامداری و زراعی، کوچ، تعاون، آموزش و پرورش، بهداشت و عمران و نوسازی را بر عهده گرفت. امروزه سازمانها و نهادهای دولتی نظامی و تعاونی در امور جاری ایل نقش و اهمیت فراوان یافته‌اند (عشایر...، ٤٨-٦٢).

مآخذ

امان‌الهی بهاروند، سکندر، کوچ‌نشینی در ایران، تهران، ١٣٦٠؛
توکلی، غلامرضا، ایل باصری از تُرناس تا لَهباز، تهران،١٣٧٩ش؛
سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده (١٣٦٦ش)، نتایج تفضیلی، ایل خمسه، مرکز آمار ایران، تهران، ١٣٦٨ش؛
شهبازی، عبدالله، ایل ناشناخته، تهران، ١٣٦٦ش؛
صفی‌نژاد، جواد، عشایر مرکزی ایران، تهران، ١٣٦٨ش؛
عشایر و دولت جمهوری اسلامی ایران، سازمان امور عشایر ایران، تهران، اتحادیۀ مرکزی ایران، تهران، اتحادیۀ مرکزی تعاونیهای عشایری ایران؛
فسایی، حسن، فارس نامۀ ناصری، به کوشش منصور رستگار فسایی، تهران، ١٣٦٧ش؛
قهرمانی ابیوردی، مظفر، از باوردیا ابیورد خراسان تا ابیورد یا اباالورد فارس، شیراز، ١٣٣٥ش؛
کیهان، مسعود، جغرافیای مفصل ایران، تهران، ١٣١١ش؛
وقایع اتفاقیه (مجموعه گزارشهای خفیه‌نویسان انگلیس)، به کوشش سعیدی سیرجانی، تهران، ١٣٦٢ش؛
همایونی، صادق، فرهنگ مردم سروستان، مشهد، ١٣٧١ش؛
هنر یغمایی، اسماعیل، جندق و قومس در اواخر دورۀ قاجار، به کوشش عبدالکریم حکمت یغمایی، تهران، ١٣٦٣ش؛
نیز:

Barth, f., nomads of south persia: the basseri tribe of the khamseh confederacy, oslo, ١٩٦٥;
edwards, a. c., the persian car pet, london, ١٩٧٥;
field, h., contributions to the anthropology of iran, chicago, ١٩٣٩;
iranica;
the middle esat intelligence handbooks, ١٩٤٣-١٩٤٦, (persia), london;
sheil, l., glimpses of life and manners in persia, london, ١٨٥٦.

علی بلوکباشی