دائرة المعارف بزرگ اسلامی
(١)
ابن ابی جراده
١ ص
(٢)
ابراهیمیه اباضیه
٢ ص
(٣)
ابراهیم بن اسماعیل دیباج
٣ ص
(٤)
ابراهیم بن ابی بکر بن ابی سمّال
٤ ص
(٥)
اباظه
٥ ص
(٦)
آیین نامه
٦ ص
(٧)
آیه الله
٧ ص
(٨)
آیواز
٨ ص
(٩)
جن
٩ ص
(١٠)
آوار
١٠ ص
(١١)
ابالیش
١١ ص
(١٢)
جعفربای
١٢ ص
(١٣)
جلالوند
١٣ ص
(١٤)
جلیلوند
١٤ ص
(١٥)
جمشیدزایی
١٥ ص
(١٦)
جمعه بازار
١٦ ص
(١٧)
جمعیت
١٧ ص
(١٨)
جوانمرد قصاب
١٨ ص
(١٩)
جادو
١٩ ص
(٢٠)
جاف
٢٠ ص
(٢١)
جاط
٢١ ص
(٢٢)
جاکی
٢٢ ص
(٢٣)
جانکی
٢٣ ص
(٢٤)
جاوید
٢٤ ص
(٢٥)
جباره
٢٥ ص
(٢٦)
جبال بارزی
٢٦ ص
(٢٧)
جبیرات
٢٧ ص
(٢٨)
جت،
٢٨ ص
(٢٩)
جریده
٢٩ ص
(٣٠)
ترکاشوند
٣١ ص
(٣١)
ترکمن، قوم
٣٢ ص
(٣٢)
ترنابازی
٣٣ ص
(٣٣)
تسبیح
٣٤ ص
(٣٤)
تشرف، آیین
٣٥ ص
(٣٥)
تعاون، واژه ای
٣٦ ص
(٣٦)
تعبیر خواب
٣٧ ص
(٣٧)
تعزیهنامه
٣٨ ص
(٣٨)
تعزیه
٣٩ ص
(٣٩)
تعزیهخوانی
٤٠ ص
(٤٠)
تعویذ
٤١ ص
(٤١)
تفأل و تطیر
٤٢ ص
(٤٢)
تقدیر
٤٣ ص
(٤٣)
تکلو
٤٤ ص
(٤٤)
تکیه
٤٥ ص
(٤٥)
توپکانلو
٤٦ ص
(٤٦)
توغ
٤٧ ص
(٤٧)
تیموری
٤٨ ص
(٤٨)
جهاز
٤٩ ص
(٤٩)
جهانبگلو
٥٠ ص
(٥٠)
جهیزیه
٥١ ص
(٥١)
چالانچی
٥٢ ص
(٥٢)
چادرنشینی
٥٣ ص
(٥٣)
چادر
٥٤ ص
(٥٤)
چایخانه
٥٥ ص
(٥٥)
چاووش و چاووشی
٥٦ ص
(٥٦)
چراغانی
٥٧ ص
(٥٧)
چرام
٥٨ ص
(٥٨)
چشمزخم
٥٩ ص
(٥٩)
چشمههای مقدس
٦٠ ص
(٦٠)
چعب
٦١ ص
(٦١)
چهارشنبهسوری
٦٢ ص
(٦٢)
چهارلنگ
٦٣ ص
(٦٣)
چگنی
٦٤ ص
(٦٤)
چل سرو
٦٥ ص
(٦٥)
چله
٦٦ ص
(٦٦)
چنار
٦٧ ص
(٦٧)
چهل کلید، جام
٦٨ ص
(٦٨)
حاج علیلو
٦٩ ص
(٦٩)
اثاث
٧٠ ص
(٧٠)
اچکزی
٧١ ص
(٧١)
پهلوان
٧٢ ص
(٧٢)
پیران
٧٣ ص
(٧٣)
پیلهوری
٧٤ ص
(٧٤)
پیوک*
٧٥ ص
(٧٥)
تابوت
٧٦ ص
(٧٦)
تاتار
٧٧ ص
(٧٧)
تات
٧٨ ص
(٧٨)
تابوتگردانی
٧٩ ص
(٧٩)
تاجیک
٨٠ ص
(٨٠)
تاک
٨١ ص
(٨١)
تبار*
٨٢ ص
(٨٢)
تبرک
٨٣ ص
(٨٣)
تخته حوضی*
٨٤ ص
(٨٤)
تخت خوانی*
٨٥ ص
(٨٥)
تحویل
٨٦ ص
(٨٦)
تربت
٨٧ ص
(٨٧)
امام خوانی
٨٨ ص
(٨٨)
ام صبیان
٨٩ ص
(٨٩)
انبیاخوانی
٩٠ ص
(٩٠)
انار
٩١ ص
(٩١)
اوی
٩٢ ص
(٩٢)
اویغور
٩٣ ص
(٩٣)
اهل هوا
٩٤ ص
(٩٤)
ایام المعجوز
٩٥ ص
(٩٥)
ایل
٩٦ ص
(٩٦)
ایلات خمسه
٩٧ ص
(٩٧)
ایلسون
٩٨ ص
(٩٨)
اینالو
٩٩ ص
(٩٩)
بابا احمدی
١٠٠ ص
(١٠٠)
ابراهیم قزوینی
١٠١ ص
(١٠١)
حجله عزا
١٠٢ ص
(١٠٢)
حجله عروس
١٠٣ ص
(١٠٣)
بابان
١٠٤ ص
(١٠٤)
باجلوند
١٠٥ ص
(١٠٥)
باجلان
١٠٦ ص
(١٠٦)
باچوانلو
١٠٧ ص
(١٠٧)
باران خواهی
١٠٨ ص
(١٠٨)
بارزانی
١٠٩ ص
(١٠٩)
بارکزایی
١١٠ ص
(١١٠)
بازگیر
١١١ ص
(١١١)
باسک
١١٢ ص
(١١٢)
ابّار
١١٣ ص
(١١٣)
حسنوند
١١٤ ص
(١١٤)
احمد بن علویه
١١٥ ص
(١١٥)
باصری
١١٦ ص
(١١٦)
باطل سحر
١١٧ ص
(١١٧)
باله وند
١١٨ ص
(١١٨)
بامدی
١١٩ ص
(١١٩)
بامری
١٢٠ ص
(١٢٠)
باویه
١٢١ ص
(١٢١)
باوی
١٢٢ ص
(١٢٢)
بتر
١٢٣ ص
(١٢٣)
بجنگ
١٢٤ ص
(١٢٤)
بچاقچی
١٢٥ ص
(١٢٥)
بختک
١٢٦ ص
(١٢٦)
بخت گشایی
١٢٧ ص
(١٢٧)
بختی
١٢٨ ص
(١٢٨)
بدوح
١٢٩ ص
(١٢٩)
براهویی
١٣٠ ص
(١٣٠)
بربری
١٣١ ص
(١٣١)
بردالعجوز
١٣٢ ص
(١٣٢)
بزچلو
١٣٣ ص
(١٣٣)
بزکشی
١٣٤ ص
(١٣٤)
بست
١٣٥ ص
(١٣٥)
بگ زاده
١٣٦ ص
(١٣٦)
بکشلو
١٣٧ ص
(١٣٧)
بلباس
١٣٨ ص
(١٣٨)
بلوچ
١٣٩ ص
(١٣٩)
بلوط
١٤٠ ص
(١٤٠)
بله برون
١٤١ ص
(١٤١)
بند بازی
١٤٢ ص
(١٤٢)
بویر احمدی
١٤٣ ص
(١٤٣)
بهارلو
١٤٤ ص
(١٤٤)
بهاروند
١٤٥ ص
(١٤٥)
بهتویی
١٤٦ ص
(١٤٦)
بهداروند
١٤٧ ص
(١٤٧)
بهمنگان
١٤٨ ص
(١٤٨)
بهمئی
١٤٩ ص
(١٤٩)
بی بی
١٥٠ ص
(١٥٠)
بیرانوند
١٥١ ص
(١٥١)
بیگدلی
١٥٢ ص
(١٥٢)
پاپی
١٥٣ ص
(١٥٣)
پادنگ
١٥٤ ص
(١٥٤)
پازوکی
١٥٥ ص
(١٥٥)
پاگشا
١٥٦ ص
(١٥٦)
پدر سالاری
١٥٧ ص
(١٥٧)
پرده خوانی
١٥٨ ص
(١٥٨)
پرسه
١٥٩ ص
(١٥٩)
پری
١٦٠ ص
(١٦٠)
پری خوانی
١٦١ ص
(١٦١)
پزشکی اسلامی
١٦٢ ص
(١٦٢)
پشتون، قوم
١٦٣ ص
(١٦٣)
پماک
١٦٤ ص
(١٦٤)
پنج تن
١٦٥ ص
(١٦٥)
پنجه
١٦٦ ص
(١٦٦)
پنجۀ مریم
١٦٧ ص
(١٦٧)
ارگبا
١٦٨ ص
(١٦٨)
اساریر
١٦٩ ص
(١٦٩)
اسب دوانی
١٧٠ ص
(١٧٠)
استاجلو
١٧١ ص
(١٧١)
استخاره
١٧٢ ص
(١٧٢)
استسقا
١٧٣ ص
(١٧٣)
اسباب خانه
١٧٤ ص
(١٧٤)
اسفند
١٧٥ ص
(١٧٥)
حسین کرد شبستری
١٧٦ ص
(١٧٦)
حنا
١٧٧ ص
(١٧٧)
حیدرانلو
١٧٨ ص
(١٧٨)
حیدرلو
١٧٩ ص
(١٧٩)
خالکوبی
١٨٠ ص
(١٨٠)
خان
١٨١ ص
(١٨١)
آشپزی
١٨٢ ص
(١٨٢)
خرما*
١٨٤ ص
(١٨٣)
خزل
١٨٥ ص
(١٨٤)
خلج
١٨٦ ص
(١٨٥)
خلعت
١٨٧ ص
(١٨٦)
خانواده
١٨٨ ص
(١٨٧)
ختم*
١٨٩ ص
(١٨٨)
ختنه سوران*
١٩٠ ص
(١٨٩)
ختنه
١٩١ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص

دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٣ - ترنابازی

ترنابازی


نویسنده (ها) :
علی بلوکباشی
آخرین بروز رسانی :
جمعه ٢٠ دی ١٣٩٨
تاریخچه مقاله

تُرْنابازی، از بازیهای کهن ایرانی که تا چندی پیش در نقاط مختلف ایران رواج عمومی داشت و در فرهنگ و ادب فارسی به بازی «میر و وزیر» و «شاه و وزیر» شهرت یافته بود.
در آغاز، ترنابازی در شمار بازیهای کودکان و نوجوانان بود. چنان‌که گفته شده است: هر دو روزی دیگری را پیش می‌آرد سلیم / می‌کند دوران چو طفلان بازی میر و وزیر؛ و یا: به جنبش والیـان طفل حقیرند / شهان بـازی میر و وزیرند (نک‌ : آرزو، نیز بهار عجم، ذیل بازی میر و وزیر؛ نیز نک‌ : آنندراج، ذیل قاب، نیز بازی میر و وزیر). این بازی رفته‌رفته در میان گروههای سنی مردان جوان، میان‌سال و سال‌خورده نیز رایج شد. با پیدایی نهاد اجتماعی قهوه‌خانه در جامعۀ ایران در دورۀ صفوی (نک‌ : بلوکباشی، قهوه‌خانه‌ها ... ، ٨) و تجمع مردم از گروهها و صنفهای گوناگون در آن، این بازی به فضای قهوه‌خانه‌ها راه یافت و از سرگرمیهای قهوه‌خانه‌نشینان، به‌ویژه در شبهای دراز زمستان و شبهای ماه رمضان شد (همان، ١١، نیز «ترنابازی»، ١١٤).

ریشه‌شناسی واژۀ ترنا

تـرنا بـه لُنگ یـا کربـاس بـه‌هم ـ پیچیده و تاب‌داده‌شده‌ای گویند که با آن یکدیگر را می‌زنند. واژۀ ترنا و صورت دیگر آن طُرنا در متون فارسی و فرهنگهای فارسی کهن نیامده است. نفیسی در معنای دُرنا می‌نویسد: «فوطۀ به‌هم‌پیچیده و تافته که بدان کسی را کتک زنند». در میان بازیهای کودکانه در ایران، یک بازی کاملاً متفاوت با ترنابازی که وسیلۀ بازی آن کرباس یا لنگ به‌هم‌تابیده (دُرنا یا دُرنه) یا کمربند است، به نام «درنا» یا «درنه» یا «دورنه‌بازی» شهرت دارد (نک‌ : بلوکباشی، همان، ١١٨؛ نیز آل‌احمد، ١٩٥).
در فرهنگهای فارسی شرح نوعی بازی به نام «طُرّه‌بازی» آمده است که به احتمال بسیار به همین «درنابازی» اشاره دارد (بهار عجم، آنندراج، لغت‌نامه ... ، ذیل طره‌بازی؛ نیز نک‌ : بلوکباشی، همان، ١١٧- ١١٨).
واژۀ طُرّه احتمالاً صورت تغییریافتۀ «دُرّه» به همین معنا در محاورۀ عمومی است. دُرّه به احتمال بسیار صورت فارسی محاوره‌ای واژۀ «دِرّۀ» عربی است که پس از درآمدن به زبان فارسی به صورتهای دُرّه و طُرّه (به قیاس طُرّه به معنای زلف تابدار) تغییر یافته است.
«دِرّه» و «دُرّه» در عربی تازیانه و کرباس یا پوستی چند به‌هم‌تابیده را گویند که مردم را با آن بزنند ( لغت‌نامه، ذیل دِرّه). عثمان مختاری در قصیده‌ای به دِرّۀ (تازیانۀ) عمر بن خطاب که همچون ذوالفقار (شمشیر) حضرت علی (ع) شناخته شده و معروف بود، اشاره می‌کند و می‌گوید: کفایت را زبانش ذوالفقار حیدری آمد / سیاست را نهادش باز همچون دِرّۀ عمّر (ص ١٢٤). ملک‌الشعرا بهار نیز به دِرّۀ عمر در این بیت اشاره دارد: نه بر کیفر باده خوردن از اول / به پور جوان دِرّه زد پیر ثانی (ص ١٧٢).
بیشتر فرهنگهای فارسی واژۀ «دُرّه» را ــ که مستعمل در میان فارسی‌زبانان بوده است ــ به معنای پوستی چند که بر هم بدوزند و گناهکاران را به آن بزنند، و گاه نقاره و دهل را بدان نوازند (یعنی دَوال)، آورده‌اند. ملک‌الشعرا حکیم روحی گوید: همی زدند مرا غَرْچَگان سنگین‌دل / چو دُرّه بر دهل عید و پُتک بر سندان ( فرهنگ ... ، ١ / ٩٩١؛ نیز نک‌ : برهان ... ، ٢ / ٨٤٥).
نتیجه اینکه واژۀ «دِرّۀ» عربی در فارسی با تبدیل آوای آغازین e به o به‌صورت «دُرّه»، و احتمالاً در زبان محاورۀ مردم حرف د به ت تبدیل، و به‌صورت «تُرّه» و در ضبط مکتوب «طُرّه» (قس: طُرّۀ مو) درآمده، و در گویشهای ایرانی رواج یافته است (بلوکباشی، «ترنابازی»، ١١٩، بازیها ... ، ٦٨- ٦٩). احتمالاً این واژه در اثر کثرت استعمال در زبان مردم به‌صورت «دُرنه»، «تُرنَه»، «دُرنا» و «ترنا» درآمده است. دهخدا تُرنا را برگرفته از دِرّه و دُرّۀ تازی دانسته است ( لغت‌نامه، ذیل ترنا، نیز دِرّه و دُرنه) و پروین گنابادی احتمال می‌دهد که یکی از دو واژۀ دُرنۀ فارسی و دُرّۀ عربی مأخوذ از یکدیگر باشد (نک‌ : بازیها ... ، ٩).
در میان عرب‌زبانان، کرباس و پارچۀ تابیده‌ای که کودکان در نوعی بازی به کار می‌بردند و یکدیگر را با آن می‌زدند، «مِخراق» و «مَخرقه» می‌نامیدند ( آنندراج، غیاث ... ، ذیل مخراق و مخرقه). المنجد (ص ١٧٥) مخاریق را پارچۀ تابیده‌ای که کودکان با آن بازی کنند، معنا کرده، و در ترجمۀ فارسی منجد الطلاب (ص ١٢٩) به معنای ترنا آمده است (در تاج ‌العروس نیز به «مخاریق الصبیان» اشاره شده است، ٧ / ٦٧).

ابزار بازی

ابزار این بازی در میان بزرگ‌سالان معمولاً ترنا یا کمربند و قاب است. قاب (واژه‌ای برگرفته از کعب عربی و برابر آن در فارسی بُژول یا بُجول و شِتالَنگ است) یا قاپ، کشکک یا قاپکِ پاک و پرداخته‌شدۀ دست و پای گاو و گوسفند است. در آنندراج قاب به معنای استخوان پا که در «قاب‌بازی» و بازی «میر و وزیر» به کار رود، آمده، و نوشته شده است که بازیکنان به‌سبب گرفتن قاب، میر و وزیر شوند و این بیت را از ملاطغرا نقل کرده است: گهی که بازی میر و وزیر طرح شود / نشان ز دزد نیابند در گرفتن قاب (نک‌ : ذیل واژه).
قاپ ٤ بَر یا سطح دارد با برآمدگیها و فرورفتگیهایی به نقشهای گوناگون که در میان قاپ‌بازان تهرانی به اسب، خر، جیک و بوک شهرت دارد (برای چگونگی نقش سطح هریک از این ٤ بَر، نک‌ : محمدامین میرزا، گ ٨٤؛ نیز نک‌ : جهانشاه، ٢-٣). این ٤ بر در بازی ترنا به ترتیب شاه (حکم دهنده)، وزیر (مجری حکم)، دزد و شیخ یا پوچ (نقشی که در بازی به‌شمار نمی‌آید) خوانده می‌شوند (بلوکباشی، «ترنابازی»، ١١٥). اگر قاپ روی هیچ‌یک از ٤ صورت بالا بر زمین ننشیند، اصطلاحاً می‌گویند «اُمبه» نشسته است. نقش امبه در بازی ترنا پذیرفته نیست، مگر آنکه بازیکنان در میان خود دربارۀ امبه نشستن قاپ قراری گذاشته باشند (همانجا).

شیوۀ بازی

بازیکنان حلقه‌وار می‌نشینند، چنان‌که فضایی در میان آنها باز باشد. ریش‌سفیدان، بزرگان و سادات در صدر جایگاه بازی می‌نشینند. کارپرداز بازی، یعنی قاپ و ترناگردان و تاوان‌گیر، با طلب صلوات از حاضران، قاپ را به یکی از پیش‌کسوتان یا ریش‌سفیدان یا سادات حاضر در میان جمع می‌دهد تا بیندازد. پس از او دیگران یکی پس از دیگری قاپ می‌اندازند. قاپ هرکس با نقش شاه بنشیند، شاه بازی می‌شود و فرمان یا حکم بازی با او ست. پس از گزینش شاه، هر کس قاپش وزیر بنشیند، منصب وزارت را بر عهده می‌گیرد.
اگر در نخستین دور قاپ‌انداختن، قاپ چند تن شاه یا وزیر بنشیند، منصب پادشاهی را به بزرگ‌ترین و محترم‌ترین بازیکنی که قاپش شاه نشسته، یا به کسی که از اولاد پیغمبر و سید است، می‌سپارند. شاهِ برگزیده یکی را از میان بازیکنانی که قاپشان وزیر نشسته، به وزیری انتخاب می‌کند. پس از آن، کسی که قاپش دزد بنشیند، وزیر او را به شاه معرفی می‌کند و پس از بیان مطالبی نمادین دربارۀ نوع دزدی او، حکم مجازات او را از شاه می‌خواهد (همانجا).
در مجازات دزد تنبیهات گوناگونی به کار برده می‌شود که شلاق زدن با ترنا بر کف دست یا به پشت بازیکن، نوعی از این تنبیهات است (برای انواع و شرح تنبیه‌ها، نک‌ : همان، ١١٥- ١١٦، نیز بازیها، ٦٤- ٦٥). اگر بازیکنی که نقش دزد می‌آورد، صدایی خوش و نیکو داشته باشد، به فرمان شاه به «غزل‌خوانی» وادار می‌شود. خریدن شیرینی، میوه و زولبیا و بامیه در ماه رمضان و دادن چای به شمارۀ کسانی که در قهوه‌خانه نشسته‌اند، و فرستادن صلواتهای مکرر از دیگر فرمانهای شاه است. وقتی قاپ سادات یا بزرگان و محترمان محل دزد می‌نشست، معمولاً به احترام آنان، به حکم شاه همه یک‌صدا صلوات می‌فرستادند. این افراد در بازی ترنا به «آدم صلواتی» معروف بودند. گاهی از مجازات و تنبیه کسی هم که کار نیک و ایثارگری و جوانمردی کرده بود، چشم می‌پوشیدند (همانجاها).
در قهوه‌خانه‌هایی که پاتوغ پهلوانان، ورزشکاران و زورخانه‌کاران متدین و خوش‌نام بود و بزرگان و ریش‌سفیدان محله‌ها نیز شرکت می‌کردند، بازی ترنا فضایی روحانی و معنوی پدید می‌آورد و بازی حالتی عارفانه می‌یافت. در این مجامع بازی غالباً با فرستادن صلوات، غزل‌خوانی و مرثیه‌خوانی و پخش شیرینی و چای همراه بود. اگر در این جمع بازیکنان اطلاع می‌یافتند که کسی از طریق پهلوانی، مردانگی و لوطیگری خارج شده، و احیاناً خطایی در محله کرده است، به هنگامی که قاپش دزد می‌نشست، شاه دستور تنبیه‌کردن و شلاق زدنش را می‌داد. گاهی برای ممانعت از تنبیه، ریش‌سفیدی یا پهلوانی از میان جمع وساطت می‌کرد و ریش گرو می‌گذاشت و از جانب او ضمانت می‌کرد که دیگر کار ناشایست و ناروا نکند. برعکس این جماعت، ترنابازی در میان لوطیان بزن‌بهادر و جاهلان شریر فضایی خشونت‌آمیز پدید می‌آورد و هر بازیکنی که شاه یا وزیر می‌شد، درصدد واکندن خرده‌حسابهای شخصی از دیگران بود (برای تفصیل، نک‌ : بلوکباشی، بازیها، ٦٦ بب‌ ).

نام بازی در فرهنگها و خرده‌فرهنگها

مردم ایران این بازی را در گویشهای محلی خود به نامهای مختلف می‌خوانند: تهرانیها «ترنابازی» و «شاوزیربازی»، آشتیانیها «دُرِنَ قاپی»، آذربایجانیها «تِرّناویردی» (ترنازدن)، قُمیها «دِرْنابازی»، فشندکیها «پادشاوازی»، دامغانیها «پادِشَ‌وَزیرو»، فیروزکوهیها «پادشاوَزیرْکا» («کا» به گویش مازندرانی و فیروزکوهی به معنای بازی است)، بیرجندیها «دُرِن‌بازی» و «شابازی»، اصفهانیها «قَمتُرِ بازی» (جمال‌زاده در کتاب سروته یک کرباس از این بازی با نام «قنطره‌بازی» یاد کرده، و در یادداشت پانویس آن را ترنابازی تهرانیها دانسته است، ١ / ٢٢٥)، گنابادیها «پادشا وَزیلَک» (پروین گنابادی، بازیها، ٤٦-٤٧، «بازیها ... »، ٧٩٣)، گیلانیها «گُدِرِ زَنِی» (گدره: کرباس تابیده)، شوشتریها «قاب‌دِرنَ» و «پاشَ‌انداز» یا «پاشْ‌اَنداز» («پاشَ» و «پاشَه» کوتاه‌شدۀ پادشه و پادشاه است)، و بَمیها «تُرنَ‌بازی» (بلوکباشی، «ترنا بازی»، ١١٧، بازیها، ٧٢-٧٣).

مآخذ

آل‌احمد، جلال، تات‌نشینهای بلوک زهرا، تهران، ١٣٥٦ ش؛
آرزو، علی‌خان، چراغ هدایت، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٣٨ ش؛
آنندراج، محمد پادشاه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٣٥ ش؛
برهان قاطع؛
بلوکباشی، علی، بـازیهای کهـن در ایران، تهران، ١٣٨٦ ش؛
همو، «ترنابازی»، کتاب هفتـه، تهران، ١٣٤٢ ش، شم‌ ٩٦؛
همو، قهوه‌خانه‌های ایران، تهران، ١٣٧٥ ش؛
بهار، محمدتقی، «نصیحت به جوانان»، آموزش و پرورش، تهران، ١٣٢٣ ش، دورۀ ١٤؛
بهار عجم، لاله‌تیک چندبهار، لکهنو، ١٣٣٤ ق؛
پروین گنابادی، محمد، بازیهای محلی، تهران، ١٣٥٥ ش؛
همو، «بازیهای محلی در ایران»، سخن، تهران، ١٣٣١ ش، دورۀ ٤، شم‌ ٣، ١٣٣٢ ش، دورۀ ٤، شم‌ ١٠؛
تاج العروس؛
جمال‌زاده، محمدعلی، سروته یک کرباس، تهران، ١٣٢٣ ش؛
جهانشاه، حسین، قاپ‌بازی در ایران، تهران، ١٣٥٠ ش؛
غیاث‌اللغات، غیاث‌الدین محمد رامپوری، به کوشش منصور ثروت، تهران،١٣٥٧ ش؛
فرهنگ جهانگیری، حسین بن حسن انجو شیرازی، به کوشش رحیم عفیفی، مشهد، ١٣٥١ ش؛
لغت‌نامۀ دهخدا؛
محمدامین میرزا (ابوالقهار)، قمارخانه، به کوشش میرزامحمد ابراهیم مشتری، نسخۀ عکسی موجود در کتابخانۀ مرکز؛
مختاری، عثمان، دیوان، به کوشش جلال‌الدین همایی، تهران، ١٣٨٢ ش؛
المنجد، بیروت، ١٩٥٦ م؛
منجد الطلاب، ترجمۀ محمد بندرریگی، تهران، ١٣٦٠ ش؛
نفیسی، علی‌اکبر، فرهنگ، به کوشش سعید نفیسی، تهران، ١٣٤٣ ش.

علی بلوکباشی (دبا)