دائرة المعارف بزرگ اسلامی
(١)
ابن ابی جراده
١ ص
(٢)
ابراهیمیه اباضیه
٢ ص
(٣)
ابراهیم بن اسماعیل دیباج
٣ ص
(٤)
ابراهیم بن ابی بکر بن ابی سمّال
٤ ص
(٥)
اباظه
٥ ص
(٦)
آیین نامه
٦ ص
(٧)
آیه الله
٧ ص
(٨)
آیواز
٨ ص
(٩)
جن
٩ ص
(١٠)
آوار
١٠ ص
(١١)
ابالیش
١١ ص
(١٢)
جعفربای
١٢ ص
(١٣)
جلالوند
١٣ ص
(١٤)
جلیلوند
١٤ ص
(١٥)
جمشیدزایی
١٥ ص
(١٦)
جمعه بازار
١٦ ص
(١٧)
جمعیت
١٧ ص
(١٨)
جوانمرد قصاب
١٨ ص
(١٩)
جادو
١٩ ص
(٢٠)
جاف
٢٠ ص
(٢١)
جاط
٢١ ص
(٢٢)
جاکی
٢٢ ص
(٢٣)
جانکی
٢٣ ص
(٢٤)
جاوید
٢٤ ص
(٢٥)
جباره
٢٥ ص
(٢٦)
جبال بارزی
٢٦ ص
(٢٧)
جبیرات
٢٧ ص
(٢٨)
جت،
٢٨ ص
(٢٩)
جریده
٢٩ ص
(٣٠)
ترکاشوند
٣١ ص
(٣١)
ترکمن، قوم
٣٢ ص
(٣٢)
ترنابازی
٣٣ ص
(٣٣)
تسبیح
٣٤ ص
(٣٤)
تشرف، آیین
٣٥ ص
(٣٥)
تعاون، واژه ای
٣٦ ص
(٣٦)
تعبیر خواب
٣٧ ص
(٣٧)
تعزیهنامه
٣٨ ص
(٣٨)
تعزیه
٣٩ ص
(٣٩)
تعزیهخوانی
٤٠ ص
(٤٠)
تعویذ
٤١ ص
(٤١)
تفأل و تطیر
٤٢ ص
(٤٢)
تقدیر
٤٣ ص
(٤٣)
تکلو
٤٤ ص
(٤٤)
تکیه
٤٥ ص
(٤٥)
توپکانلو
٤٦ ص
(٤٦)
توغ
٤٧ ص
(٤٧)
تیموری
٤٨ ص
(٤٨)
جهاز
٤٩ ص
(٤٩)
جهانبگلو
٥٠ ص
(٥٠)
جهیزیه
٥١ ص
(٥١)
چالانچی
٥٢ ص
(٥٢)
چادرنشینی
٥٣ ص
(٥٣)
چادر
٥٤ ص
(٥٤)
چایخانه
٥٥ ص
(٥٥)
چاووش و چاووشی
٥٦ ص
(٥٦)
چراغانی
٥٧ ص
(٥٧)
چرام
٥٨ ص
(٥٨)
چشمزخم
٥٩ ص
(٥٩)
چشمههای مقدس
٦٠ ص
(٦٠)
چعب
٦١ ص
(٦١)
چهارشنبهسوری
٦٢ ص
(٦٢)
چهارلنگ
٦٣ ص
(٦٣)
چگنی
٦٤ ص
(٦٤)
چل سرو
٦٥ ص
(٦٥)
چله
٦٦ ص
(٦٦)
چنار
٦٧ ص
(٦٧)
چهل کلید، جام
٦٨ ص
(٦٨)
حاج علیلو
٦٩ ص
(٦٩)
اثاث
٧٠ ص
(٧٠)
اچکزی
٧١ ص
(٧١)
پهلوان
٧٢ ص
(٧٢)
پیران
٧٣ ص
(٧٣)
پیلهوری
٧٤ ص
(٧٤)
پیوک*
٧٥ ص
(٧٥)
تابوت
٧٦ ص
(٧٦)
تاتار
٧٧ ص
(٧٧)
تات
٧٨ ص
(٧٨)
تابوتگردانی
٧٩ ص
(٧٩)
تاجیک
٨٠ ص
(٨٠)
تاک
٨١ ص
(٨١)
تبار*
٨٢ ص
(٨٢)
تبرک
٨٣ ص
(٨٣)
تخته حوضی*
٨٤ ص
(٨٤)
تخت خوانی*
٨٥ ص
(٨٥)
تحویل
٨٦ ص
(٨٦)
تربت
٨٧ ص
(٨٧)
امام خوانی
٨٨ ص
(٨٨)
ام صبیان
٨٩ ص
(٨٩)
انبیاخوانی
٩٠ ص
(٩٠)
انار
٩١ ص
(٩١)
اوی
٩٢ ص
(٩٢)
اویغور
٩٣ ص
(٩٣)
اهل هوا
٩٤ ص
(٩٤)
ایام المعجوز
٩٥ ص
(٩٥)
ایل
٩٦ ص
(٩٦)
ایلات خمسه
٩٧ ص
(٩٧)
ایلسون
٩٨ ص
(٩٨)
اینالو
٩٩ ص
(٩٩)
بابا احمدی
١٠٠ ص
(١٠٠)
ابراهیم قزوینی
١٠١ ص
(١٠١)
حجله عزا
١٠٢ ص
(١٠٢)
حجله عروس
١٠٣ ص
(١٠٣)
بابان
١٠٤ ص
(١٠٤)
باجلوند
١٠٥ ص
(١٠٥)
باجلان
١٠٦ ص
(١٠٦)
باچوانلو
١٠٧ ص
(١٠٧)
باران خواهی
١٠٨ ص
(١٠٨)
بارزانی
١٠٩ ص
(١٠٩)
بارکزایی
١١٠ ص
(١١٠)
بازگیر
١١١ ص
(١١١)
باسک
١١٢ ص
(١١٢)
ابّار
١١٣ ص
(١١٣)
حسنوند
١١٤ ص
(١١٤)
احمد بن علویه
١١٥ ص
(١١٥)
باصری
١١٦ ص
(١١٦)
باطل سحر
١١٧ ص
(١١٧)
باله وند
١١٨ ص
(١١٨)
بامدی
١١٩ ص
(١١٩)
بامری
١٢٠ ص
(١٢٠)
باویه
١٢١ ص
(١٢١)
باوی
١٢٢ ص
(١٢٢)
بتر
١٢٣ ص
(١٢٣)
بجنگ
١٢٤ ص
(١٢٤)
بچاقچی
١٢٥ ص
(١٢٥)
بختک
١٢٦ ص
(١٢٦)
بخت گشایی
١٢٧ ص
(١٢٧)
بختی
١٢٨ ص
(١٢٨)
بدوح
١٢٩ ص
(١٢٩)
براهویی
١٣٠ ص
(١٣٠)
بربری
١٣١ ص
(١٣١)
بردالعجوز
١٣٢ ص
(١٣٢)
بزچلو
١٣٣ ص
(١٣٣)
بزکشی
١٣٤ ص
(١٣٤)
بست
١٣٥ ص
(١٣٥)
بگ زاده
١٣٦ ص
(١٣٦)
بکشلو
١٣٧ ص
(١٣٧)
بلباس
١٣٨ ص
(١٣٨)
بلوچ
١٣٩ ص
(١٣٩)
بلوط
١٤٠ ص
(١٤٠)
بله برون
١٤١ ص
(١٤١)
بند بازی
١٤٢ ص
(١٤٢)
بویر احمدی
١٤٣ ص
(١٤٣)
بهارلو
١٤٤ ص
(١٤٤)
بهاروند
١٤٥ ص
(١٤٥)
بهتویی
١٤٦ ص
(١٤٦)
بهداروند
١٤٧ ص
(١٤٧)
بهمنگان
١٤٨ ص
(١٤٨)
بهمئی
١٤٩ ص
(١٤٩)
بی بی
١٥٠ ص
(١٥٠)
بیرانوند
١٥١ ص
(١٥١)
بیگدلی
١٥٢ ص
(١٥٢)
پاپی
١٥٣ ص
(١٥٣)
پادنگ
١٥٤ ص
(١٥٤)
پازوکی
١٥٥ ص
(١٥٥)
پاگشا
١٥٦ ص
(١٥٦)
پدر سالاری
١٥٧ ص
(١٥٧)
پرده خوانی
١٥٨ ص
(١٥٨)
پرسه
١٥٩ ص
(١٥٩)
پری
١٦٠ ص
(١٦٠)
پری خوانی
١٦١ ص
(١٦١)
پزشکی اسلامی
١٦٢ ص
(١٦٢)
پشتون، قوم
١٦٣ ص
(١٦٣)
پماک
١٦٤ ص
(١٦٤)
پنج تن
١٦٥ ص
(١٦٥)
پنجه
١٦٦ ص
(١٦٦)
پنجۀ مریم
١٦٧ ص
(١٦٧)
ارگبا
١٦٨ ص
(١٦٨)
اساریر
١٦٩ ص
(١٦٩)
اسب دوانی
١٧٠ ص
(١٧٠)
استاجلو
١٧١ ص
(١٧١)
استخاره
١٧٢ ص
(١٧٢)
استسقا
١٧٣ ص
(١٧٣)
اسباب خانه
١٧٤ ص
(١٧٤)
اسفند
١٧٥ ص
(١٧٥)
حسین کرد شبستری
١٧٦ ص
(١٧٦)
حنا
١٧٧ ص
(١٧٧)
حیدرانلو
١٧٨ ص
(١٧٨)
حیدرلو
١٧٩ ص
(١٧٩)
خالکوبی
١٨٠ ص
(١٨٠)
خان
١٨١ ص
(١٨١)
آشپزی
١٨٢ ص
(١٨٢)
خرما*
١٨٤ ص
(١٨٣)
خزل
١٨٥ ص
(١٨٤)
خلج
١٨٦ ص
(١٨٥)
خلعت
١٨٧ ص
(١٨٦)
خانواده
١٨٨ ص
(١٨٧)
ختم*
١٨٩ ص
(١٨٨)
ختنه سوران*
١٩٠ ص
(١٨٩)
ختنه
١٩١ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص

دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٨١ - خان

خان


نویسنده (ها) :
نادره جلالی
آخرین بروز رسانی :
شنبه ٧ دی ١٣٩٨
تاریخچه مقاله

خان، واژه‌ای ترکی به معنای رئیس بزرگ و خاقان، و عنوانی که به امرا و رؤسای قبایل ترک و تاتار اطلاق می‌شد. خان به صورت لقب نیز در آخر نام مردان می‌آمد و مترادف آقا، خواجه و مهتر بوده است ( لغت‌نامه ... ). کاشغری (٣/ ١١٧)، واژۀ خان را به معنی شاه آورده است. این کلمه در زبان عربی به معنی دکان و کاروان‌سرا ست (نک‌ : آنندراج؛ نخجوانی، ٢٩٣؛ برای معانی دیگر، نک‌ : هدایت، ٣٣١؛ فرهنگ ... ، ١/ ٣٠٠-٣٠١).
بنابر گفتۀ نسوی (سدۀ ٧ ق)، در گذشته مملکت چین به ٦ قسمت تقسیم می‌شد و هر قسمت حاکمی داشت که به او خان یعنی پادشاه می‌گفتند. این خانان همه نایبان خان اعظم بودند، که در زمان چنگیز خان، التون خان نام داشت (ص ٦).
در دائرةالمعارف الاسلامیة (٨/ ١٩٢) کلمۀ خاقان ضبط عربی واژۀ ترکی قاغان (anדqa)، لقب پادشاهان ترک (نیز نک‌ : شریک، ١٢٨)، و تغییریافتۀ صورتهای قان، خان، قاآن از کلمۀ مغولی قاغان دانسته شده که در فارسی کنونی باقی مانده است. کلمۀ خاقان در ادبیات فارسی بیشتر برای امپراتوران چین به کار رفته است (نک‌ : همانجا) در سدۀ ٦ م شاهانِ اقوامی از دورۀ باستان که خویشتن را ترک می‌نامیدند، خود را به لقب خان و خاقان می‌خواندند. آنان این لقب را از پیشینیان خود یعنی «اوران واقعی»، یا به قول چینیان از پادشاهان «ژوان ـ ژوان» اخذ کرده بودند (گروسه، ١٢٨؛ نیز EI٢, IV/ ١٠١٠؛ برای اطلاعات بیشتر دربارۀ ژئو ـ ژان یا ژوان ـ ژوان یا آوارها به معنی چادرنشین (کوچ‌نشین) های بی‌نام و نشان، نک‌ : بارتولد، ٣٤-٣٦). خاقان پیش از دورۀ ژوان ـ ژوان، عـالی‌تـرین لقـب در میـان صحرا‌گـردان هیونگ‌نو و شان‌یو بود (ساندرز، ٢٠١، حاشیۀ ١). سرداران ژوان ـ ژوان نخستین کسانی بودند که لقبهای پادشاهی خان و خاقان را به خود گرفتند (همو، ٢٩). در کتیبه‌های به‌دست‌آمده از دشت اورخون در ٦٥ کیلومتری شمال شهر قراقروم واقع در مغولستان که متعلق به دورۀ گوی‌تورک (از زمان ییلگه‌قاغان) از سدۀ ٨ م است، از واژۀ خاقان بارها استفاده شده است (محمدزاده، ٩٨-١٠٠، ١٧٥ بب‌ ؛ برای دیگر کتیبه‌ها، نک‌ : گروسه، ١٦٧- ١٦٨). فرمانروایان اویغور نیز که از اقوام آسیایی ترک‌نژاد بودند و در سدۀ ٧ م در اطراف رود اورخون سکنا گزیدند، از لقب خاقان استفاده می‌کردند (ساندرز، ٢٠٥).
کاشغری (همانجا) خاقان را لقب افراسیاب، و خان را لقب آل‌افراسیاب و بزرگ ترکان آورده است. بعدها میان مفهوم قان یا خان و خاقان از نظر ساختار سیاسی تفاوتی به وجود آمد و خان به معنای فرمانروای اتحادیه‌هایی متشکل از قبیله‌ها به کار رفت (بخاری، ١/ ١٦٦).
خاقان و قاغان در زبان فارسی به معنای «خان خانان»، «خان بزرگ» و «شاهنشاه» به کار رفته است (بارتولد، ٤١٦؛ روشن، ٣/ ٢٣٥٩-٢٣٦٠؛ خوارزمی، ١٢٠). در دورۀ غزنوی، پادشاهان ختا و ترکستان را خان می‌گفتند (انوری، ٢٤٢؛ غیاث‌ ... ، ١/ ٢٥٥).
استعمال کلمۀ خان از دورۀ مغول در ایران رایج شد. هرچند پیش از مغول نیز کلمۀ خان کاربرد داشت، لیکن فقط لقبی بود که در آخر نام پادشاهان افزوده می‌شد و برخی از درباریان خوارزم‌شاه نیز دارای این لقب بودند («خان ... »، ١٥). پادشاهان سمرقند و بخارا نیز در عهد خوارزم‌شاه لقب خان خانان داشتند که به معنی «سلطان‌السلاطین» بود (ابن‌اثیر، ١٢/ ٢٥٩). در ایران، خان را لقب سلاطین ترکستان دانسته‌اند (غیاث، همانجا). سلاطین مغول به بعضی از امرای خود لقب «خانی»، و به برخی دیگر لقب «ملکی» می‌دادند (دایرةالمعارف فارسی، ١/ ٢٣). رهبران و رؤسای قبایل را در دورۀ مغول عموماً خان یا قاآن می‌نامیدند. این خانها قدرت و توانایی فراوانی نداشتند، ولی قبایل مقتدر مغول به مقام خانی اعتبار می‌بخشید و به اقتدار خانهای خود می‌افزود. یک قبیلۀ مغول نیز می‌توانست در آن واحد چند خان داشته باشد. گاهی عنوان خانی به رؤسای دسته‌های کوچک و بی‌اهمیت نیز اطلاق می‌شد. این دسته از خانها در قرن ٥ و ٦ ق/ ١١ و ١٢م، از امتیازات کمتری نسبت به حکمرانان، قیصرها و خانهای دوره‌های بعد برخوردار بودند؛ زیرا که در دوره‌ای بسیار کوتاه با قدرت و اختیار محدود، بر دسته‌هایی نه‌چندان مشخص حکومت می‌کردند. این خانها اختیارات و قدرت خود را در زدوخوردها به دست می‌آوردند. خانها برگزیدۀ شورای قبایل بودند و این شورا کسی را به خانی برمی‌گزید که شایستگی این مقام را داشته باشد. خان برگزیده به کمک خویشان و اعضای ایل خود، قدرت را در دست می‌گرفت (ولادیمیرتسف، ١٣٢، نیز برای اطلاعات بیشتر، مثلاً چگونگی گزینش تموچین به عنوان خان، نک‌ : ١٣٣-١٣٤). در قوریلتا (مجمع بزرگ قبیله‌ای برای مشاوره در انتخاب خان) که در کرانۀ کرولن (نهری در جبال قراقرم) تشکیل می‌شد، خانهای مغولی را انتخاب می‌کردند (ساندرز،٧٦).
لقب خان و قـاآن در زمان اوگتای قاآن (حک‌ ٦٢٦- ٦٣٩ ق) و اخلافش به کار می‌رفت (بارتولد، ٤١٧). ایلخانان مغول نیز لقب خانی داشتند و با عبارت «خان خانان» خطاب می‌شدند (وصاف، ١/ ٩). در دورۀ تیموری لقب خان مهم‌تر از سلطان بود و تنها به امرای مهم اختصاص داشت (دایرةالمعارف فارسی، ١/ ٨٧٩)؛ بنابراین واژه‌های خان، قاآن، خاقان و ایلخان شکلهای مختلفی از کلمۀ خان است که از زبان ترکی وارد زبان فارسی شده، و به خان شهرت یافته است.
در دورۀ صفویه نیز این لقب همانند دورۀ تیموری مهم بود و به امرای بزرگ داده می‌شد و غالباً به والی یا حکمران ولایت اختصاص داشت و تفاوت مشخصی با سلطان و بیگ نداشت. اما در اواخر دورۀ پادشاهی شاه اسماعیل اول صفوی، حکام تمام ایالات مهم، خان یا سلطان نامیده می‌شدند و خان بالاتر از بیگ بود (اسکندربیک، ٢/ ٩٣٢).
مرتبۀ خانی و سلطانی تا مرگ شاه طهماسب اول (د ٩٨٤ ق/ ١٥٦٧ م) تقریباً هم‌پایۀ یکدیگر بود، اما از زمان شاه عباس اول، متنفذترین امرا، یعنی حکام ایالات و مقتدرترین حکام درجۀ دوم، همه خان، و حکام کم‌اهمیت‌تر سلطان شمرده می‌شدند (برای اطلاعات بیشتر، نک‌ : سانسون، ٤٤). منصب خان خانانی و خانلرخانی نیز از مناصب مهم در عصر صفوی به شمار می‌رفت (اسکندربیک، ١/ ٩٩، ٢٥٦). در هند نیز این لقب معمول بود؛ برای مثال، در میان پادشاهان سلسلۀ لودی (سدۀ ٩ و ١٠ ق) و نزد گورکانیان منصب خانی امتیاز مهمی به شمار می‌رفت و در زمرۀ القاب مطنطن می‌آمد، مانند خان زمان و اشرف خان؛ و عالی‌ترین این القاب خان خانان یا خانلرخان بود (هروی، ١/ ٢٩٧؛ بوات، ٢٠٦).
در عصر افشاریه عنوان خان گهگاه همراه با منصبی به اشخاص داده می‌شد و افراد بنابر ارتقای رتبه نیز می‌توانستند به لقب خانی مفتخر شوند (محمدکاظم، ١/ ٦٧، ٩٠). گذشته از کسانی که از راه توارث از لقب خان استفاده می‌کردند، تعداد کسانی هم که در دورۀ نادر عنوان خانی را کسب کرده بودند، کم نبوده‌اند (نک‌ : شعبانی، ٢٠٣).
در دورۀ زند، خان در ایل مقامی بود که ازلحاظ اجتماعی از اختیارات زیادی برخوردار می‌شد و اعتبار مقام سلطان پس از بیگلربیگی و گاهی پس از خان بود. کریم خان خود پس از بازگشت از خراسان، موفق به دریافت لقب خانی شد (ورهرام، ١٠٨، ١٢٧). بعدها مفهوم خان گسترش بیشتری یافت و به بزرگان، اربابان، رئیسان و مالکان نیز خان اطلاق می‌کردند (روشن، ٢٣٦٠).
به‌تدریج واژۀ خان در میان ایلات و عشایر غیرترک ایران نیز متداول شد و نخستین بار این لقب توسط فتحعلی‌شاه قاجار در ١٢٣٤ ق به سرپرست ایل ترک‌زبان قشقایی اعطا گردید و از آن پس، این لقب در میان همسایگان عشایر قشقایی مانند بختیاریها، ایلات مختلف کهگیلویه و ایلات ممسنی رایج شد (صفی‌نژاد، لرها ... ، ١٦٠).
در قشربندی جامعۀ عشایری بلوچ، لقب خان به رهبران گروه حاکم و اعضای خانواده و خویشاوندان آنها (بلوکباشی، ٨٢)، و «سردار» به بزرگان طایفه اطلاق می‌شد. بزرگان طوایف بلوچ پیشوند سردار را در جلو نام خود می‌گذاشتند و خان را پس از نام به آن می‌افزودند (نک‌ : کیاوند، ٤٢).
در ساخت سیاسی عشایر و ایلهای با قشربندی پیشرفته، قدرت در دست سران تیره‌ها و طایفه‌ها قرار داشت و تمام قدرت آنها در قدرت خان متبلور بود. خان در رأس هرم قدرت و تصمیم‌گیرندۀ اصلی هر ایل، و مقام خانی بالاترین مقام ایلی بود. خانها از گروه اشراف در ایل به شمار می‌رفتند و صاحب اغنام و احشام و کشتزارهای وسیع در قلمرو ایل بودند. ایلخانانِ ایل معمولاً در شهر می‌زیستند و شماری خدمتگزار و تفنگچی نیز در دستگاه خود نگه می‌داشتند. عنوان و مقام خانی در شرایط معمولی نیز در میان ذکور خانوادۀ خوانین موروثی بود. در بعضی اوقات خان در زمان حیات خود، یکی از پسران را به جانشینی و مقام سرپرستی یا خانی ایل برمی‌گزید که این امر تنشها و قتل و غارتهایی را هم در پی داشت.
در منطقۀ بویراحمد، خان از ردۀ «کی‌ها» انتخاب می‌شد و خانهای منطقه از افراد ذکور خانوادۀ کی‌ها به خانی می‌رسیدند و خانهای دیگر منطقۀ کهگیلویه معمولاً تابع آنها به شمار می‌رفتند. خان حلقۀ ارتباط حکومت با توده‌های مردم و جماعتهای عشایری، و مسئول فراهم‌کردن امکانات تشریفات برای آبدارخانه، آشپزخانه و بخش مربوط به نگهداری اصطبل و قاطرچیان و پرورش‌دهندگان اسب و اسلحه بود (بلوکباشی، ٨٠). از آنجا که سیاست حکومت قاجار براساس دولتی‌کردن دستگاه رهبری عشایر و کنترل‌کردن جماعتهای عشایری قرار داشت، خان یا ایلخانْ فرد مورد اعتماد حکومت یا خاندان دربار در جمع‌آوری مالیات برای دولت مرکزی، و تأمین بخشی از نیروی نظامی از مردان عشایر و اعزام آنها برای جنگ یا پاسداری از صلح بود.
خانها در حوزۀ مسئولیت خود دارای اختیار تام بودند، اما در صورت گزارش اشتباهی از سوی آنها، فرماندار ایالت یا شخص شاه نسبت به تنبیه یا حتى تعویض آنها با خوانین دیگر اقدام می‌کرد؛ از این رو، خان یا ایلخان تا هنگامی که از حکومت مرکزی اطاعت می‌کرد، بر مصدر قدرت باقی می‌ماند و در غیر این صورت عزل می‌شد. در این زمان خان یا ایلخانی از حکومت اطاعت محض می‌کرده، و حق «اظهار وجود» نیز نداشته است (کیاوند، ٩١). در مقابل آنها، خانهایی نیز بودند که به جای پیوستن به عمال حکومت و چپاول مردم، با ایل و تبار خود همدردی می‌کردند. این دسته از خوانین به خانهای مردم‌گرا مشهورند. محمدتقی خان چهارلنگ بختیاری (هم‌عصر فتحعلی‌شاه و محمدشاه قاجار) ازجملۀ این خانها بود (همانجا).
شمار بزرگی از خانهای بزرگ عشایر و طوایف از راه تصاحب املاک وسیع، استثمار عشایر، جریمه‌کردن رعایا و تقسیم نامناسب مراتع و چراگاهها درآمد‌های کلانی برای خود کسب، و قدرت خود را در منطقه و میان عشایر تضمین می‌کردند. اما قدرت خانهای بختیاری افزون بر مسائل مذکور، به وقایعی که از لحاظ موقعیت سوق‌الجیشی در منطقۀ بختیاری رخ می‌داد، بستگی داشت (امان، ٨٨). برای نمونه، برای اولین بار در اواسط سدۀ ١٩ م‌/ ١٢ ق‌ بختیاریها توانستند به کمک انگلیسیها کنفدراسیون ایل بختیاری را که در رأس آن یک ایلخان قرار داشت، تشکیل دهند (همو، ٨١).
در منطقۀ کهگیلویه و بویراحمد هر ایلخان افزون بر داشتن مقام خانی در قلمرو حکومتی خود، سرپرستان گروههای کوچک‌تر ایلی را که خان نامیده می‌شدند، زیر قدرت و نفوذ سیاسی خود داشت. قلمرو حکومتی هر خان دارای مرزهای مشخص جغرافیایی بود که معمولاً سکنۀ درون‌مرزی آن دارای تاریخ، زبان و فرهنگ مشترک جغرافیایی بودند (صفی‌نژاد، لرها، ١٦٠). قلمرو اقتدار هر خان محدودۀ جغرافیایی مربوط به تیره‌ها و طوایف مختلف ایل مربوط به خود او بود (افشار، ٦٠، ٦٢-٦٣) و خان معمولاً از راه ازدواج و پیمانهای سیاسی و خراج دادن، هم‌بستگی ایلی و قدرت خود را با ایلات دیگر تقویت می‌کرد (صفی‌نژاد، عشایر ... ، ٤٩٣).
در ایل بهمئی، خان ایل سرپرستی طایفه‌ها را میان عموزادگان خود تقسیم می‌کرد و خود افزون بر ریاست کل ایل، ریاست دهۀ بزرگ، یعنی تیره را هم بر عهده داشت (افشار، ٦٣). خوانین در کار تولید به طور مستقیم مداخله نداشتند و برای ایل و طایفۀ خود همچون پدر بودند. در تشکیلات اجتماعی و سیاسی سنتی بزرگ ایل، خوانین بعد از ایلخان و ایل‌بیگی قرار می‌گرفتند و قدرتمندترین و ثروتمندترین افراد بودند. خانها و کلانتران رابط میان سران ایل یا طایفه با ایلخان بودند (همو، ٦٤، ٧٣-٧٤؛ نیز نک‌ : بلوکباشی، ٨٠) و اختلافات داخلی ایل را نیز حل می‌کردند (امان‌اللٰهی، ١٩٨). در ایلات بزرگ و مقتدر مانند ایل باصری در فارس، تنها یک خان بر قبیله حکمرانی می‌کرد و از نظر سیاسی و اقتصادی رقیبی نداشت. در ایلات دیگر مانند ایل پاپی در لرستان، چند خان رهبری ایل را عهده‌دار بودند و هیچ‌کدام نمی‌توانستند به‌طور مستقل و بدون تبعیت از خانها یا کلانتران دیگر امور خود را اداره کنند (همو، ١٨٥، ١٨٩، ١٩٥).
از دیگر وظایف خان، جلوگیری از تعرض افراد ایل نسبت به یکدیگر بود و چنانچه میان افراد ایلی درگیری پیش می‌آمد، طبق قوانین مرسوم به قضاوت می‌پرداخت. اختلاف بین دو تیره نیز با حضور رهبران آنها و خان حل می‌شد و خان درواقع بالاترین مرجع قضایی و تصمیم‌گیری در ایل بود (همو، ١٨٣، ١٨٤).
خانهای روستایی و عشایری در میان عشایر بویراحمد درآمدهای متفاوتی داشتند. بهرۀ مالکانۀ حدود ٢٠ درصد محصولات زراعی اراضی تحت قلمرو خان (به‌استثنای اراضی موقوفه، خرده‌مالکی و معافیتهایی که به ریش‌سفیدان واحدهای تابعه، مباشر، مأمورین و نوکرها واگذار کرده بود)، یک تا ٣ درصد دامها، مقداری از فراورده‌های دامی، هیزم و وجه نقد و بخشی از محصولات خوراکی گردآوری‌شده، قسمتی از دریافتهای خان را تشکیل می‌دادند (غفاری، ١٤٨). نداشتن دهات، عدم اتکا به تولید زراعی و توزیع دوبارۀ اقلام دریافتی، خان عشایری را از خان روستایی متمایز می‌کرد (همو، ١٤٨-١٤٩).
درآمدهای خان در سالهای سلطۀ خوانین یا دورۀ خان خانی عبارت بود از: خراج و منال، گله‌گیری، شادباش، دیدنی در ٣ نوبت: روز عید و هنگام کوچ به گرمسیر و ورود به سردسیر، عروسی، سهم غارت، هدیه، روغن و مانند آنها.
اساس درآمدهای غیرمستقیم دورۀ خان‌ خانی را در منطقۀ کهگیلویه و بویراحمد، غارتهای درون‌ایلی و برون‌ایلی تشکیل می‌داد. حذف خوانین از رأس قدرت و جایگزین‌کردن فرماندهان نظامی به جای آنها با حکومت رضا شاه پهلوی آغاز شد (خسروی، ٢/ ٨٥). در ١٣٤٢ ش، عنوان خان با همۀ امتیازات، قدرتها، برتریها و معافیتهایی که در نظام قشربندی سیاسی و اجتماعی ایل داشت، ملغا گردید و قشر خوانین برای همیشه از ساختار ایلی حذف شد (همو، ٢/ ٨٦).

مآخذ

آنندراج، محمدپادشاه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٣٦ ش؛
ابن‌اثیر، الکامل؛
اسکندربیک منشی، عالم‌آرای عباسی، تهران، ١٣٥٠ ش؛
افشار نادری، نادر، مونوگرافی ایل بهمئی، تهران، ١٣٤٧ ش؛
امان، دیتر، بختیاریها: عشایر کوه‌نشین ایرانی در پویۀ تاریخ، ترجمۀ محسن محسنیان، مشهد، ١٣٦٧ ش؛
امان‌اللٰهی بهاروند، سکندر، کوچ‌نشینی در ایران، تهران، ١٣٧٤ ش؛
انوری، حسن، اصطلاحات دیوانی دورۀ غزنوی و سلجوقی، تهران، ١٣٥٥ ش؛
بارتولد، و. و.، گزیدۀ مقالات تحقیقی، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، ١٣٥٨ ش؛
بخاری، سلیمان، لغت چغتای و ترکی عثمانی، استانبول، ١٢٩٨ ق؛
بلوکباشی، علی، جامعۀ ایلی در ایران، تهران، ١٣٨٢ ش؛
بوات، لوسین، تاریخ مغول (تیموریان)، به کوشش کاوینیاک، ترجمۀ محمود بهفروزی، تهران، ١٣٦١ش؛
«خان و میرزا»، پیمان، ١٣١٢ ش، س ١، شم‌ ٤؛
خسروی، عبدالعلی، تاریخ و فرهنگ بختیاری، اصفهان، ١٣٧٢ ش؛
خوارزمی، محمد، مفاتیح‌ العلوم، بی‌جا، بی‌تا؛
دائرةالمعارف الاسلامیة، بیروت، ١٩٣٣ م؛
دایرةالمعارف فارسی؛
روشن، محمد و مصطفى موسوی، «نسخه‌بدلها ـ تعلیقات و حواشی»، ج ٣، جامع التواریخِ رشیدالدین فضل‌الله، به کوشش همان دو، تهران، ١٣٧٣ ش؛
ساندرز، ج. ج.، تاریخ فتوحات مغول، ترجمۀ ابوالقاسم حالت، تهران، ١٣٦٣ ش؛
سانسون، سفرنامه، ترجمۀ تقی تفضلی، تهران، ١٣٤٦ ش؛
شریک امین، شمیس، فرهنگ اصطلاحات دیوانی دوران مغول، تهران، ١٣٥٧ ش؛
شعبانی، رضا، تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه، تهران، ١٣٦٥ ش؛
صفی‌نژاد، جواد، عشایر مرکزی ایران، تهران، ١٣٦٨ ش؛
همو، لرهای ایران، تهران، ١٣٨٠ ش؛
غفاری، هیبت‌الله، ساختارهای اجتماعی عشایر بویراحمد، تهران، ١٣٦٨ ش؛
غیاث اللغات، غیاث‌الدین محمد رامپوری، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، ١٣٧٧ ش؛
فرهنگ جهانگیری، حسین بن حسن انجو شیرازی، به کوشش رحیم عفیفی، مشهد، ١٣٥١ ش؛
کاشغری، محمود، دیوان لغات الترک، استانبول، ١٣٣٥ ق؛
کیاوند، عزیز، حکومت، سیاست و عشایر، تهران، ١٣٦٨ ش؛
گروسه، رنه، امپراطوری صحرانوردان، ترجمۀ عبدالحسین میکده، تهران، ١٣٦٨ ش؛
محمدزادۀ صدیق، حسین، یادمانهای ترکی باستان، تهران، ١٣٨٣ ش؛
لغت‌نامۀ دهخدا؛
محمدکاظم، عالم‌آرای نادری، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، ١٣٦٤ ش؛
نخجوانی، محمد، صحاح الفرس، به کوشش عبدالعلی طاعتی، تهران، ١٣٥٥ ش؛
نسوی، محمد، سیرت جلال‌الدین مینکبرنی، ترجمۀ محمدعلی ناصح، به کوشش خلیل خطیب رهبر، تهران، ١٣٦٦ ش؛
ورهرام، غلامرضا، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در عصر زند، تهران، ١٣٦٦ ش؛
وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، ١٣٨٣ ش؛
ولادیمیرتسف، ب.، نظام اجتماعی مغول، ترجمۀ شیرین بیانی، تهران، ١٣٤٥ ش؛
هدایت، رضاقلی، فرهنگ انجمن‌آرای ناصری، به کوشش اسماعیل کتابچی، تهران، ١٢٨٨ ق؛
هروی، محمد، طبقات کبرى، کلکته، ١٩٢٧ م؛
نیز:

EI٢ .
نادره جلالی