دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٨٦ - خلج
خلج
نویسنده (ها) :
حمیدرضا دالوند
آخرین بروز رسانی :
یکشنبه ٢٢ دی ١٣٩٨
تاریخچه مقاله
خَلَج، از اقوام ترکتبار که از پیش از ورود اسلام به ایران تا روزگار مغول در مناطق میان تخارستان و سیستان میزیستند؛ از آن پس بهتدریج کوچ کردند، گروهی به هند رفتند و گروههایی هم به نواحی خراسان و ایران مرکزی روی آوردند. امروزه بازماندهای از آنها در «خلجستان» میان استانهای قم و مرکزی زندگی میکنند.
نام خلج در متون کهن به صورت «الخلجیه» (کاشغری، ٣٠٧؛ ابناثیر، ٩ / ١٨٨)، «الخرلج» (مسعودی، ٢٥٤) و «قَلَچ» (رشیدالدین، ١ / ٤٠، ٤٢، ٥٤) نیز آمده است. شباهت ظاهری نام این گروه قومی با «خَلُّخ»، نام یکی دیگر از اقوام ترکتبار ماوراءالنهر (نک : گردیزی، ٢٥٦-٢٥٧؛ مینورسکی، ١٢٧)، ابهاماتی در یکی یا جدا بودن آنها پدید آورده است (همو، ١٩٠-١٩١). گاه این ابهام به نتیجهگیریهایی ناصواب انجامیده (نک : جمراسی، ١٣)، چنانکه مؤلف جهاننامه «خلج» را تصحیف «خَلُّخ» دانسته است (بکران، ٧٣). همچنین برخی بر این باورند که نام قوم «خلج» به «غلجا / غلزا» تغییر یافت و افغانهای غلزایی بازماندۀ خلجها هستند (مینورسکی، ٤٣٣؛ شرمان، ٣٨, ٤٢-٤٣, ٨٧؛ نیز نک : بارتولد، ٧٢, ٧٩-٨٠). برخـی از نویسندگان معاصر افغـان کـوشیدهاند تـا غلجی، خلجی و غرچه را از یک ریشه به شمار آورند (حبیبی، ٦٤-٧٦).
اصل و معنی دقیق واژۀ «خلج» به درستی روشن نیست و ریشه و معانی مختلفی برای آن آوردهاند. برخی اصل خلج را که از دو قبیله تشکیل شدهاند، از «قالْ اَج» و بر رویهم به معنی «ای دو تن درنگ کنید و باقی بمانید» دانستهاند (کاشغری، ٣٠٦-٣٠٧). رشیدالدین فضلالله این واژۀ مرکب را به صورت «قال اَچ» به معنای «بمان گرسنه» آورده که بعداً به «قَلَچ» بدل گشته است (١ / ٥٤؛ قس: ابوالغازی، ٢٢) و در داستان اغوز قاغان، «قال» به معنی «بمان» و «اَج» به معنای «بازکن» ترجمه شده است (روشن، ٢٠٥١). در توجیه نام و خاستگاه خلجها افسانههایی چند ساختهاند (نک : کاشغری، رشیدالدین، همانجاها؛ ابوالغازی، ٢١-٢٢؛ شرفالدین، ٥٨؛ زینالعابدین، ٣٠٣).
کهنترین گزارشها خاستگاه جغرافیای زیستی خلجها را در جنوب رود جیحون، یعنی تخارستان میدانند (خوارزمی، ١١٩؛ حدود ... ، ٩٩-١٠٤)، که در سدۀ ٤ ق / ١٠ م در مناطق مختلفی از جمله کابل، بلخ، تخارستان، غزنین، گوزگانان و بُست پراکنده بودهاند (همان، ١٠٤؛ نیز نک : اصطخری، ٢٤٥). گفتۀ اصطخری برپایۀ اطلاعات کتاب صور الاقالیم، اثر ابوزید بلخی است که در آثار جغرافیانویسان بعدی نیز تکرار شده است (قس: اشکال ... ،١٦٤؛ ابنحوقل، ٤١٨؛ ادریسی، ٤٦٦-٤٦٧).
بیشتر منابع تاریخی خلجها را ترک میدانند (اصطخری، نیز اشکال، همانجاها؛ حدود، ٩٩؛ ابنحوقل، ٤١٩). کاشغری در ذیل ترکمانهای غُز از خلج یاد میکند (ص ٣٠٤-٣٠٧). خلجها از وابستگان اوغوزخان بودند که با وی متحد و متفق شدند (رشیدالدین، ١ / ٤٠؛ قس: ابوالغازی، ٢١-٢٢). مؤلف جهاننامه خلجها را به ترکان خَلُّخ منتسب میکند و مینویسد: گروهی از آنان به حدود زابلستان رفتند و در صحرایی در غزنین سکنا گزیدند و به مرور زمان رنگ چهره و زبانشان تغییر کرد و گروهی دیگر از آنها به حدود باورد رفتند (بکران، همانجا). منابع کهن دیگر ردّی از خـلج در ماوراءالنـهر نشان نمیدهند (نک : اصطخری، نیز حدود، اشکال، همانجاها).
خوارزمی ترکان خلج را از بازماندگان هفتالیها یا هیاطلۀ تخارستان برمیشمارد (ص ١١٩-١٢٠؛ قس: خواندمیر، ٢٣٦). در تفسیر سخن خوارزمی برخی در ترک بودن خلجها تردید کردهاند (بازورث و کلاوسن، ٨). مارکوارت در بسط این نظر خلج را با «خولَس» در منابع سریانی سدۀ ٦ م و با واژۀ «خولیاتای» مندرج در گزارش سال ٥٦٩-٥٧٠ م زمارخوس بیزانسی مرتبط میداند و میکوشد که آنها را هندوایرانی و از بازماندگان سکاها معرفیکند (ص ٢٥١-٢٥٤؛ قس: بازورث، ٣٣-٣٤، حاشیۀ ٢). مینورسکی با این تفسیر موافق نیست (ص ٤٢٦-٤٢٨). همچنین اسمیرنوا از روی کتیبۀ ٤ سکه که در ١٩٦٣ م در ویرانههای پنجیکت یافته شده است، آن را با تردید wrδw(’) γllč «غلچ ارذو» یا (’)wrδw γllč «ارذو غلچ» خوانده و با واژۀ «جلنج»، اسم خاص مندرج در تاریخ طبری، سنجیده است (ص ٣٣). همین قرائت سبب شده است تا برخی سکههای یادشده را نشانی از حضور و امارت خلجها در ماوراءالنهر بدانند و دیواشتیج، واپسین امیر از دهقانان سغد را تُرک خلجی پندارند (روشن، ٢٠٥٢، به نقل از اسمیرنوا). خوانش و نظر اسمیرنوا از سکههای سغدی را نمیتوان کاملاً درست دانست.
کلمات «جلنج»، «کارزنج» و «دیواشنی» که طبری (٦ / ٦٢٢، ٧ / ٧-١٢) یاد میکند، اسم خاص سغدی ــ نه اسم قوم ــ و نام دهقانان سغد در ماوراءالنهر هستند (ابناثیر، ٤ / ١٨٥-١٨٦؛ بلعمی، ١ / ٩٢٦)؛ دیواشنی یا دیواشتیج آخرین شاهزادۀ سغدی (قریب، ١٥٠) در ١٠٤ ق کشته شد (طبری، ٧ / ١١) و جلنج پادشاه فرغانه (بلعمی، همانجا) و برادرزادۀ کارزنج بوده است (طبری، ٧ / ٩؛ ابناثیر، همانجا).
یعقوب لیث صفاری هنگام بازگشت از لشکرکشی به رُخد در ٢٥٥ ق / ٨٦٩ م، به خلجها حمله کرد (تاریخ سیستان، ٢١٥؛ مینورسکی، ٤٣١). در رویدادهای روزگار غزنویان به حضور تاریخی خلجها و بهرهگیری از آنها در میان سپاهیان اشاره شده است (نظامالملک، ١٢٥؛ بیهقی، ٢٠٦؛ ابناثیر، ٨ / ٦٨٧؛ عتبی، ٣٣، ٢٨٢). در سال ٤٥٨ ق / ١٠٦٦ م بسیاری از خلجیان در شهر هرات ساکن شدند ( تاریخ هرات، ١٢٦- ١٢٧). خلجها با غوریان همکاری میکردند و درنتیجۀ مشارکت با آنها، در سدۀ ٧ ق اماراتی کوچک در شمال هند بنیاد نهادند (نک : منهاج، ٤٢٢- ٤٣٨؛ ابناثیر، ٩ / ١٦٧، ١٧٢، ١٧٤؛ «نشریه ... »، ٢٧٠-٢٧٢؛ مینورسکی، ٤٣٢-٤٣٣).
در آغاز سدۀ ٧ ق / ١٣ م درگیریهایی که میان سلطان جلالالدین خوارزمشاه با مغولان پدید آمد، خلجها همراه غوریان و ترکمانان به او یاری رساندند (جوینی، ٢ / ١٩٢-١٩٥). بعدها به سبب اختلافات میان خلجها و سلطان جلالالدین خوارزمشاه بر سر غنایم، همچنین اختلافات درونی میان امیران خلج، توان نظامی خلجیان تحلیل رفت (همو، ٢ / ١٩٦-١٩٧؛ ابناثیر، ١٢ / ٣٩٦؛ شرفالدین، ١٣٢؛ قس: مینورسکی، ٤٣٢) و مغولان نیز به کشتن خلجها و افغانها پرداختند (جوینی، ١ / ١٣٢). در سدههای ٧، ٨ و ٩ ق بـه نقش نیروهای خلج، بهویـژه در سپـاه ملک غیـاثالدین کرت حاکم هرات (حک ٧٠٦-٧٢٥ ق) اشاره شده است (سیفی، ٤٢٤، ٥٠٦، ٥١٩، ٥٩٣، ٦٤٣، ٦٨٢، ٦٩٣؛ حافظ ابرو، ١٥٤؛ عبدالرزاق، ٨٠، ٢١٤). رفتهرفته حضور خلجها در این مناطق رو به کاستی نهاد، چنانکه دیگر نامی از آنها در متون کهن دیده نمیشود.
خلجها زمانی که برخی از امیرانشان در هند حکومت میکردند، هیچگاه واحد سیاسی و تشکیلات ایلی منسجمی نداشتند، بلکه همواره در خدمت امرا و پادشاهان سلسلههای دیگر بودند (EI١, IV / ٨٧٦) از تشکیلات و سازمان ایلی آنها اطلاع چندانی در دست نیست. معیشت آنها بیشتر مبتنی بر دامپروری بوده است (تاریخ سیستان، ٢١٥؛ اشکال، ١٦٤؛ ادریسی، ٤٦٧) و امروزه بسیاری از آنها به روستانشینی در مناطق مرکزی ایران روی آوردهاند (جمراسی، ١٥٥- ١٥٨).
خلجها در ایران
سلطان محمود غزنوی در سالهای ٣٩٦-٣٩٧ ق خلجها را برای دفع ایلکخان به شمال خراسان آورد (عتبی، ٢٨١-٢٨٧؛ ابناثیر، ٩ / ١٨٨، ١٩١؛ کسروی، ١٨٢-١٨٣). در نیمۀ نخست سدۀ ٥ ق / ١١ م، خلجها به همراه ترکمانهای غُز رهسپار ری و عراق عجم شدند و به ترکمنهای «عراقی» شهرت یافتند و در روزگار سلجوقی پراکنده شدند و در نواحی مرکزی ایران، آذربایجان تا ارمنستان و آناتولی سکنا گزیدند (کسروی، همانجا؛ زینالعابدین، ٣٠٣). بازورث کوچ خلجها را به خراسان در اثر کشاکشهای میان غوریان و خوارزمشاهیان میداند (EI٢, IV / ٩١٨).
در سال ٤٢٣ ق / ١٠٣٢ م بخشی از خلجها همراه سپاه مسعود غزنوی وارد کرمان شدند (ناصرالدین، ١٦) و در ٥٥١ ق / ١١٥٦ م یکی از بزرگان خلج به نام قشطه شحنۀ آبه یا آوه (نزدیک ساوه) بود (راوندی، ٣٧٨). در سال ٥٧٤ ق / ١١٨٠ م به حضور امیران خلج در منطقۀ کرمان اشاره شده است (محمد بن ابراهیم، ١٢١). محمد ابن نجیب بکران در ٦٠٥ ق / ١٢٠٨ م حضور خلجها را در باورد و درهگز، در شمال خراسان تأیید میکند (ص ٧٣).
در سدۀ ٩ ق / ١٥ م، این طایفه در حوالی ساوه، قم و کاشان زندگی میکردند (شرفالدین، ٩٢٠) و حدود سالهای ٨٥٦-٨٥٧ ق هنگام تصرف فارس به دست عوامل جهانشاه قراقویونلو، از ایل خلج در آنجا نام برده شده است (ابوبکر طهرانی، ٢٩٦). از زمان پایان سلطنت صفویه تا امروز به حضور خلجها در قم و ساوه، و در منابع متأخر به محل زیست ایشان در بیشتر شهرهای فارس، عراق، خراسان، کابل و توران اشاره شده است (ابوالحسن، ٣٧؛ موسوی، ٣٦٣؛ زینالعابدین، همانجا).
خلجستان در میانۀ ساوه، قم و اراک مرکز اصلی طوایف خلج است (جمراسی، ١٥٥- ١٥٨). همچنین بخشی از خلجها تیرهای از ایل قشقایی را در فارس شکل میدهند که در ١٣١١ ش از تیرههای قشقایی به شمار میرفتند (کیهان، ٢ / ٨٣؛ جمراسی، ١٥٥). برخی باور دارند که اصل قشقاییها از ایل خلج بودند که از روم (آناتولی) به فارس مهاجرت کردند (فسایی، ٣١٢-٣١٣). بنابر روایتهای تاریخی، افزون بر ناحیۀ خلجستان، خلجها در قم و تهران و استانهای مرکزی، فارس، کرمان، مازندران، قزوین و آذربایجان نیز اقامت داشتهاند ( فرهنگ ... ، ١ / ٨١، ٢ / ١٠٣-١٠٤، ١٠ / ٧٩؛ ستوده، ٢٠٧؛ روشن، ٢٠٥٣؛ جمراسی، ١٥٥- ١٥٨).
یکی از ویژگیهای زبانی خلجها را گویش خلجی دانستهاند که از گونههای کهن ترکی شمرده شده، و همواره مورد توجه ترکشناسان بوده است (مینورسکی، ٤١٧-٤٢٦؛ دورفر، ٧٨-١١١). مقدم (ص ١٥٢-١٥٦) نظر مینورسکی را مبتنی بر حدسی میداند که دربارۀ اصل خلجها و کوچ کردن آنها زده است؛ در صورتی که بسیاری از واژههای خلجی که در ترکی بهکار میرود، همریشۀ آنها نیست. در سدههای گذشته در اثر همزیستی آنها با گروههای فارسیزبان بسیاری از واژههای فارسی وارد زبان خلجی شده است (دورفر، ٣٤٦-٣٤٧) و امروزه نیز در حال تغییر و تحول است (جمراسی، ١٧٥).
خلجهای ایران شیعه هستند، ولی به حنفی بودن آنها در برخی نقاط دیگر اشاره شده است (زینالعابدین، ٣٠٣). خلجها از نظر فرهنگی و آداب و رسوم اجتماعی تفاوت چشمگیری با فرهنگ عمومی رایج در ایران ندارند (نک : جمراسی، ١٥٩-١٧١).
مآخذ
ابناثیر، الکامل؛ ابنحوقل، محمد، صورة الارض، به کوشش دخویه، لیدن، ١٩٣٩ م؛ ابوبکر طهرانی، دیار بکریه، به کوشش نجاتی لوغال و فاروق سومر، تهران، ١٣٥٦ ش؛ ابوالحسن گلستانه، مجمل التواریخ، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، ١٣٥٦ش؛ ابوالغازی بهادرخان، شجرۀ ترک، به کوشش دمزون، سن پترزبورگ، ١٢٨٧ ق / ١٨٧١ م؛ ادریسی، محمد، نزهة المشتاق، عالم الکتب، ١٤٠٩ ق / ١٩٨٩ م؛ اشکال العالم، منسوب به ابوالقاسم جیهانی، ترجمۀ علی ابن عبدالسلام کاتب، به کوشش فیروز منصوری، مشهد، ١٣٦٨ ش؛ اصطخری، ابراهیم، مسالک الممالک، لیدن، ١٩٢٧ م؛ بکران، محمد، جهاننامه، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، ١٣٤٢ ش؛ بلعمی، محمد، تاریخنامۀ طبری، به کوشش محمد روشن، تهران، ١٣٦٦ ش؛ بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به کوشش قاسم غنی و علیاکبر فیاض، تهران، ١٣٢٤ ش؛ تاریخ سیستان، به کوشش محمدتقی بهار، تهران، ١٣١٤ ش؛ تاریخ هرات، منسوب به عبدالرحمان فامی هروی، به کوشش محمدحسن میرحسینی و محمدرضا ابوئی مهریزی، تهران، ١٣٨٧ ش؛ جمراسی فراهانی، علیاصغر، خلجها، یادگار ترکهای باستان، تهران، ١٣٨٥ ش؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، ١٣٢٩ ق / ١٩١١ م؛ حافظ ابرو، عبدالله، ذیل جامع التواریخ، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، ١٣٥٠ ش؛ حبیبی، عبدالحی، «رفع یک اشتباه قدیم دربارۀ تُرک و تَرَک و اصل خلجیان افغانی»، یادنامۀ ایرانی مینورسکی، به کوشش مجتبى مینوی و ایرج افشار، تهران، ١٣٤٨ ش؛ حدود العالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٦٢ ش؛ خوارزمی، محمد، مفاتیح العلوم، لیدن، ١٨٩٥ م؛ خواندمیر، غیاثالدین، حبیب السیر، تهران، ١٣٦٢ ش؛ دورفر، گ.، «نامهای دربارۀ خلج»، راهنمای کتاب، تهران، ١٣٥٦ ش، س ٢٠، شم ٣-٤؛ رشیدالدین فضلالله، جامع التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران، ١٣٧٣ ش؛ روشن، محمد و مصطفى موسوی، تعلیقات بر جامع التواریخ، ج ٣ (نک : هم ، رشیدالدین فضلالله)؛ زینالعابدین شیروانی، بستان السیاحة، تهران، کتابخانۀ سنایی؛ ستوده، منوچهر، نامنامۀ ایلات و عشایر و طوایف، تهران، ١٣٨٥ ش؛ سیفی هروی، سیف، تاریخنامۀ هرات، به کوشش محمدزبیر صدیقی، کلکته، ١٣٦٢ ق / ١٩٤٣ م؛ شرفالدین علی یزدی، ظفرنامه، به کوشش عصامالدین اورونبایف، تاشکند، ١٩٧٢ م؛ طبری، تاریخ؛ عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ١٣٧٢ ش؛ عتبی، محمد، تاریخ یمینی، ترجمۀ ناصح جرفادقانی، به کوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٤٥ ش؛ فرهنگ جغرافیایی ایران (آبادیها)، دایرۀ جغرافیایی ستاد ارتش، تهران، ١٣٢٨-١٣٣٢ ش؛ فسایی، حسن، فارسنامۀ ناصری، تهران، ١٣١٦ ق؛ قریب، بدرالزمان، فرهنگ سغدی، تهران، ١٣٨٣ ش؛ کاشغری، محمود، دیوان لغات الترک، استانبول، ١٣٣٥ ق؛ کسروی، احمد، شهریاران گمنام، تهران، ١٣٥٥ ش؛ کیهان، مسعود، جغرافیایی مفصل ایران، تهران، ١٣١٠- ١٣١١ ش؛ گردیزی، عبدالحی، زین الاخبار، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٤٧ ش؛ محمد بن ابراهیم، سلجوقیان و غز در کرمان، به کوشش محمدابراهیم باستانی پاریزی، تهران، ١٣٤٣ ش؛ مسعودی، علی، مروج الذهب، به کوشش باربیه دو منار و پاوه دو کورتی، پاریس، ١٨٧٤ م؛ مقدم، محمد، «گویشهای وفس و آشتیان و تفرش»، ضمیمۀ ایران کوده، تهران، ١٣١٨ ش، شم ١١؛ منهاج سراج، عثمان، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ١٣٦٣ ش؛ موسوی اصفهانی، محمدصادق، تاریخ گیتیگشا، به کوشش سعید نفیسی، تهران، ١٣٦٣ ش؛ مینورسکی، ولادیمیر، حواشی و تعلیقات بر حدود العالم، به کوشش همو، ترجمۀ میرحسینشاه، کابل، ١٣٤٢ ش؛ ناصرالدین منشی کرمانی، سمط العلى، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، ١٣٦٢ ش؛ نظامالملک، حسن، سیاستنامه، به کوشش محمد قزوینی، تهران، ١٣٤٤ ش؛ نیز:
Barthold, W. W., An Historical Geography of Iran, tr. S. Soucek, Princeton, ١٩٨٤;
Bosworth, C. E., Sīstān Under the Arabs ... , Rome, ١٩٦٨;
id and G. Clauson, «Al-Xwārazmī on the Peoples of Central Asia», JRAS, ١٩٦٥;
Doerfer, G., «Das Chaladsch eine archaische Türksprache in Zentralpersien», ZDMG, ١٩٦٨, vol. CXVIII (١);
EI١;
EI٢;
The Gazetteer of India, ed. P. N. Chopra, ١٩٨٨, vol. II;
Markwart, J., «Ērānšahr nach der Geographie des ps. Moses Xorenac’i», Abhandlungen der königlichen Gesellschaft der wissenschaften zu Göttingen, Berlin, ١٨٩٩-١٩٠١, vol III;
Minorsky, V., «The Turkish Dialect of the Khalaj», Bulletin of the School of Oriental and African Studies, ١٩٣٩-١٩٤٢, vol. X;
Schurmann, H. F., The Mongols of Afghanistan, Netherlands, ١٩٦١;
Smirnova, O. I., Katalog monet s gorodishcha Pendzhikent, Moscow, ١٩٦٣.
حمیدرضا دالوند