دائرة المعارف بزرگ اسلامی
(١)
ابن ابی جراده
١ ص
(٢)
ابراهیمیه اباضیه
٢ ص
(٣)
ابراهیم بن اسماعیل دیباج
٣ ص
(٤)
ابراهیم بن ابی بکر بن ابی سمّال
٤ ص
(٥)
اباظه
٥ ص
(٦)
آیین نامه
٦ ص
(٧)
آیه الله
٧ ص
(٨)
آیواز
٨ ص
(٩)
جن
٩ ص
(١٠)
آوار
١٠ ص
(١١)
ابالیش
١١ ص
(١٢)
جعفربای
١٢ ص
(١٣)
جلالوند
١٣ ص
(١٤)
جلیلوند
١٤ ص
(١٥)
جمشیدزایی
١٥ ص
(١٦)
جمعه بازار
١٦ ص
(١٧)
جمعیت
١٧ ص
(١٨)
جوانمرد قصاب
١٨ ص
(١٩)
جادو
١٩ ص
(٢٠)
جاف
٢٠ ص
(٢١)
جاط
٢١ ص
(٢٢)
جاکی
٢٢ ص
(٢٣)
جانکی
٢٣ ص
(٢٤)
جاوید
٢٤ ص
(٢٥)
جباره
٢٥ ص
(٢٦)
جبال بارزی
٢٦ ص
(٢٧)
جبیرات
٢٧ ص
(٢٨)
جت،
٢٨ ص
(٢٩)
جریده
٢٩ ص
(٣٠)
ترکاشوند
٣١ ص
(٣١)
ترکمن، قوم
٣٢ ص
(٣٢)
ترنابازی
٣٣ ص
(٣٣)
تسبیح
٣٤ ص
(٣٤)
تشرف، آیین
٣٥ ص
(٣٥)
تعاون، واژه ای
٣٦ ص
(٣٦)
تعبیر خواب
٣٧ ص
(٣٧)
تعزیهنامه
٣٨ ص
(٣٨)
تعزیه
٣٩ ص
(٣٩)
تعزیهخوانی
٤٠ ص
(٤٠)
تعویذ
٤١ ص
(٤١)
تفأل و تطیر
٤٢ ص
(٤٢)
تقدیر
٤٣ ص
(٤٣)
تکلو
٤٤ ص
(٤٤)
تکیه
٤٥ ص
(٤٥)
توپکانلو
٤٦ ص
(٤٦)
توغ
٤٧ ص
(٤٧)
تیموری
٤٨ ص
(٤٨)
جهاز
٤٩ ص
(٤٩)
جهانبگلو
٥٠ ص
(٥٠)
جهیزیه
٥١ ص
(٥١)
چالانچی
٥٢ ص
(٥٢)
چادرنشینی
٥٣ ص
(٥٣)
چادر
٥٤ ص
(٥٤)
چایخانه
٥٥ ص
(٥٥)
چاووش و چاووشی
٥٦ ص
(٥٦)
چراغانی
٥٧ ص
(٥٧)
چرام
٥٨ ص
(٥٨)
چشمزخم
٥٩ ص
(٥٩)
چشمههای مقدس
٦٠ ص
(٦٠)
چعب
٦١ ص
(٦١)
چهارشنبهسوری
٦٢ ص
(٦٢)
چهارلنگ
٦٣ ص
(٦٣)
چگنی
٦٤ ص
(٦٤)
چل سرو
٦٥ ص
(٦٥)
چله
٦٦ ص
(٦٦)
چنار
٦٧ ص
(٦٧)
چهل کلید، جام
٦٨ ص
(٦٨)
حاج علیلو
٦٩ ص
(٦٩)
اثاث
٧٠ ص
(٧٠)
اچکزی
٧١ ص
(٧١)
پهلوان
٧٢ ص
(٧٢)
پیران
٧٣ ص
(٧٣)
پیلهوری
٧٤ ص
(٧٤)
پیوک*
٧٥ ص
(٧٥)
تابوت
٧٦ ص
(٧٦)
تاتار
٧٧ ص
(٧٧)
تات
٧٨ ص
(٧٨)
تابوتگردانی
٧٩ ص
(٧٩)
تاجیک
٨٠ ص
(٨٠)
تاک
٨١ ص
(٨١)
تبار*
٨٢ ص
(٨٢)
تبرک
٨٣ ص
(٨٣)
تخته حوضی*
٨٤ ص
(٨٤)
تخت خوانی*
٨٥ ص
(٨٥)
تحویل
٨٦ ص
(٨٦)
تربت
٨٧ ص
(٨٧)
امام خوانی
٨٨ ص
(٨٨)
ام صبیان
٨٩ ص
(٨٩)
انبیاخوانی
٩٠ ص
(٩٠)
انار
٩١ ص
(٩١)
اوی
٩٢ ص
(٩٢)
اویغور
٩٣ ص
(٩٣)
اهل هوا
٩٤ ص
(٩٤)
ایام المعجوز
٩٥ ص
(٩٥)
ایل
٩٦ ص
(٩٦)
ایلات خمسه
٩٧ ص
(٩٧)
ایلسون
٩٨ ص
(٩٨)
اینالو
٩٩ ص
(٩٩)
بابا احمدی
١٠٠ ص
(١٠٠)
ابراهیم قزوینی
١٠١ ص
(١٠١)
حجله عزا
١٠٢ ص
(١٠٢)
حجله عروس
١٠٣ ص
(١٠٣)
بابان
١٠٤ ص
(١٠٤)
باجلوند
١٠٥ ص
(١٠٥)
باجلان
١٠٦ ص
(١٠٦)
باچوانلو
١٠٧ ص
(١٠٧)
باران خواهی
١٠٨ ص
(١٠٨)
بارزانی
١٠٩ ص
(١٠٩)
بارکزایی
١١٠ ص
(١١٠)
بازگیر
١١١ ص
(١١١)
باسک
١١٢ ص
(١١٢)
ابّار
١١٣ ص
(١١٣)
حسنوند
١١٤ ص
(١١٤)
احمد بن علویه
١١٥ ص
(١١٥)
باصری
١١٦ ص
(١١٦)
باطل سحر
١١٧ ص
(١١٧)
باله وند
١١٨ ص
(١١٨)
بامدی
١١٩ ص
(١١٩)
بامری
١٢٠ ص
(١٢٠)
باویه
١٢١ ص
(١٢١)
باوی
١٢٢ ص
(١٢٢)
بتر
١٢٣ ص
(١٢٣)
بجنگ
١٢٤ ص
(١٢٤)
بچاقچی
١٢٥ ص
(١٢٥)
بختک
١٢٦ ص
(١٢٦)
بخت گشایی
١٢٧ ص
(١٢٧)
بختی
١٢٨ ص
(١٢٨)
بدوح
١٢٩ ص
(١٢٩)
براهویی
١٣٠ ص
(١٣٠)
بربری
١٣١ ص
(١٣١)
بردالعجوز
١٣٢ ص
(١٣٢)
بزچلو
١٣٣ ص
(١٣٣)
بزکشی
١٣٤ ص
(١٣٤)
بست
١٣٥ ص
(١٣٥)
بگ زاده
١٣٦ ص
(١٣٦)
بکشلو
١٣٧ ص
(١٣٧)
بلباس
١٣٨ ص
(١٣٨)
بلوچ
١٣٩ ص
(١٣٩)
بلوط
١٤٠ ص
(١٤٠)
بله برون
١٤١ ص
(١٤١)
بند بازی
١٤٢ ص
(١٤٢)
بویر احمدی
١٤٣ ص
(١٤٣)
بهارلو
١٤٤ ص
(١٤٤)
بهاروند
١٤٥ ص
(١٤٥)
بهتویی
١٤٦ ص
(١٤٦)
بهداروند
١٤٧ ص
(١٤٧)
بهمنگان
١٤٨ ص
(١٤٨)
بهمئی
١٤٩ ص
(١٤٩)
بی بی
١٥٠ ص
(١٥٠)
بیرانوند
١٥١ ص
(١٥١)
بیگدلی
١٥٢ ص
(١٥٢)
پاپی
١٥٣ ص
(١٥٣)
پادنگ
١٥٤ ص
(١٥٤)
پازوکی
١٥٥ ص
(١٥٥)
پاگشا
١٥٦ ص
(١٥٦)
پدر سالاری
١٥٧ ص
(١٥٧)
پرده خوانی
١٥٨ ص
(١٥٨)
پرسه
١٥٩ ص
(١٥٩)
پری
١٦٠ ص
(١٦٠)
پری خوانی
١٦١ ص
(١٦١)
پزشکی اسلامی
١٦٢ ص
(١٦٢)
پشتون، قوم
١٦٣ ص
(١٦٣)
پماک
١٦٤ ص
(١٦٤)
پنج تن
١٦٥ ص
(١٦٥)
پنجه
١٦٦ ص
(١٦٦)
پنجۀ مریم
١٦٧ ص
(١٦٧)
ارگبا
١٦٨ ص
(١٦٨)
اساریر
١٦٩ ص
(١٦٩)
اسب دوانی
١٧٠ ص
(١٧٠)
استاجلو
١٧١ ص
(١٧١)
استخاره
١٧٢ ص
(١٧٢)
استسقا
١٧٣ ص
(١٧٣)
اسباب خانه
١٧٤ ص
(١٧٤)
اسفند
١٧٥ ص
(١٧٥)
حسین کرد شبستری
١٧٦ ص
(١٧٦)
حنا
١٧٧ ص
(١٧٧)
حیدرانلو
١٧٨ ص
(١٧٨)
حیدرلو
١٧٩ ص
(١٧٩)
خالکوبی
١٨٠ ص
(١٨٠)
خان
١٨١ ص
(١٨١)
آشپزی
١٨٢ ص
(١٨٢)
خرما*
١٨٤ ص
(١٨٣)
خزل
١٨٥ ص
(١٨٤)
خلج
١٨٦ ص
(١٨٥)
خلعت
١٨٧ ص
(١٨٦)
خانواده
١٨٨ ص
(١٨٧)
ختم*
١٨٩ ص
(١٨٨)
ختنه سوران*
١٩٠ ص
(١٨٩)
ختنه
١٩١ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص

دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٤٠ - بلوط

بلوط


نویسنده (ها) :
پیمان متین
آخرین بروز رسانی :
یکشنبه ١ تیر ١٣٩٩
تاریخچه مقاله

بَلوط، نام گروه بزرگی از درختان و درختچه‌هاي هميشه سبز يا خزان برگ خودروي جنگلی. اين گياه به طور فراوان و به صورت وحشی در تمام اروپا، آسيا، شمال افريقا، آمريكاي شمالی و جنوبی می‌رويد. در ايران گونه‌هاي مختلف آن در بخش بزرگی از مناطق جنگلی شمال، شمال غربی، جنوب غربی و ارتفاعات البرز تا مناطق غربی كشور و رشته كوه زاگرس تا مغرب فارس گسترده شده است (نک‌ : ثابتی، ٢٩٣-٢٩٧). نام اين درخت در زبان فارسی و عربی به ترتيب «بَلوط» و «بَلّوط» آمده كه اصل آن در آرامی ‌به دو صورت بالوط و بالوطا و در سُريانی بَلوطاست (مشكور، ١ / ٨٢). در شرح اسماء العقار (ابن‌ميمون، ٨) نام ميوۀ درخت به صورت بُلّوط ضبط شده است كه در زبان مردم مصر به آن ثمره الفؤاد می‌گويند.
ابن ميمون قَشْف و بَهْش را نيز به معناي عَفص، يعنی همان بلوط آورده است (ص ٣٢) كه در عراق ميوه آن را عفصينج، و در انطاكيه درام گويند (انطاكی، ١ / ٧٦). شاميان درخت آن را سنديان نامند (همو، نيز ابن ميمون، همانجاها؛ حكيم مؤمن، ٥١٥).
گونه‌هاي مختلف بلوط در ايران به نامهاي محلی مختلف ناميده می‌شوند؛ مثلاً به آن در فارس و كرمانشاه و بختياري، «بلوط» و «پَليط»؛ در لرستان، «مازو»؛ در كردستان، «بَرو» و «بَلو»؛ در كتول، كجور، كلاردشت و رامسر، «كَرمازو»؛ در ارسباران، «پاليط»؛ در لاهيجان و ديلمان، «بلند مازو»؛ در گيلان، مازندران و گرگان، «مازو»، «ميزي» و «موزي»؛ در اطراف رشت، «اشپر»؛ در آستارا، «پالوط» و در طالش، «مايزو» می‌گويند (براي گونه‌ها و نامهاي ديگر آن نک‌ : ثابتی، ٢٩٣-٢٩٧؛ نيز براي سير تحول نام بلوط و مازو در زبانهاي فارسی باستان، فارسی ميانه، چينی، عربی، كردي، نک‌ : لاوفر،.(٣٦٧-٣٦٩
اين گياه از جنس «كوئركوس» و از تيره پياله‌داران يا خانواده راشيان محسوب می‌گردد. حدود ٨٠٠ گونه از اين درخت در جهان شناسايی شده («دائرةالمعارف ...»، كه تاكنون ٢٤ گونۀ آن در ايران يافت شده است ( فرهنگ‌نامه ...، ٦ / ٢٨٣). تنها مشخصه مشترك بين گونه‌هاي بلوط قرار گرفتن ميوۀ آنها در يك پياله كوچك است. اين پياله‌ها در برخی گونه‌ها ساقه‌دار، و در برخی ديگر بی‌ساقه‌اند. ميوۀ بلوط ٦ الی ١٨ ماه پس از گل دادن به طور كامل می‌رسد. گلهاي نر و ماده روي يك درخت ــ نر روي ساقه‌هاي نازك و ماده تك، دو تايی يا بيشتر، بر روي ساقه‌اي كوتاه ــ می‌شكوفند.
بلوطهاي خزان برگ كه گونه‌هاي ايران نيز از آن جمله‌اند، به دو دسته بلوطهاي سفيد و سياه تقسيم می‌شوند. ميانگين بلندي درختان بلوط سفيد و سياه بين ١٨ تا ٢٤ متر است. رنگ برگهاي
بلوط سفيد سبز روشن و زير آنها سفيد و ميوۀ آن به شكل تخم‌مرغ و به رنگ قهوه‌اي روشن و براق است. سر برگهاي بلوط سياه سبز پر رنگ و براق، و ميوۀ آن سبز مايل به قرمز روشن با پياله‌هاي قهوه‌اي رنگ است كه تقريباً نصف ميوه را در برمی‌گيرد.
بلوطهاي هميشه سبز، بومی ‌مناطق جنوب و غرب اروپا و شمال افريقاست كه از پوست نوعی از آن براي ساختن چوب پنبه استفاده می‌كنند. بذر اين نوع بلوط را در دهۀ ٣٠ سدۀ ١٤ش به ايران آورده‌اند. گونه‌هاي مختلف بلوط، اسامی‌ علمی‌ بسيار متنوعی دارند كه كلاً زير انواع خزان برگ شامل گروه بلوطهاي سفيد و سياه و غيربومی و انواع هميشه سبز تقسيم‌بندي می‌شوند (نک‌ : «بلوط»).
ميوۀ بلوط دو شكل مستطيل و مستدير (گرد) دارد. نوع گرد را «شاه بلوط» و نوع مستطيل را ــ كه دو قسم است ــ «بهش» و «بلوط المَلِك» گويند. بلوط الملك خوراكی و شيرين و لذيذ، و بهش تلخ و غيرخوراكی است (عقيلی، ٢٣٩؛ نوري، ٢ / ٤٢٩).

خواص درمانی

اطباي پيشين خواص درمانی متعددي براي ميوه، برگ، جَفت (پوستۀ زير قشر بلوط) و عفص يا مازوي بلوط (غددي بر روي شاخه‌هاي جوان درخت بلوط كه بر اثر نيش‌زدن و تخم‌گذاري برخی حشرات پديد می‌آيد؛ از آن ماده شيرينی به نام «گزِ عَلَفی» می‌تراود كه آن را اشتباهاً گزانگبين خوانند كه هم خواص درمانی دارد و هم در شيرينی‌پزي از آن استفاده می‌كنند، نک‌ : ايرانيكا، III / ٦٤٨)، قائل بوده‌اند كه هر يك از آنها را به روش خاصی آماده می‌كردند و به كار می‌بردند؛ مثلاً برگ ساييدۀ بلوط براي درمان جراحتها؛ پاشيدن گرد ريشه‌هاي خشك‌شدۀ آن را براي بند آوردن خون‌ريزي زنان؛ نشستن در آب بلوط پخته را براي باز جاي آوردن مقعد و رحم سست و درمان بواسير (ابومنصور، ٤٣؛ بيرونی، ٧٨٦؛ نيز نک‌ : عقيلی، ٢٤٠) سودمند دانسته‌اند. همچنين خوردن دانه پخته يا بريان شده آن را با شكر يا قند براي بند آمدن اسهال مزمن، و شياف آن براي دفع مشكلات رحم زنان (ابن بطلان، ٢٠؛ حاجی زين، ٧١)؛ استفاده از ضماد آن را با پيه خوك نمك سود براي دفع ورم حالب، يعنی كنج ران و اورام بلغميه و صلبه؛ سوختۀ جفت آن را براي بهبود ريشها و بستن شكم (عقيلی، ٢٤٠؛ حاجی زين، همانجا)؛ و نيز خوردن نصف وزن آن را با كندر و با روغن زيتون به طور مداوم جهت قطع سلسلة البول و بيماريهاي ديگر دستگاه ادراري مفيد می‌دانستند (عقيلی، همانجا).
از آنجايی كه بلوط غذاي ثقيل و دشوار هضم بوده، و به مثانه زيان می‌رسانده است، آن را بريان می‌كردند و با سكنجبين يا شربت قند می‌خوردند و به وزن خود آن، بَدَلش خرنوب نبطی می‌خوردند (حاجی‌زين، عقيلی، همانجاها؛ نيز براي تفصيل خواص طبی و درمانی بلوط و چگونگی و راهها و مواقع كاربرد آن به كتب طبی و مفردات ادويه و اغذيۀ ياد شده در متن و جز آن نگاه كنيد).

ارزشهاي فرهنگی، اجتماعی و اقتصادي بلوط

بيرونی اهميت بلوط را در غذاييت، هم‌رديف جو و گندم می‌داند (همانجا). در فرهنگ نفيسی به استفاده مردم كُرد و لُر از بلوط و سدّ جوع كردن با آن به هنگام قحط سالی اشاره شده است (١ / ٦٤٢). امروزه نيز عشاير، به‌ويژه در مواقع قحطی و در مناطق كوهستانی و كم زراعت، و به هنگام كمبود محصول گندم، در كنار جو و ذرت از آرد بلوط براي تهيۀ نان استفاده می‌كنند (حيدري، ٢٢٣؛ گودرزي، ٦١).
نان بلوط عمده‌ترين شاخص غذايی در سفرۀ برخی از عشاير ايران، به‌ويژه خانوارهاي بی‌زمين و تنگ‌دست است (مانند عشاير بختياري، نک‌ : امير احمديان، ٢١٤؛ نيز ايلات و طايفه‌هاي كهگيلويه، نک‌ : دنبالۀ مقاله ). در پخت نان بلوط شيوۀ خاصی در ميان لرها و بختياريها به كار می‌رود و مراحل گوناگون نان‌پزي و ابزار و وسايل آن، داراي اسامی ‌و اصطلاحات مخصوص است (نک‌ : فيلبرگ، ١٧٢-١٧٤). لرها از آرد «بلّی» (= بلوط) دو نوع نان می‌پزند: نانی از آرد خالص بلوط به نام «كزكه»، و نانی مخلوط با آرد گندم به نام «كَلَگ يا كَلْك يا كَلْج» (لمعه، ١٧-١٩؛ فرهنگ ...، ٤٥-٤٦؛ امان اللهی، ١٠٣). در ايل بهمئی نان بلوط را كه با روغن می‌آميزند، «سه گده» می‌نامند (مجيدي، ٥٩).
طی مطالعه‌اي كه در ميان ايل بهمئی در دهۀ ١٣٤٠ش صورت گرفته است، در مواقع كمبود باران و آسيب ديدن زراعت ديم گندم و جو، از هر خانوار كوچندۀ ٥ تا ٦ نفره، دو نفر براي چيدن بلوط به منظور تأمين نان سفره به جنگلهاي سردسيري و سرحدي بازمی‌گشتند (افشار نادري، ٦، ١٣٨-١٣٩)؛ حتی اگر محصول جو و گندم فراوان بود، باز هم از نان بلوط استفاده می‌كردند و گندم و جو مازاد را با كالاهاي موردنياز خود، مبادله می‌كردند (همو، ١٣٩). همين بررسی نشان می‌دهد كه ٤٢٪ از صبحانه، ٣١٪ از ناهار و ٣٠٪ از شام دانش‌آموزان بهمئی را نان خالی مطبوخ از آرد گندم و آرد بلوط تشكيل می‌داده است (همو، ٦). اين عبارت اصطلاحی رايج ميان لرها كه «مو لُر بَلّی خورُم» (من لر بلوط خورم) نشانه‌اي از مصرف زياد نان بلوط در ميان آنهاست (لمعه، ١٨).
در ايران از مازو (مازوج يا عفص) در صنعت رنگرزي و دباغی (حيدري، ٢٢٨)، از جفت در ساختن مشكهاي آب، دوغ و خيك و نيز هميان ( فرهنگ، ٤٥؛ نفيسی، امان‌اللهی، همانجاها)، و از چوب درخت بلوط در صنعت كشتی‌سازي استفاده می‌كرده‌اند. چوب شاخه‌هاي درخت بلوط بهترين هيزم براي سوخت در بخاري بوده است (نفيسی، همانجا). الوار و تخته‌هاي حاصل از تنه درخت بلوط را در ساخت بشكه و وسايل و ابزار چوبی و انبار و كومه (ثابتی، ٢٩٦)، و پوست و چوب آن را براي تهيۀ زغال در برخی نقاط، از جمله كردستان (ايازي، ٣٢٦) به كار می‌برده‌اند. از برگ بلوط زنان كرد كليمی ‌براي خوراك كرمهاي ابريشمی ‌كه پرورش می‌دادند، استفاده می‌كردند ( ايرانيكا، .(V / ٨٢٥
درخت بلوط را به‌سبب سبز بودن هميشگی، ثمربخشی، صلابت و نوشدگی مكررش، داراي قدرت، حرمت و جنبه‌هايی از قداست پنداشته‌اند. اين پنداشت در ميان مردم ايلی عشيره‌اي ايران، بازتاب درك و دريافت شهودي از همه اجزاء درخت، مانند چوب، پوست، برگ، ميوه و ...، در كنار تجارب مذهبی مردمان اين جوامع است كه به رمزپردازي درخصوص زايندگی، بی‌مرگی و باروري درخت پرداخته‌اند. درختان بلوط، به ويژه اگر در اماكن مقدس روييده باشند، نظر كرده محسوب می‌شوند و مردم با لمس كردن يا تماس با آنها برآورده شدن آرزوها و حاجاتشان را می‌طلبند (مُرتنسن، ١٢٢, ١٢٣, ١٢٧). اينجا خودِ درخت موضوع اصلی نيست، بلكه رمز و راز نهفته در درخت است كه در ادراك يا تجربه مذهبی كهن به آن قدرت بی‌حصر و ثمررسان بخشيده است (براي آگاهی بيشتر در اين باره، نک‌ : الياده، ٢٥٩-٣١٢). در منطقه ممسنی درخت بلوط از اشجار مقدس محسوب می‌شود و به آن «پير بليطی» يا «پير بلوطی» می‌گويند. مردم با بستن «لته» و كهنه لباس به آن، حاجات خود را می‌خواهند (حبيبی، ٤٥٧).
باور به قداست درخت بلوط و رمزپردازي دربارۀ آن، نه تنها در شرق باستان، بلكه در ادوار كهن اروپا نيز پيشينه دارد (هال، ٢٨٠). امروزه نيز در مناطق وسيعی از سرزمين كانادا و ايالات متحده آمريكا، جنگلهاي بلوط از حرمت معنوي بسياري برخوردارند.
وابستگی عشاير به درخت بلوط در ادبيات شفاهی آنها، از جمله در افسانه‌ها و اشعار حماسی محلی راه يافته است و يك نمونه از آن ترانه معروفی است كه درباره رشادتهاي عليمردان خان چهار لنگ بختياري در جنگ با قواي رضاشاه سروده شده است (امان‌اللهی، ١٠٣-١٠٤). شعرا و ادباي محلی نيز در اشعار و نوشته‌هاي خود، بلوط را بارها به مناسبتهاي خاص ستوده، و به قداست و خواص و سودمنديهاي آن در زندگی اشاره كرده‌اند (براي نمونه‌هاي اين اشعار، نک‌ : حيدري، ٢٢٤-٢٢٦؛ شرفشاهی، ١٤٣، ١٤٦؛ نجف زاده، ٥٠١).

مآخذ

ابن بطلان، مختار، تقويم الصحة (ترجمۀ فارسی سده ٦ق)، به كوشش غلامحسين يوسفی، تهران، ١٣٥٠ش؛
ابن ميمون، موسی، شرح اسماء العقار، به كوشش ماكس مايرهوف، قاهره، ١٩٤٠م؛
ابومنصور موفق هروي، الابنية عن حقايق الادوية، به كوشش احمد بهمنيار و حسين محبوبی اردكانی، تهران، ١٣٤٦ش؛
افشار نادري، نادر، مونوگرافی ايل بهمئی، تهران، ١٣٤٧ش؛
الياده، ميرچا، رساله در تاريخ اديان، ترجمۀ جلال ستاري، تهران، ١٣٧٢ش؛
امان‌اللهی بهاروند، سكندر، حاشيه بر جغرافياي لرستان، خرم آباد، ١٣٧٠ش؛
اميراحمديان، بهرام، ايل بختياري، تهران، ١٣٧٨ش؛
انطاكی، داوود، تذكرة اولی الالباب، قاهره، ١٩٠٦م؛
ايازي، برهان، آيينه سنندج، تهران، ١٣٧١ش؛
بيرونی، ابوريحان، صيدنه، ترجمۀ كهن فارسی از ابوبكر كاسانی، به كوشش منوچهر ستوده و ايرج افشار، تهران، ١٣٥٨ش؛
ثابتی، حبيب‌الله، درختان و درختچه‌هاي ايران، تهران، ١٣٤٤ش؛
حاجی‌زين عطار، اختيارات بديعی، به كوشش محمدتقی مير، تهران، ١٣٧١ش؛
حبيبی فهليانی، حسن، ممسنی در گذرگاه تاريخ، شيراز، ١٣٧١ش؛
حكيم مؤمن، محمد، تحفه، تهران، ١٤٠٢ق؛
حيدري، حجت‌الله، جغرافياي تاريخی الشتر و ريشه نژادي لر، خرم‌آباد، ١٣٧٩ش؛
شرفشاهی، كامران، «شعر معاصر لرستان»، شقايق، خرم‌آباد، ١٣٧٦ش، س ١، شم‌ ١؛
عقيلی خراسانی، محمدحسين، «مخزن الادويه»، همراه اختيارات بديعی (نک‌ : هم‌ ، حاجی زين عطار)؛
فرهنگ مردم لرستان، به كوشش انجوي شيرازي، تهران، ١٣٧٧ش؛
فرهنگ‌نامه كودكان و نوجوانان، تهران، ١٣٧٩ش؛
فيلبرگ، ك. گ .، ايل پاپی، ترجمۀ اصغر كريمی، تهران، ١٣٦٩ش؛
گودرزي، حسين، سيماي عشاير شرق لرستان، انتشارات ترسيم، ١٣٧٤ش؛
لمعه، منوچهر، فرهنگ عاميانۀ عشاير بويراحمدي و كهگيلويه، تهران، ١٣٥٣ش؛
مجيدي، نورمحمد، تاريخ و جغرافياي كهگيلويه و بويراحمد، تهران، ١٣٧١ش؛
مشكور، محمدجواد، فرهنگ تطبيقی عربی با زبانهاي سامی‌ و ايرانی، تهران، ١٣٥٧ش؛
نجف‌زاده، محمدباقر، «بلوطهاي مهربانی»، شقايق، خرم‌آباد، ١٣٧٦ش، س ١، شم‌ ٣-٤؛
نفيسی، علی‌اكبر، فرهنگ، تهران، ١٣١٧- ١٣١٨ش؛
نوري، محمديوسف، مفاتيح الارزاق يا كليد در گنجهاي گهر، به كوشش هوشنگ ساعدلو و مهدي قمی‌نژاد، تهران، ١٣٨١ش؛
‌هال، جيمز، فرهنگ نگاره‌اي نمادها در هنر شرق و غرب، ترجمۀ رقيه بهزادي، تهران، ١٣٨٠ش؛
نيز:

Encyclopaedia of Nature, London, ٢٠٠٢;
Iranica;
Laufer, B., Sino-Iranica,
Taipei, ١٩٦٧;
Mortensen, I.D., Nomads of Luristan,
Copenhagen, ١٩٩٣;
«Quercus» , www.botany.com / quercus. html.

پيمان متين