جهانى شدن و جهانى سازى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٣٨ - ٧ - انگيزه هاى جهان شمولى
حكومت نيز مورد نياز نخواهد بود.
نظريهپردازان سادهلوح كمونزم، خيال مىكردند كه حكومتها فقط نماينده يك طبقه از اجتماع هستند تا به نفع طبقه موكله خود به استثمار ساير طبقات بپردازند.
وقتى نظام طبقاتى از بين برود و انسانها يك طبقه شوند و هر كس به اندازه توان خود كار كنند
و به اندازه نياز خود مصرف نمايند، ديگر نيازى به حكومت احساس نمىشود و حكومت براى چه؟[١] فقط جامعه واحد بىطبقه باقى مىماند.
به هر حال ماركسيزم براى جهان شمولى و جهانى بودن خود فلسفه- اىهر چند خيالىداشت كه جهانىسازى او را بر همان فلسفه نمايان مىساخت. و مدتى مردم دنيا را به فلسفه خود مشغول داشت تا سرانجام پس از نابودى ميليونها انسان در سراسر جهان، ضعف آن هم در تئورى و هم در عمل آشكار شد و عمر خود را به شما بخشيد ولى زمامداران چين هنوز از جنازه كمونيزم در ظاهر و از ننگ طعنه رقيبان دست بر نمىدارد فيدل كاسترو نيز توسط تارهاى ريش خود با آن ارتباط خود را برقرار نگه داشته است!
ولى غرب سرمايهدار فلسفه ايدئولوژيك جالبى نداشته و ندارد و جهان
[١] - مارسك به همين سادهانديشى كار حكومتها را پايان يافته تلقى مىكرد در حالى كه تنها نظارت بر جريان توليد و توزيع محتاج به يك حكومت وسيع البنياد بود!