خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٥ - ١/ ٢٠ محجبه شدن يك خانم بى حجاب در زوريخ
آقاى خيابانى گفت: اين خانم داستانى دارد كه مىگويم بيايد در دفتر مسجد تا خودش براى شما تعريف نمايد.
آن خانم به دفتر مسجد تشريف آوردند. به او گفتم: شنيدهام كه حال خوشى داريد، مىخواستم ببينم اگر داستانى داريد برايم نقل كنيد تا استفاده كنيم.
آن خانم گفت: من و شوهرم با دختر و پسرم حدود پانزده سال قبل براى زندگى به شهر زوريخ آمديم. از روز اوّلى هم كه آمديم متأسفانه دينمان را كنار گذاشتيم. من حجابم را كنار گذاشتم و نماز و روزه و عبادات را هم ديگر به جا نياورديم. مادرم وقتى فهميد كه من بىحجاب شدهام، مرتّب از تهران تلفن مىزد و مرا نصيحت مىكرد. مادرم با گريه مىگفت: پدرت از وقتى كه فهميده تو بىحجاب شدى، نماز نمىخوانى و عبادت نمىكنى، دائماً گريه مىكند و سر نمازها برايت دعا مىكند كه هر چه زودتر با خدا آشتى كنى.
پس از گذشت پانزده سال، امسال دو ماه به محرم مانده، شبى در عالم رؤيا ديدم كه در سالنى هستم كه مردها و زنهاى زيادى در آن جمع بودند. يك دفعه در سالن باز شد، آقايى آمد و با صداى بلند اعلام كرد: آقايان و خانمها آماده باشيد، الآن آقا امام حسين عليه السلام تشريف مىآورند.
طولى نكشيد كه در سالن باز شد و آقا امام حسين عليه السلام با جبروت و چهرهاى بسيار زيبا و نورانى كه من در عمرم شخصى به آن شُكوه و زيبايى نديده بودم، تشريففرما شدند. جمعيت، كوچه باز كردند، آقا آمدند و شروع به سلام و عليك با حاضران كردند. من در عالم خواب با خودم گفتم: اى واى بر من! من كه حجاب ندارم، چطور با آقا روبرو شوم؟ حضرت كه نزديك من شدند، من دو دستم را روى سرم گذاشتم كه جلوى آقا خجالت نكشم. وقتى حضرت نزديك من رسيدند، من به ايشان سلام كردم. تا سلام كردم آقا روى مباركشان را از من برگرداندند. يك لحظه ساكت شدم و نفس در سينهام حبس شد. بعد، امام حسين عليه السلام فرمودند: دخترم! ما به تو چه بدى كرديم كه شما با ما قهر كرديد؟